X
تبلیغات
زبان و ادبیات فارسی دبیرستان
 

         تجزيه ي دو گانه: «آندره مارتينه» زبان شناس بزرگ فرانسوي مباني و اصول زبانشناسي را در قالب تازه اي ارائه كرد كه مهم ترين دستاورد آن « تجزيه ي دو گانه » زبان بود.

          مارتينه مي گويد آدمي تجربه ي خود را از جهان در قالب زبان مي ريزد كه مي توان آن را به دو شكل زير ، تجزيه كرد:

1 - تجزيه نخست « firstarticulation» جملات به واحدهاي آوايي تجزيه مي شوند كه هم صورت آوايي دارند و هم معناي اين واحدها را «تكواژ» مي گويند. مفاهيمي كه به وسيله ي افراد بشر به يكديگر منتقل مي شود بي نهايت است . اما تعداد تك واژها در هر زباني چند ده هزار بيش نيست و با همين شماره از تكواژهاي محدود مي توان بي نهايت جمله ساخت زيرا هر يك از تك واژها ميتواند در هزار جمله ي ديگر و محورهاي هم نشيني ديگر به كار برد.

2 -  تجزيه ي دوم: « second articulation » هر يك از واحدهاي تجزيه ي نخست به نوبه ي خود به كوچكترين واحد تقسيم مي شوند كه فقط صورت آوايي دارند اما معنا ندارند و در عين حال تفاوت معنايي ايجاد مي كنند. چگونگي تعداد واج و شمارش و انواع واج و – ساده است و گمان مي رود كه در اين مورد اختلاف نظري نباشد و به سبب ايجاز و فصاحت و بلاغت كلام در اين مورد سخني به ميان نمي آوريم .

        اما مطلبي كه بسيار مهم است تجزيه ي نخست كه همانا تكواژ و انواع آن و – مي باشد. تكواژ: تكواژ دومين واحد زبان است كه از يك يا چند واج ساخته مي شود.

        نشانه ي تكواژ بودن هر يك از اين واحدها آن است كه مي توانند در ساختمان جمله هاي ديگر به كار روند.  برخي از تكواژها ، واژه هستند اما در هر حال همه ي آنها در دو عامل مشتركند. يعني هم صوت دارند و هم معنا . و هم در زنجيره جانشيني مي توانيم به جاي هر كدام يكي ديگر از تكواژهاي زبان را در محور جانشيني قرار دهيم البته به شرطي كه آن تكواژها در يك طبقه جاي گيرند . [ كاميار – ص 7 ]

      در همين مورد به تعريفي ديگر و انواع تكواژ و مطالبي كه قابل بيان است .

      از ديدگاه دكتر مهري باقري مي پردازيم:  تكواژ كوچكترين واحد زباني كه داراي نقش و معناي مستقل باشد. دسته اي از تكواژها مستقل بكار نمي روند اما استقلال نحوي و كاربر و مستقل و ايفاگر نقش دستوري هستند . [ باقري – ص 240 ]        

 

      تكواژ تقسيم اوليه به دو نوع مستقل و غير مستقل تقسيم مي شوند.  

      « آزاد»   « وابسته » تكواژ مستقل كه خود به دو نوع تكواژ باز « قاموسي» و تكواژ بسته « دستوري » تقسيم مي شود. كه به تكواژ قاموسي تكواژ « full » و معني دار مي گويند .

       اما تكواژ دستوري اغلب به علت نقش دستوري موجوديت يافته اند و به تنهايي به كار نمي رود مانند : [ را ، از ، به ، براي ] و نقش نمايي اضافه، حرف نشانه ي مفعولي و حرف اضافه – حرف عطف، حرف ربط – كه به اين تكواژ مستقل دستوري تكواژ خالي «morpheme empty » نيز مي گويند. [ باقري 245]

      تكواژ غير مستقل : معني و كاربرد مستقل ندارد بلكه در ساختمان واژه ها و همراه تكواژي ديگر به كار مي روند و به طور كلي وندهاي زبان هستند. كه به سه صورت پيشوند، پسوند و ميانوند به كار مي روند كه اين وندها دو حالت كلي دارند1- وندهاي اشتقاقي 2- وندهاي تصريفي

       1- وندهاي اشتقاقي : سبب ساختن واژه ي جديد مي شود و در ساختمان واژه هاي مشتق و مشتق مركب،به كار مي رود.

      2- وند تصريفي : واژه ي جديد با اين وند ها درست نمي شود بلكه واژه را براي ورود به جمله اماده مي كند و ساختمان واژه با اين وندها تغيير نمي كند.

1 - نشانه هاي جمع

2 -– نشانه ي نكره-

3 – نشانه صفت عالي

4 – تكواژ استمراري « مي»، تكواژ وجهي « مي ، به » براي ساختن مضارع اخباري و مضارع التزامي. از جمله تكواژهاي تصريفي به حساب مي آيند.

گونه هاي تكواژ : يك تكواژ مي تواند به گونه هاي مختلف تلفظي ظاهر شود .

« است» كه مي تواند به پنج گونه ي: 1-/ past / است /: هوا سرد است . 2- / ast/ است / اين كتاب منست . 3- / st/ او پيش ماست. 4- / s/ كتاب من كجاس. 5-/e/ اين كتاب منه. در ميان اين صورتها صورت پنجم در ماضي نقلي ظاهر مي شود. [ باقري ص 246]

   تكواژ واجي : تكواژهايي كه فقط يك واج دارند ،عبارتند از:

 1- كسره ي نقش نماي اضافه «--ِ- »

2- «و» عطف

 3- پساوند / u/ كه به دارندگي دلالت دارند. مانند : اخمو – ترسو

4- «--ِ--» «ه » غير ملفوظ : چشمه – آستانه / --ِ- / نامه – خسته – كه بازمانده ي پساوند /ag/ دوره ي ميانه است كه در نقش هاي مختلف از جمله : رساندن – مشابهت – ساختن صفت مفعولي – ساختن اسم يا صفت جديد كابرد دارند. [باقري – ص 242 ]

** نكته بسيار مهم در اين مورد اين است كه : كلمات « براي » و « بهرِ» يك تكواژ به حساب مي آيند زيرا واج / --ِ-/ متعلق به خود اين واژه ها است و كسره ي نقش نماي اضافه نيست و اين حروف اضافه مضاف واقع نمي شوند تا به عنوان تركيب وصفي يا اضافي واقع شوند.

 تكواژ – واژه: [به كوچكترين واحد معني دار زبان تكواژ morpheme گويند. تكواژ گاهي به جاي معني فقط نقش دستوري دارد  « مثل تكواژ واجي »  نقش نماي اضافه [ شميسا – عروض و قافيه ص 74]

        در نظر استاد گيوي – انوري : تكواژ كوچكترين واحد معنايي كه قابل تجزيه به واحدهاي كوچكترنيست. [ گيوي – انوري ص 15 ]

        چنانكه اشاره كرديم بعضي از دستورهاي سنتي به مفاهيم زبان شناسي اشاره اي نداشته اند كه با مراجعه به دستور پنج استاد متوجه ي اين نكته مي شويم كه چنين مبحثي بيان نشده است . در دستور گيوي – انوري مبحث تكواژ بسيار جزئي مطرح شده است و انواع تكواژ و گونه هاي مختلف آن ا چندان بسط نداده اند . و فقط با ذكر يك جمله پرداخته اند. كه در ذيل ملاحظه مي گردد. دانش آموزان كلاسِ پنجم تمرينهاي رياضيِ خود را خيلي سريع نوشتند. 20 تكواژ : 14 واژه : [ گيوي – انوري ص 15 ] مطلبي كه در شمارش و شناخت انواع تكواژ قابل بحث است ساختمان تكواژ در گروه فعلي است كه در كتاب گيوي – انوري به اين موضوع نپرداخته اند .

      انواع تكواژ در ساختمان فعل : كلمه ي فعل حداقل از دو تكواژ و حداكثر از پنج تكواژ ساخته شده است. كه دو تكواژ اجباري و سه تكواژ اختياري است.

      در يك نمودار استاد باطني تكواژ هاي فعلي را اينگونه معرفي كرده اند.  پيشوند حال عامل سببي نشانه ماضي ساز شناسه –   پي بند فعلي پ « ستاك» ت س گ پي مي مي مي مي مي دو رس رو دو رس ان ان -- ان ان يد -- -- د يد -َ- م -َ- م -َ- م -َ- م پ» پيشوند : نشانه م«ي» اخباري « ب » التزامي مضارع « مي» ماضي استمراري ت» ستاك حال : بن مضارع / س : عامل سببي « گذرا ساز » / گ : نشانه هاي ماضي ساز « نشانه گذشته » پي : پي بند فعلي « شناسه » از پنج تكواژ مذكور ستاك حال و پي بند فعلي اجباري و بقيه اختياري است [ باطني – ص 94 ]

        در نظر باطني چهار نوع نشانه ي ماضي ساز وجود دارد « ad/id/d / f » كه بن ماضي از دو تكواژ : ستاك حال + نشانه ماضي ساز ساخته مي شود. بن مضارع « ستاك حال » با حذف نشانه ي ماضي ساز بدون تغيير باقي مي ماند.

        اما نكته اي كه در اينجا بين نظر باطني با كاميار اختلاف است : ايشان مصادر را از هم جدا ندانسته و هر مصدري را 3 تكواژ مي داند مثلاً مصدر « رفتن » را سه تكواژ مي داند و با حذف نشانه ي ماضي بن مضارع مستقيم به دست نمي آيد. و ديل اين امر را تعييرات آوايي و فرايندهاي واجي دانسته اند. n + t + Raf ← ستاك حال نشانه مصدري نشانه ماضي - عامل سببي بين ستاك حال و نشانه هاي ماضي ساز قرار مي گيرد مي + دو + ان + يد +

      ** نكته ي ديگر در مبحث تكواژ در نظر باطني در مبحث متمم هاي بي علامت نشانه ي مفعولي را بيان كرده است كه مي تواند در جمله حذف شود و با نشانه گذاشته شده است . كه در شمارش يك تكواژ به حساب مي آيد. - در جمله ي مركب « كه » حرف ربط وابسته ساز است كه مي تواند در جمله وابسته حذف شود اما يك تكواژ به حساب مي آيد. - تكواژ واجي « نقش نماي اضافه » پي بند تهي شناسه + ستاك حال + پيشوند - در فعل امر دوم شخص مفرد ← تكواژ تهي ← bo + x0r + [ باطني ص 95 ]

      انواع تكواژدر گروه فعلي : تكواژهاي ساختمان فعل در نظر استاد كاميار و وحيديان به هشت دسته تقسيم مي شوند :

 1- تكواژ منفي ساز

 2- تكواژهاي وجهي « مي – ب »

3- تكواژ استمراري « مي »

 4- تكواژ بن « ستاك حال »

5- تكواژ ماضي ساز 6- تكواژ گذرا ساز

7- تكواژ صفت مفعولي ساز

 8- تكواژ شناسه [ كاميار – عمراني ص 65]

         *****

 1- تكواژ منفي ساز ( منفي كردن فعل ) «ن » قبل از فعل اصلي اگر پيش از «مي» بيايد «نِ» تلفظ مي شود نرفتم – نِمي روم – هميشه پيش از فعل اصلي مي آيد اما در فعل هاي آينده و مجهول پيش از فعل معين قرار مي گيرد . گفته نشد – نخواهم گفت در هنگام الحاق تكواژ « ن » به فعل ، تكواژ وجهي « ب » برسر فعل باشد حذف مي شود ← برو ← نرو – اگر فعلي با مصوت آغاز شود پس از تكواژ منفي ساز صامت ميانجي « ي » قرار مي گيرد افتاد ← نيفتاد آمد ← نيامد واج ميانجي تكواژ به حساب نمي آيد .

 2- تكواژ وجهي : « مي ، ب » براي ساختن مضارع اخباري و مضارع التزامي از اين دو نوع تكواژ استفاده مي شود.

3- تكواژ استمراري : اين تكواژ يك عضو دارد « مي » بر استمرار در گذشته دلالت دارد .

4- تكواژ بن : اصل فعل بن مضارع است . در فعلهاي با قاعده بن ماضي از آن ساخته مي شود كه فعلهاي با قاعده را به پنج دسته تقسيم مي كند. 5- تكواژ ماضي ساز : پنج عنصر تكواژ « يد – د – ت – اد – ست » به بن هاي مضارع فعل هاي با قاعده الحاق مي شود و بن فعل ماضي مي سازند كه اين پنج عنصر تكواژ ماضي سازند .

     نشانه هاي « تكواژهاي ماضي ساز » :

 1- يد ( id) رس + يد = رسيد   

2 - ت ( t) شكاف + ت = شكافت

3- د ( d) افشاند + د = افشاند

 4- اد (ad ) ايست + اد = ايستاد

5- ت (st ) گري + ست = گريست

6 – تكواژ گذرا ساز « ان » به بن مضارع بعضي از فعلهاي ناگذر اضافه مي شود و آن ها را گذرايه مفعول مي كند .

      برخي از فعلهاي گذرا نيز اين تكواژ را مي پذيرند و به گذراي سببي تبديل مي شود. بن مضارع ناگذر بن مضارع گذرا شده با « ان » بن ماضي گذرا شده پسر بر + ان بر + ان + د/ يد دو دو + ان دو + ان + د / يد 7- تكواژ صفت مفعولي بن ماضي + [ ه = --ِ- ] نشانه هاي صفت مفعولي كه در ساختن ماضي نقلي – بعيد – التزامي – استمراري نقلي – بعيد نقلي – فعل مجهول كاربرد دارد.

 8- تكواژ شناسه : شناسه هاي افعال اما در سوم شخص مفرد فعل ماضي تكواژ وجود دارند.

 

واژه : سومين واحد زبان كه از يك يا چند تكواژ  ساخته شده است و  در ساختمان واحد بزرگتر از خود « گروه » به كار مي رود .

        تكواژهاي مستقل چه از نوع قاموسي و چه از نوع دستوري يك واژه به حساب مي آيند .

 

        تفاوت واژه و تكواژ : مشخصه ي واژه جدايي پذيري : استقلال نحوي و يكپارچگي است

 يعني هر واحدي كه بتواند با انعطاف پذيري در جمله جا به جا شود.

و يا ممكن باشد در پس و پيش آن عنصر ديگري از قبيل حرف نشانه و اضافه آورد.

و هيچ عنصري نتواند درون آن جاي گيرد « واژه » نام دارد.

 و در آغاز و پايان آن واحد زبر زنجيره اي « درنگ » قرار مي گيرد .

- اوستا شاعر درد آشنا ، شعر خود را در خدمت اعتقاد خويش قرار داده است. تكواژ 20 ( تجربي 81 ) واژه 15

- باگسترش شعر فارسي در عراق و توجه نويسندگان و شاعران به علوم و ادبيات در شعر و نثر تحولي پيدا شد. ( رياضي 82 ) تكواژ 34 واژه 25

- در ميان منابع تحقيقي كتابهاي مرجع جايگاه ويژه دارند . تكواژ 17 ( زبان 81 )

 وظيفه ي مترجمادبي آن نيست كه مطلب را به وجودو در دهان خواننده بگذارد . 25 تكواژ (سراسري رياضي 83 )

 غناي آثار ادبي ايران ، گواه تكاپوي فرزانگان ادب و فرهنگ ايران و عصاره ي روح بلند آنان است . « 33 تكواژ » ( تجربي 83 )

 1- در عبارت « زبان فارسي حافظ وحدت قوم ايراني و رمز هويت ملي ماست .» چند تكواژ و چند و واژه وجود دارد ؟

 1) 24 تكواژ – 19 واژه                                 2) 22 تكواژ – 18 واژه

 3) 23 تكواژ – 17 واژه                                 4) 22 تكواژ – 19 واژه

2- عبارت «بهار در آثار ارزشمند خويش، به مسايل اصلي سبك شناسي نثر و نظم فارسي پرداخته است. » به ترتيب داراي چند تكواژ و چند واژه است؟ 1

1) بستت و هشت – بيست ويك  2) بيست و شش – بيست  3) بيست و نه – بيست 4 ) بيست و هفت – نوزده

3- تعداد تكواژهاي كدام عبارت بيشتر است؟

 1) وظيفه‌ي مترجم ادبي آن نيست كه مطلب را بجود و در دهان خواننده بگذارد.

2) ترجمه‌ي خوب آن است كه هر چه بيشتر از اصل با خود همراه داشته باشد.

3) سبك و سطح نگارش نامه هاي دوستانه بايد متناسب با سن و موقع و مقام گيرنده باشد.

 4) عدالت اجتماعي، احترام به قانون و توجه به مسئوليت مايه‌ي بقاي جوامع بشري است.

جواب: زبانِ فارسي حافظه وحدتِ قومِ ايراني و رمزِ هويتِ مليِ ماست. 24 تكواژ 19 واژه بنابراين گزينه‌ي [1] درست است.

.2- تكواژها: بهار / در / آثار / --ِ-- / ارز / --ِ- ش / مند/-ِ- / خويش / به / مسايل/-ِ- / اصل / ي/ --ِ-- / سبك / شناس / ي / --ِ-- /نثر / و / نظم / --ِ-- / فارس / ي / پرداخت / ه / است / / 29 تكواژ واژه ها: بهار / در / آثار / --ِ-- / ارزشمند / --ِ-- / خويش / به / مسايل / --ِ-- / اصلي / --ِ-- / سبك شناسي / --ِ-- / نثر / و / نظم / --ِ-- / فارسي / پرداخته است./ 20 واژه بنابراين گزينه‌ي [3] درست است.

نكته: اگر ساختمان فعلي ساده باشد . كه با توجه به بن مضارع آن فعل تعيين مي شود. در هر زماني صرف شود ساختمان فعل ساده است و تغيير نمي كند و در شمارش تعداد واژه ها يك واژه به حساب مي آيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 22:1  توسط masiha  | 

 

        درس سیزدهم ۱۲.                              «امید دیدار.»

1-روز جدایی روزبسیارخوبی خواهدبود..........اگربا بی وفایی همراه نباشد.

2-اگرچه جدایی ازمعشوق تلخ است..................ولی امید دیداربسیار شیرین است.

3-غم تنهایی كشیدن بسیارخوب است................به شرط آنكه امیدی برای دوباره دیدن وجودداشته باشد.

4-اگرغم صدصاله بخورم مهم نیست................به شرط آنكه چهره ی معشوق را یك روزبتوانم ببینم.

5-اگریك روزدركنارمعشوق به خوشی بگذرانیم.....غم صدصاله رافراموش میكنیم.

6-ای دل توازباغبان كمترنیستی ...............ومهرومحبت توهم ازگلستان كمترنیست.

7-مگرنمیبینی وقتی باغبان گلی رامیكارد ...........چه قدرغم وغصه میخورد تاگل برویدوثمردهد.

8-شبانه روزخوردوخواب ندارد...................گاهی اوراپیرایش میكندوگاهی به اوآب می دهد.

9-گاهی به خاطرآن گل خوابش نمیبرد ...........وگاهی خارآن گل دستش رازخمی می كند.

10-به امیدان كه همه ی غم وغصه راتحمل میكند.........كه شایدروزی گل ثمربدهد.

11-مگرنمیبینی آن كسی كه بلبلی دارد.............وبخاطراینكه ازآوازش دلش شادشود.

12-شبانه روز اورا آب ودانه میدهد................واز عود و ساج برای او لانه می سازد.

13-همیشه با او خوب وخوش وخرم است...........به این امید كه او آواز خوشی بخواند.

14-تازمانیكه ماه وخورشید طلوع میكند...........من به دیدارمعشوق امیدوارم.

15-درخت مهربانی درباغ دل من به چیزی شبیه است به سروی كه همیشه سبزاست .

16-درخت مهربانی نه درسرماونه درگرما ..........شاخ وبرگش خشك وزرد نمی شود.

17-درخت مهربانی همیشه سبزوخرم وتازه است........گویاكه هرروزآن مثل بهاری تازه است.

18-امادرخت مهربانی دردل تو به چیزی شبیه است......به گلزارخزان زده وزرد شبیه است.

19-درخت مهربانی تو برهنه شده است وثمری نمی دهد.........گل وبرگش ریخته است وفقط خار آن باقی مانده است.

20-من مانندشاخه ای تشنه دربهارهستم..................وتومانندهوای ابری وبارانی هستی.

21-من ازتودل نمی كنم برای اینكه نمیرم وجانم را ازدست ندهم من ازتودل نمی كنم.

22-عشق صبروتوان مرا تمام كرده است...............وفقط به امید عشق تو من زنده ام.

23-جان من با صبروتحمل از بین نمی رود .........زیرا امید دیداردوباره ی تو مانندآبی است كه برروی آتش پاشیده می شود.

24-اگر امیدوآرزودردل من نباشد پس وای به حال من..........زیراكه بدون امیدوآرزو حتی یك لحظه ام زنده نمی مانم.

 

معنی صفحه ی111

                                                                  «آفتاب وفا.»

              1-ای صبح دم دقت كن وتوجه داشته باش كه تورا به كجا می فرستم

              1-تورا بعنوان یك پیك نزد معشوق می فرستم.

              2-این نامه ی محرمانه ی مرا به آن معشوق مهربان من برسان.

              2-وكسی راخبرنكن وآگاه نكن كه تورا كجا می فرستم.

              3-ای صبح دم تو پرتوپاكی ازبارگاه معشوق هستی.

              3-به این دلیل تورابه نزد معشوق پاك خودم می فرستم.

              4-بادصبا دروغگواست وتو راست گو هستی.

              4-به این دلیل بر خلاف باد صبا تورابه نزد معشوق می فرستم.

              5-ازابرسحرگاهی زرهی برای قبای زرین خودت فراهم كن .

              5-چون تورامانند یك پیك آماده به نزد معشوق می فرستم.

              6-عشق به وجود من رخنه كرده است وخودرابه رشته ی جان من گره زده است.

              6-ای صبحدم تورابه نزد مشكل گشای عشق می فرستم كه مرا ازبندهوا وهوس رهاكند.

              7-عمروجان انسان یك لحظه هم توقف نمی كند ومی گذرد.

              7-به این دلیل تورا با شتاب وعجله به نزد معشوق می فرستم.

              8-به دردهای دل خاقانی توجه كن كه ببینی تورابرای آوردن دوا ودرمان .

              8-به نزد معشوق می فرستم.

معنی صفحه ی 113و114.

درس چهاردهم                                                        «پروانه ی بی پروا».

1-شبی پروانه ها دورهم جمع شدند ومجلس كردند     ودرآن مجلس مهمانی خواستارشمع شدند.

                                                

2-همه ی آنها می گفتند كه باید یكی ازما  .......        ازشمع.همان معشوق. خبری برایمان بیاورد

                                                 

3-پروانه ای تادوردست پروازكردوازدور......        درفضای قصر نور شمع را دید.

4-برگشت وآن چه را كه دیده بود شرح داد.

5-سخن شناسی كه درآن مجلس مقام ومنزلتی داشت  ..   گفت: او به حقیقت شمع را نشناخته است.

                                                    .

6-پروانه ی دیگری به دنبال شمع رفت واز دور شمع را دید.

7-پرزنان به دنبال روشنایی شمع رفت .............وشمع براوچیره میشود پروانه محو شمع میشود.

                                                    .

8-اونیز برگشت واز وصال معشوق سخن ها گفت.........آن سخن شناس به او گفت این ها نشانه ی شمع  نیست

                                                     .  

9-اونیزمانند پروانه ی قبلی شمع را نشناخته بود .

                                                      

10- -پروانه ی دیگربا شوروحال ومستی وباشادی ونشاط خودرابه آتش زد.

11-با آتش هم آغوش شد وخود را فراموش كرد.........وبا او خوب و خوش و مهربان بود.

                                                       .

12-وقتی آتش تمام اعضای او را در بر گرفت ........... همچون آتش تمام وجودش سرخ شد.

                                                        .

13-وقتی آن سخن شناس ازدور دید........................... كه او هم رنگ نور شمع شده است.

          14-گفت فقط این پروانه آگاه است ............................وشمع راشناخته است وكسی دیگرازشمع چیزی نمی داند.                                            .

15-آن كسی كه در راه معشوق ازخود بی خودشودوخودرا فراموش كند.

15-ازمیان همه ی مدعیان فقط او عاشق حقیقی خواهد بود.

16-تازمانیكه از جسم وجانت دست برنداری ................معشوق حقیقی را به حقیقت نخواهی شناخت.

 

    معنی صفحه ی 114و115.

                                                                                      «سخن تازه».

1-آگاه باش كه همیشه سخن تازه ازعشق بگویی تا جهان تازگی وطراوت یابد.

2-تا از حداین جهان مادی فراتر رود وحدواندازه ای نتوان براو تصور كرد.

3-خاك برسرآن كسی كه از دم عیسای تو زنده وباطراوت باشد.

4-چنین شخصی یادچار رنگ « ضرب وبرق وفریب می شود» یا دچار آوازه وشهرت طلبیست.

5-هر كسی كه به تو متوصل شود بزودی به گنج دست خواهد یافت « به همه چیزمیرسد».

6-مخصوصا" كه اگر او را بپذیری محرم تو خواهد شد.

7و8-آب وخاك « عناصرسازنده ی وجود انسان» ازكجا می دانستند كه روزی گوهرگوینده یعنی نفس ناطقه ی انسان وغمزه ی غمازه یعنی نشان دهنده ی اسرار الهی میشوند.

9و10-بی كمك تو كسی به موفقیت وكامیابی نمی رسد واگر به موفقیت هم برسدآن موفقیت وشادابی حقیقی نخواهد بود.

11و12-وقتی شتر حضرت صالح از دل كوه رانده شد ای خدا من پی بردم كه كوه با پیام توکوه به شتر تیز رویی تبدیل شود « من پی بردم كه هركاری ازدست تو برمی اید».

13و14-راز دلت را پنهان كن وساكت باش اگرچه سكوت تلخ است زیرا آنچه كه باعث اذیت وآزار انسان می شود در حقیقت شدی وطراوت را بدنبال

 می آورد.

 

 

کبوتر طوق دار درس ۱۵

عکس ریاحین او،پر زاغ چون دم طاووس نمودی و در پیش جمال او دم طاووس به پر زاغ مانستی:به خاطر تصویر گیاهان خوشبوی آن چمنزار پر سیاه زاغ به زیبایی دم طاووس بود و در مقابل زیبایی آنجا دم زیبای طاووس مثل پر زاغ به نظر می رسید

1-درفشان لاله در وی، چون چراغی                 ولیک از دود او بر جانش داغی

گل لاله مثل چراغی در آنجا روشن بود و می درخشید ولی افسوس که مشکلی داشت

2-شقایق بر یکی پای ایستاده                            چو بر شاخ زمرد جام و باده

شقایق بسیاری در آنجا روییده بود و شکوفه ها بر روی شاخه درخت مثل شرابی بودند

من باری جای نگه دارم و می نگرم تا چه کند (من به هر حال می مانم و می بینم چه پیش می آید)/ که اورا مطوقه گفتندی و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاستندی (نام او طوقی بود و در اطاعت و پیروی او روزگار می گذراندند)./ گرازان به تگ ایستاد(و با شادمانی به دویدن کرد)/هر یک خود را می کوشیدند(هر یک برای آزادی خودش تلاش می کرد)/ صواب آن باشد که جمله به طریق تعاون قوتی کنید تا دام از جای بر گیریم که رهایش ما در آن است(الان کار درست آن است که با کمک و همیاری نیرو وارد کنیم تا دام از جای بلند کنیم که آزاد ی ما در است)/که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود (من نیز ممکن است به چنین حادثه ای دچار شوم )./این ستیزه روی در کار ما به جد است(این لجباز در گرفتن ما جدی است)/و تیمار آن فراخور حکمت بر حسب مصلحت بداشته(از آن بر حسب عقل و مصلحت خود مواظبت می کرد)/تو را در این رنج که افکند جواب داد که مرا قضای آسمانی در این ورته کشید( چه کسی این بلا را بر سر تو آورده جواب داد سرنوشت مرا به این مشکل انداخت)/مگر تورا به نفس خویش حاجت نمی باشد وآن را برخود حقی نمی شناسی؟(مگر تو به جان خود نیازی نداری مگر جان و زندگیت بر گردنت حقی ندارد) / و چون ایشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرت ایشان از دست صیاد بجستم ، مرا نیز از عهده ی لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را ادا رسانید(وچون آنها حق مرا اطاعت و پذیرش نصیحت های من به جای آوردند و من به کمک و پشتیبانی آنها از دست صیاد فرار کردم من نیز باید وظیفه ی ریاست و بزرگی خودم را ادا کنم)/

اگر چه ملالت به کمال رسیده باشد – اهمال جانب من جایز نشمری و از ضمیر بدان رخصت نیابی و نیز در هنگام بلا شرکت بوده است، در وقت فراغ موافقت اولی تر، والا طاعنان مجال وقیعت یابند(اگر چه خیلی خسته شده باشی سستی برای آزادی من را جایز نمی دانی و دلت به آن راضی نمی شود و در هنگام مواجه شدن به بلا همکاری و یاری کردن شرط است و در هنگام راحتی و آرامش یکدلی بهتر است وگرنه سرزنشگران برای سرزنش من فرصتی می یابند)/ عادت اهل مکرمت این است و عقیدت ارباب مودت  بدین خصلت پسندیده و سیرت ستوده در موالات تو صافی تر گردد و ثقت دوستان به کرم عهد تو بیفزاید(روش و شیوه ی انسان های بخشنده و بزرگان این است و نزد دوستان با این خصلت پسندیده در دوستی و محبت با تو پاکتر و بیشتر خواهد شد و اطمینان دوستان نسبت به کرم و وفاداری تو بیشتر می شود)/

معنی لغات:

1-ناحیت:ناحیه/2-متصدی:شکارگاه/3-مرغزاری:چمنزار/4- نزه:باصفا، خوش آب وهوا/

5-اختلاف:رفت و آمد/6-متواتر:زیاد/7-بد حال:بد اخلاق/8-خشن جامه:لباس زبر/

9-جالی:دام/10-گشن:انبوه/11- جال باز کشید:دام پهن کرد/12- حبه:دانه/13- ساعتی بود:لحظاتی منتظر بود/14- سر ایشان: رهبر ایشان/15-استخلاص:آزادی/16-تخلص:آزادی/

17- بر اثر:به دنبال/18- خایت:ناامید/19- امام:پیشوا/20- اشارت:راهنمایی/21- دهای:زیرکی/22- تمام:کامل/23- گرم و سرد:سختی و خوشی زیاد/24-درآن مواضع:آنجا/25-از جهت:به خاطر/26-گریز گاه:فرار/27-تعجیل:عجله/28-موافق:یک دل/

29-ایستاد:اقدام کرد/30-التفات ننمود:توجه نکرد/31-اولی تر:مهمتر/32-ملامت:سرزنش/

33-تکفل:پذیرفتم/34-از آن روی:به این دلیل/35-عقده:گره/36-اهمال:سستی/37-مطلق:آزاد

   

 

 

 

معنی صفحه 124از ماست که بر ماست قالب: قصیده نوع: تعلیمی سبک: خراسانی محتوا: پند و اندرزاثر: ناصر خسرو قبادیانی 1. روزی عقابی از روی سنگی به آسمان پرواز کرد و برای پیدا کردن طعمه پر و بال خود را مرتب کرد (آماده شکار شد)2. به استواری و با شکوهی بال خود نگاه کرد و با خود گفت: امروز تمام جهان زیر پر ما قرار دارد.(مغرور شد)3. وقتی در هوا پرواز می کنم به خاطر تیز بینی کوچکترین چیز را حتی در دریا می بینم4. اگر پشه ای روی خار و خاشاک حرکت کند حرکت آن پشه از چشم من پنهان نمی ماند5. اسیر خود بینی و غرور شد و تکبر ورزید و از سرنوشت نترسید ببین که روزگار ستمکار تقدیر را چگونه رقم می زند6. ناگهان تیر انداز ماهری از کمین گاهش تیری را (از بخت شوم عقاب) مستقیم بر او نشانه رفت7. آن تیر نابود کننده به بال عقاب اصابت کرد و او را از آسمان به زمین انداخت8. روی خاک افتاد و مثل ماهی غلتید و پرس را از چپ و راست باز کرد (تا ببیند عامل فرو افتادنش چیست)9. با خود گفت جای تعجب است این تیر که از جنس چوب و آهن است چطور با این تندی و تیزی حرکت کرد و به من اصابت نمود 10-به تیر نگاه کرد و پر خود را دید که به انتهای تیر متصل است با خود گفت: از کسی نباید بنالم زیرا که هر چه که بر سر ما می آید از خودمان است معنی لغاتراستی: درستی/ تک: عمق،ژرفا/ اوج: بالا/ نظر تیز: تیز بینی/ خاشاک:ریز و پر کاهبجنبد: حرکت کند/ منی: خود خواهی/ قضا: سرنوشت/ راست: مستقیم/ سخت کمان: کنایه از تیر انداز ماهر/ فرو کاست: پایین انداخت/ معنی صفحه ی 131. «زاغ وكبك». 1-زاغ از جایی كه اقامت وآسایش داشت ............به چمن زاری كوچ كرد.2-میدانی در دامنه ی كوه كه دامنه ی پرازگل و......سبزه ی كوه از گنج نهفته ازدل كوه خبر داد.3-كبك نادری با زیبایی تمام زیبا روی....................... آن باغ سبز رنگ بود.4-بسیار تندو تیز می دوید ...............بسیار زیباوقشنگ راه می رفت ومی پرید.5-هم حركاتش مناسب بود ........وهم قدم زدنش بسیار زیبا بود .6-وقتی زاغ این نوع راه رفتن وحركاتها ی مناسب را دید.7-زاغ شیفته ی رفتار او شد..............وشروع كرد به آموختن شیوه ی راه رفتن او.8-ازروش راه رفتن خودش دست برداشت وراه رفتن كبك را تمرین كرد.9-دقیقا حركت وگامهای اورا تقلید می كرد.10-خلاصه درآن چمن زار ..........چند روزی به این شیوه گذراند.11-سرانجام بخاطر بی تجربگی خودش .........نتوانست راه رفتن كبك را یاد بگیرد .12-راه رفتن خود را هم فراموش كرد...............واز این كار خودش ضرر وزیان دید . بسمه تعالی هجرت درس هفدهم 1_این حوادث انقلاب را با من مرور کن و بقیه ی جریانات دروغی بیش نیست حوادث انقلاب را بسیار بررسی کرده ام همه از روی مهر وعشق و عطوفت بود2_غم همه جا را فرا گرفته بود ورنج و سختی وبلا حمله ور شده بود گویی که همه جا و هر زمان کربلا وعاشورایی به پا شده بود3­_انسان های ظالم و قابیل صفت(طاغوطیان) به ظلم و ستم می پرداختند و انسانهای مظلوم وستم دیده در فکر قیام و انقلابی بودند4_روح و جان مردم از ظلم و ستم و استبداد غمگین و افسرده بود و آرزوهای دل مردم به یاس و نا امیدی تبدیل می شد5_امیدها و آرزوهای مردم اسیر پشیمانی می شد و به درد ورنج بدل می شد و مهر و محبت کم رنگ می شد(آرزوها تبدیل به درد و محبت تبدیل به نفرت می شد)6_شب های غفلت و خواب زدگی را تب دار (پرازالتهاب و آماده انقلاب) دیدم و در میان جهل زدگان رهبری آگاه و فرزانه یافتم7_امام بسیار پاک و زلال بود و از روزنه شب (عصر بیداد و ستم) به شوکت دیرینه اسلام می نگریست8_امام مردی بود که گویی حوادث و مشکلات در زیر پای همت بلند و تلاش او له می شد و مردم دنیا همت و تلاش او را می ستودند9_ مردی که گویی با جبرئیل عهد و پیمان بسته بود و همانند نوح سوار طوفان حوادث و مشکلات بود10_امام مردی بود که با جوانمردی و شجاعت با بیداد مقابله می کرد(در عصری که همه از ترس ظالم)خاموش و ساکت بودند سر به قیام برداشت11_حرکت امام گویی معجزه ای بود که مردگان را بیدار کرد ودر عصر خاموشی و سکوت و خفقان ندای اسلام را سر داد12_دنیا آشفته و پریشان است تا کی اینگونه آشفته خواهی بود، دنیا از ظلم و فتنه افسرده و غمگین شده است تا کی می خواهی این گونه در خواب غفلت بمانی13_این چه معنا دارد که ابر نمی بارد و این چه ننگ و بی آبرویی است که شمشیر نمی برد(حسرت امام از عدم قیام مردم و سکوت آنها در مقابل ظلم)14_یاد جنگ احد و مردانگی ها و پهلوانی ها و افتخاراتی که در گذشته کشف کردیم به خیر باد15_صبح روز فتح قلعه خیبر به خیر باد که چگونه خشم خداوند در وجود حضرت علی(ع) متجلی شده بود معنی کلمه 1_فصل: فصل انقلاب اسلامی/ 2_ شبگیر:صبح زود/ 3_ شبیخون:حمله/ 5_قابلیان:نمادطاغوطیان/ 6_ شب:نماد ظلم و استبداد/ 7_حرمان:پشیمانی/ 8_شبان:شبها / 9_بر خفته شب: به خواب غفلت فرو رفتگان/ 10_آینه:نماد صافی و پاکی/ 11_روح:جبرئیل/12_تذرو:پرنده(غرقاول)/ 13_عالم:مردم/_14سترگیها :افتخارات_عظمت ها/15_ آرایه ادبی:1_دام حرمان : تشبیه :دام مشبه به: حرمان:مشبه/2_روح:ایهام:{امام خمینی_جبرئیل}/3_مردی به مردی:جناس تام{یک مرد-جوان مرد}4_مردی تذرو کشته را پرواز داده ..... .... اسلام را در خاموشی آواز داده:تلمیح به داستان حضرت ابراهیم/5_یاد احد یاد بزرگی ها که کردیم....... آن پهلوانی ها .سترگی ها که کردیم: :تلمیح به داستان جنگ احد/6_شبگیر ما در روز خیبر یاد بادا........ قهر خدا در خشم حیدر یاد بادا :تلمیح به داستان جنگ خیبر ترجمه صفحه137 1_سرانجام حضرت مهدی(عج) که همچون آفتاب پنهانی است از شرق سرزمین عرفان طلوع خواهد کرد2_پلک های چشم دل من می پرد این پریدن پلک نشانه چیست ؟ شنیده ام که می گویند پریدن پلک نشانه آمدن مهمان است (دلم گواهی می دهد که مهمان می آید)3_او از هزاران بهار سبزتر است او وجودی عجیبی است همان گونه که تو خود آن را حس می کنی4_تو آغاز گر پرواز و رهایی و پایان بخش سفر عشق هستی (پایان بخش خط انبیا هستی)5_علت بارش ابرها تو هستی پس ظهور کن تا این هوای بارانی دل ما صاف و آفتابی شود6_تو متعلق به سززمینی هستی که همه جایش آباد است (هر جا تو باشی آباد می شود) پس ظهور کن که دنیا رو به خرابی است7_مقصد همه ی عشق ها تو هستی (پایان بخش راه انبیا تو هستی) پس ظهور کن که نام و یاد تو آرامشی سرشار از هیجان است معنی لغات 1- آفتاب پنهانی.......حضرت مهدی/ 2- هوای بارانی: دل غمگین/3- بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی : آرایه تناقض نما/ درس نوزده نیاز روحانی 1_به حرمت دل پر از غم و غصه من چشمان من گریان است و خلوت و تنهایی های من با احساس حضور پاک او پر است2_شخصیت بزرگ و با عظمتی که به خانه کوچک دل من به مهمانی آمده است3_غم و غصه ای دیرین به قدمت تاریخ دردهای بشریت دردل داشت و دل بسیار بزرگی داشت4_او چه بود؟ او همچون صاعقه ای بود که از سر مردم روزگار گذشت و یا مانند خوابی بود که همچون طوفانی از مقابل چشم مردم جهان عبور کرد (او همچون صاعقه ای درخشید و ظهورش همچون خواب و رویا بود)5_غم غصه فقدان او همچون یک نیاز اساسی و معنوی تا زمانی که زنده هستم در دلم وجود دارد6_هنوز آن صدای پر از حزن و اندوه که همچون آیه های قرآن روشنگر بود دلم احساس می کند صفحه ی 151 چشم های زمین 1_ای دل بار گناهان من و تو بسیار زیاد شده است دوران سیاهی و تاریکی و بدبختی به پایان رسیده است اما هنوز روزگار من و تو سیاه است2_تا زمانی که از درد و رنج آهی از من و تو بلند نشود ما به سروسامان نخواهیم رسید و غم و غصه ما تمام نخواهدشد3_فردای قیامت که عاشقان زخم های بدنشان را به عنوان شاهد خواهند گرفت ای دل افسوس که من و تو زخم و جراحتی بر بدنمان نیست که شهادتمان را بدهد4_پس ای دل گرمای عشق را بپذیر و آرام ننشین و شتاب کن زیرا که سرانجام خاک سرد(قبر) آرامگاه ابدی ما خواهد بود5_آن گورهای کنده نشده با حرص و التهابی دو چندان در حقیقت گویی چشم های زمین است که انتظار بلعیدن ما را می کشد6_ای دل بیا تا سرزمین روشنایی همسفر من باش زیرا در این راه عشق پشت و پناهمان خواهد بود آرایه ادبی 1_آن گورهای نکنده با التهابی مکنده : جناس ناقص / 2_ با من همسفر باش تا دور تا قله نور:جناس ناقص / معانی صفحه152 برموج بلند 1-لحظه ها به سختی و به کندی می گذشت همه ی عالم در غم و اندوه بودند2- وتابوت سرخ شهید که بر روی موج دست ها روان بود غرق در گل و شکوفه بود ساز شکسته 1-اگر چه دلم پاکی آینه را ندارد ولی دل من حتی از غنچه نشکفته هم غمگین ترو دل شکسته تر است 2- ای عشق این دل غمگین ما را بشکن چرا که از دل شکسته نغمه های خوش آهنگتری شنیده می شود تقدیمی1-سرسبز ترین بهارهای خرم و نغمه های خوش الحان بلبل نثار تو باد2-می گویند احساسات عمیق عاشقانه در یک لحظه می روید آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد اجازه 1- پای و صداقت و تازگی و پر سوزترین ناله ها را از عشق بگیر و بیاموز 2-ای دل من خاطرت باشد که هر طپش تو باید از روی عشق واقعی باشد آرایه های ادبی1-بر دوش زمانه لحظه ها سنگین بود..... خورشید و زمین و آسمان غمگین بود (اضافه استعاری ) (جان بخشی)/2- بشکن دل بی نوای ما را ای عشق : استعاره/3-این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است: ساز دل/4- آوای خوش هزار تقدیم تو باد: بلبل5-آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد:هزار6-هزار در شماره های بالا جناس تام دارد.


درس بیست و یک                                    بخوان                               شاعر: زین العابدین رهنما

                                                                                                                                                                                                         محتوا: توصیف لحظه های نزول وحی

آرایه ها 

مکه یک کوه تاریخی دارد و این کوه یک  آشنای  صمیمی: تشخیص / کوه هایی افسرده رنگ و سیاه رو: (حس آمیزی ، جان بخشی)

هنگام غروب نور خورشید دیرتر از همه آن جا را ترک می گوید: تشخیص / ماه نور ملایم و لطیف خود را همه جا پخش می کرد: حس آمیری

معنی لغات:

1- علق: خون بسیار سرخ/2-مشت (واحد شمارش) این جا کنایه از مقدار اندک و بی ارزش/3- اراضی: جمع ارض به معنی سرزمین ها/

4- امم: جمع امت/ 5- نفوس: جان ها/6- رستاخیز: قیامت/ 7-عبوس: گرفته ، اخمو/          8- زمخت: خشن/ 9- قوافل: قافله ها،کاروان ها/

10- بدیع: تازه،جالب،شگفت/ 11- رمه:گله/ 12- فرق:سر،بالای سر/ 13- مصاحب:هم نشین،هم دل/ 14- مراوده:گفت و گو/

15- عالم بالا:کنایه از عالم ملکوت/ 16- جموت: بی جان بودن/ 17- متولی: پی در پی/18- قیه: جیغ/ 19-قیه کشیدن:جیغ کشیدن به هنگام جشن/ 20-کالبد:جسم تن/ 21- شعله ی بی جان: اضافه ی استعاری/ 22- در بند خودش نیست: کنایه از بی توجهی به خود/

 23-نقصان: کاهش/ 24- استماع: گوش دادن/ 25- رفیق تنهایی: یار مونس زمان تنهایی/  26- تلالو: درخشش/ 27- نگاه های ماه: تابش ماه بر زمین(استعاره تشخیص)                28- حریر:پارچه ی لطیف و نازک

درس بیست و دوم بوی جوی مولیان اثر: محمد بهمن بیگی قالب: نثر معاثر نوع داستان: حسب و حال محتوا:حب وطن 1-قاش: قاچ،برجستگی جلو زین اسب که از چوب شاخ یا فلز سازند/ 2- تفنگ خفیف/ 3- دلی از عزا در آوردن: کنایه از (غذای خوبی خوردن)/ 4- مزه ی چیزی را زیر دندان داشتن: کنایه از (مزه ی غذایی را در خاطر داشتن)/5- قند در دل آب شدن: کنایه از (میل شدید به چیزی)/6- تبعید کردن: از محل سکونت خارج کردن/7- تفنگ مشقی: تفنگ بادی که برای تمرین و مشق تیر اندازی به کار می رود/8- داروندار: کنایه از تمام (مال و ثروت)/9- حضرات دولتی: مقامات دولتی/10- یغما: تاراج،غارت/11-بن و بلوط: نام درختانی است/12- آفت:بلا/13محصور: حصار شده،محدود/14- جان فرسا: نابود کننده15-برهنگی: برهنه بودن،نداشتن لباس16- زرق:ظاهر سازی17- زرق و برق:زیبایی های ظاهری18- حدوحصر: حدواندازه19- پیدا شدن سرو کله: کنایه از آشکار شدن چیزی و یا کسی20- اسم و رسم داشتن: کنایه از معروف بودن21- ایلخانی: خان ایل،رئیس ایل22- زبانزد: کنایه از معروف، مشهور23- زمین گیر: ناتوان24- تصدیق: گواهی نامه،مدرک25- مزایا:جمع مزیت، برتری ها26-مباهات: فخر کردن 27- منحصر: محدود ، محدود شده28- فرنگی: فرانسوی و اروپایی29- ایما: اشاره کردن،اشاره،کنایه،رمز30- عرش:مجازازآسمان،فلک الافلاک31- سیر: پیمودن32- عرش را سیر کردن:کنایه از بسیار شادمان شدن 33- عشیره:طایفه،ایل34- کوههای مرتفع: کوه های بلند 35- دشت های بی کران: دشت های بی انتها36- برگ: آذوقه،توشه37- زین و برگ: ابزار مربوط به چهار پا برای سوارکاری38- گرده:پشت گردن39- کهر: رنگ سرخ مایل به تیرگی،(مخصوص اسب و استر)،در این جا مطلق به اسب مراد است 40- کرند: اسبی که رنگ او میان زرد و بور باشد (سمند و ابرش نیز نام گونه هایی از اسب است )41- دلاویز: دل نشین ،دل پذیر 42- دامن معطر چمن: اضافه ی استعاری 43- پر سخاوت: سخاوتمند، بخشنده44- دو دل: کنایه از مردد45- سر در گریبان: کنایه از متفکر و سرگردان 46- مواهب: جمع موهبت ، بخشش ها46- بطالت: بیهودگی47- دیار بی یار: سرزمینی که دوست و خویشاوندی در آن نباشد48- تکاپو: تلاش،جستجو49- دانش نامه: مدرک تحصیلی50-دادار: مقام و پستی در دادگستری51- جنحه: گناه، بزه52- بزهکار: گناهکار، مجرم53- جانی: جنایتکار،قاتل54- عدلیه:دادگستری55-حلقه به در کوفتن: کنایه از مراجعه به هر کس و هر جا56- طفیلی: کسی که زندگی مستقلی نداشتن باشد57- انتصاب: نصب کردن، قرار دادن، گماردن58- دلاک: مو تراش، سلمانی، کسی که در حمام مردم را کیسه کشد59- بهار خواب: بالکن ،تراس60- تبار: خاندان، خویشاوندان61-ییلاق: جایی خوش آب و هوا که تابستان بدان جا روند62-قشلاق: جایی گرم که زمستان بدان جا روند63- حرمت: آبرو،احترام،ارزش64- گساردن: نوشیدن ، خوردن65- اندوه گسار: غمخوار66- بلدرچین: نام پرنده ای است67- خط و خال: لکه و نشانه هایی در بدن68- کبک دری: نوعی کبک69- چشم به راه بودن: کنایه از منتظر بودن70- کمانه: نام محلی است71- چنگ: نوعی ساز است72- آب خوش از گلویش پایین نمی رود: کنایه از آرامش نداشتن73- مدهوش:از خود بی خود شدن74- پا به رکاب گذاشتن:کنایه از حرکت کردن75- بال و پر بگشایم:استعاره مکنیه _کلا کنایه از اینکه {بسیار خوشحال شدم} درس بیست و سوماقلیم عشق شاعر: سید احمد هاتف اصفهانی قالب: دو بند از ترجیع بند محتوا: توحید و عرفان نوع: غنایی سبک: عراقی 1- چشم دل را باز کن ( دل را که جایگاه درک حقیقت است بگشا) تا بتوانی حقیقت جان (امور معنوی) را درک کنی. در آن ثورت همه ی آن چه را که دیدنی نیست (با چشم سر دیده نمی شود) مشاهده خواهی کرد 2- اگر به سرزمین عشق وارد شوی(عاشق شوی) همه جای این سرزمین (وادی عشق) را مانند گلذار زیبا و با طراوت می بینی3- گردش دور آسمان( اتفاقات و حوادث سرزمین عشق) برای همه ی ساکنان این سرزمین (عاشقان) مطبوع و مطابق میل است4- در سرزمین عشق آن چه را که مشاهده می کنی همان هایی است که دلت می خواست و آن چه را که دلت بخواهد همان را خواهی دید5- {در سرزمین عشق} گدای بی سروپا را در مقابل ملک جهان بی اعتنا و بی علاقه می بینی6- {در سرزمین عشق} هم چنین گروهی گدای تهی دست را مشاهده می کنی که در مقام و منزلت قدم بر اوج آسمان ها نهادند7-{در سرزمین عشق} اگر هر چیز کوچک(ذره) را بشکافی،درخششی فوق العاده در آن مشاهده می کنی8- اگر هستی مادی خود را در عشق بگدازی و ذوب کنی، درمی یابی که عشق باعث ارزشمندی و تعالی جان تو گردیده است9-{بدین ترتیب با روی آوردن به وادی عشق} از تنگنای زندگی مادی گذر می کنی و پهنه ی فرمانروایی الهی را – که حد وحدودی بر آن متصور نیست – مشاهده می کنی10-آن چه را که تاکنون نشنیده و ندیده ای در سرزمین عشق می شنوی و می بینی11-عشق تو را به مقام و منزلتی می رساند که از جهان و آن چه که در آن هست تنها یک چیز می بینی (در می یابی که در سراسر جهان هستی غیر از خدا کسی و چیزی نیست و همه عالم وجود از او حکایت دارد- وحدت وجود)12-13-از دل و جان (با همه ی وجود) تنها عاشق کسی(خدای یکتا) باش تا در حالت عین الیقینی بینی که او یکتاست و جز او کسی در جهان هستی وجود ندارد(همه ی جهان هستی جلوه ای از جلوه ی اوست-وحدت وجود)14-ای آگاهان: خداوند (جلوه ی الهی) از هر سو نمایان است15-تو در جستجوی نور شمع هستی تا حقیقت را بینی در حالی که آفتاب در اوج آسمان ها می درخشد . روز کاملا روشن است اما تو اسیر شب تاریک هستی(حقیقت الهی آشکار است اما تو آن را درک نمی کنیگویی که در شب تاریک به سر می بری)16- چشم حقیقت بین خود را باز کن تا بتوانی تجلی آب صاف را در گل و خار مشاهده کنی17- به آن آب ثاف و بی رنگ توجه کن که چگونه از آن ، گل ها به هزاران رنگ پدید آمده اند18- در پی یافتن (درک) خداوند قدم در راه عشق بگذار و برای این راه توشه و آذوقه ای برای خود فراهم کن ( این توشه چیزی جز قلب پاک و عاری از غل و غش نیست)19-عشق مشکلات بسیاری را که حل آن ها از طریق عقل دشوار است ، آسان می سازد20- {از طریق عشق} به جایگاهی ارتقا می یابی که تصورات و افکار آدمی توان درک آن منزلت را ندارد21-{با عشق} اجازه ی حضور به مجلس و جایکاهی را پیدا می کنی که جبرئیل امین اجازه ورود بدان جا را نداشته است22- این راه تو (راه عشق)،و آن توشه راه تو(دل پاک) و آن مقصد و منزل تو(جوار رحمت حق) است.اگر توانایی داری (رهرو و سا لک واقعی هستی) حرکت کن و توشه خود را با خود همراه ساز23-24-25- ای هاتف: عارفان که گاهی آن ها را مست و گاه هوشیار می خوانند آنان وقتی از همه ی این کلمات و اصطلاحات استفاده می کنند به معنی آن ها توجه ندارند بلکه قصد و غرضی دارند (در این بیان آن ها راز و رمزی وجود دارد) که گاه با رمز راز با گو می کنند26-27- اگر آگاه به رمز و راز آن ها باشی (مفهوم اصطلاحاتش را درک کنی) در می یابی که راز کلام آن ها در این است که در جهان هستی جز خدای یکتا محبوب و معبود دیگری نیست (همه هستی جلوه ی خدایند)(وحدت وجود) معنی کلمات:اقلیم: سرزمین/ آفاق: کرانه ها ،اطراف/ روی آوردن: کنایه از وارد شدن/ اقلیم عشق: اضافه ی تشبیهی/ اهل این زمین: ساکنان سرزمین عشق/ به مراد: مطبوع ، مطلوببی سرو پا : کنایه از بی چیز و ناتوان/ هم: همچنین/ پا برهنه جمعی: جمعی پا برهنه/پای بر فرق فرقدان نهادن: کنایه از ارزش بالا یافتن/« فرق» و« فرقد»: جناس/ آفتابیش در میان: آفتابی در میانش/ کیمیا:آنچه که ماهیت اجسام را تغییر دهد،اکسیر/ مضیق:تنگنا، کار سخت و دشوار/ حیات: زندگی/ ملک لامکان: سرزمینی که بعد مکانی دارد/ عین الیقین : یقینی که با دیدن حاصل می شود/ عیان: آشکار/« هست »« نیست»: تضاد/تجلی:جلوه کردن،نمایان شدن/ اولی الابصار:صاحبان بصیرت،اهل بینش و آگاهی/ یار:استعاره از خداوند/ چشم بگشا:کنایه از این که با دقت نگاه کن/ «گل»و«خار»: تضادطلب:طلبیدن،جست و جو کردن/ نه:بنه،بگذار/ کاری چند: چند کار/ «آسان»و«دشوار»تضاد/ می نرسد:نمیرسد/ اوهام: جمع وهم،گمان ها/ بار:اجازه،رخصت/ محفل: مجلس/ جبرئیل:فرشته وحی/ زاد:توشه،آذوقه/ منزل:محل نزول،مقصد/ مرد راه:رهرو،سالک/ ارباب:صاحبان/ معرفت:شناخت/ هاتف:تخلص شاعر/ می : شراب/ بزم:مجلس شراب خواری/ ساقی:شراب دهنده/ مطرب:نوازنده/ شاهد:زیبا رویی/زنار:کمربند که زرتشتیان یا مسیحیان به کمر می بستند/ نهفته: پنهان/ اسرار:رازها/ ایما: اشاره/ کننده گاه اظهار:گاه اظهار کننده/ پی بردن: فهمیدن/ درس بیست و چهارمموسی و شبانقالب: مثنوی نوع :غناییمحتوا: عشق و عرفانسبک: عراقیاثر: مولانا1-موسی (ع) چوپانی را در راه دید که می گفت :ای خداوند 2-تو کجا هستی تا من چاکر و خدمت کار تو باشم برایت کفش بدوزم و سرت را شانه کنم 3-دست پر محبت تو را ببوسم و پای نازنین تو را مالش دهم(ماساژ دهم تا خستگی از پاهای تو برود) و به هنگام خواب جای خواب تو را جارو کنم (مرتب کنم)4-ای خدایی که تمام بزهای من فدای تو شوند ،ای خدایی که با یاد تو فریاد می کشم(به یاد تو آواز می خوانم)5-بدین ترتیب آن چوپان سخنان بیهوده می گفت. موسی به او گفت :(ای آقا مخاطب تو کیست) (با چه کسی سخن می گویی) 6-[چوپان] گفت: با آن کس [سخن می گویم] که ما را خلق کرد و این زمین و آسمان از او موجودیت یافته است 7-موسی گفت: آگاه باش که گستاخ شده ای (بی ادبانه و بی پروا سخن می گویی)تو به خدا ایمان نیاورده ای بلکه، کافر گشته ای(کلام تو از روی ایمان نیست بلکه کفرآمیز است)8-این چه سخنان بیهوده و کفر آمیز است(اینقدر سخن ناشایست و کفر آمیز بر زبان نیاور) و پنبه ای در دهان خود بفشار (دهانت را ببند و خاموش باش)9-کفش چرمی و پا پیچ شایسته ی توست: چنین چیزهایی در مورد خداوند- که چون آفتابی درخشان است- هرگز شایسته نیست10-اگر سکوت نکنی ، قهر خداوند مانند آتشی می آید و مردم را می سوزاند(عذاب الهی نازل می شود و مردم را نابود می کند )11-[چوپان]گفت: ای موسی تو مرا به سکوت وا داشتی و مرا از گفته هایم پشیمان ساخته ای و جانم را به آتش کشیدی(بسیار غم زده ام کردی)12-لباسش را پاره کرد و آهی گرم از سینه برآورد (بسیار دردمند و اندوهگین شد)و به سمت بیابان حرکت کرد و رفت13-از جانب خداوند بر موسی (ع) وحی نازل شد که ای موسی [تو با کلام خود] بنده ما را ازما جدا کرده ای14-[ای موسی]تو از آن جهت آمدی (به نبوت برگزیده شدی)تا مردم را به ما بپیوندی(مردم را به سوی ما بخوانی) نه اینکه انان را از ما دور کنی15-من در وجود هر کسی خوی و عادتی قرار داده و به هر کس اصطلاحاتی داده ام(شیوه ای آموخته ام تا با آن منظور و مقصود خود را بیان کند)16-[آنچه او گفته است]به بیان او (شبان)مدح تلقی می شود اگر چه به بیان تو (موسی)نکوهش است17-[خداوند می فرماید]ذات ما پاک دانستن و نا پاک خواندن و همچنین سستی در عبادت و رغبت به آن بی نیاز است18-[خداوند می فرماید]من مردم را خلق نکرده ام تا بهره ای ببرم بلکه از آن جهت مردم را خلق کرده ام تا بر بندگان خود لطف و بخشش کنم19-همان گونه که شهید به خون تپیده به غسل نیاز ندارد(خون برای شهید از آب با ارزش تر است)،خطای چوپان صافی ضمیر(سخنان به ظاهر کفر آمیزاو)از صدها عمل نیک پسندیده تر است20-عقیده و مذهب عشق با دیگر عقاید و مذاهب تفاوت دارد(روش عاشقان متفاوت است) عقیده و مذهب عاشقان رسیدن به قرب خداوندی است21-لعل به ذات خود ارزشمند است و مهم نیست که نقش مهر یا نشانه ای داشته باشد یا نداشته باشد.عشق نیز به ذات خود با غم وانده همراه است و به همین دلیل عاشق حتی از دریای غم هم هراسی ندارد22- سخنان و مفاهیم بسیاری بر دل موسی وحی شد به گونه ای که گفته ها را به مشاهدات قلبی او همراه کردند(انچه را که خداوند گفته بود با بینش او در آمیخته شد آنچنان که شنیدن با مشاهده کردن همراه شد)23-وقتی موسی این سخن ملامت بار را از سوی خدا شنید،در بیابان به جستجوی چوپان دوید24-سر انجام او را پیدا کرد و گفت« مژده بده که اجاره خدا صادر گشت»(وحی نازل شد)25-برای بیان حرف دلت در پی روش و طریقی خاص مباش و هر چه دل اندوهگین تو می خواهد (به هر زبان و بیان )بازگو کن معنی لغات:شبان: چوپان/ به راه: در راهی/ کاو: که او/ همی گفت: می گفت/ اله: خدا/ «را» «راه»:جناس/ چارق: کفش چرمی/ بروبم: جارو کنم/ هی هی وهی ها: فریاد،آواز چوپانان/ نمط: روش ، طریقه/ با کی استت: مخاطب تو کیست/ فلان: شخص غیرمعلوم/آمد پدید: پدید آمد/ چرخ: استعاره از آسمان/ های:آگاه باش/ خیره سر: گستاخ/ ژاژ: کنایه از بیهودگی/ پنبه در دهان فشردن: کنایه از سکوت کردن/ فشار: سخن بیهوده/ پاتابه: نواری که به ساق پا پیچند/ لایق: شایسته/ تو را: برای تو/ کی رواست: هرگز روا نیست/ خلق: مخلوق/دوختن دهان:کنایه از به سکوت وا داشتن/ جامه دریدن:کنایه از اوج دردمندی/ تفت: گرم،سوزان/ وصل:پیوستن/ فصل: جدا کردن/ سیرت: باطن، خوی/ اصطلاح: سازش کردن/ در حق او: در مورد او/ او:چوپان/ تو: موسی/ ذم: نکوهش/ شهد:شیرینی/گران جانی:غرور و پستی/ چالاکی:زیرکی/ بری: پاک،بی نیاز/ جود:بخشش/ اولی تر: بر تر/ صواب: درست / لعل:سنگی است گران بها به رنگ سرخ/ مهر:اثر/ ریختند: کنایه از تلقین کردن/ عتاب:خشم گرفتن/ در پی: به دنبال/ در یافت: پیدا کرد/ دستوری: اجازه/ آداب:جمع ادب،روش/ دل تنگ: دل اندوهگین/ درس بیست و پنجم شبنم عشق قالب:نثر ادبی نوع: ساده و روان محتوا: عرفان اثر: نجم الدین دایه معرفت: شناخت/ به کمال: به طور کامل/ سفت: دوش، کتف/ اصناف: انواع؛ اقسام/ وسایط: جمع وسیطه، میانجی ها/ در هر مقام: در هر جایگاه، در هر موقعیت/ بر کار کرد: به کار گرفت/ خلقت: آفرینش/ تعبیه: ساختن، آراستن/ تعبیه خواهم کرد: خواهم ساخت/ عزت: ارجمندی/ ذوالجلال: با شکوه/ قرب: نزدیکی/ تاب: توانایی، تحمل/ نیارم: نمی توانم/ حضرت: نزدیکی، حضور/ تن در نمی دهد: نمی پذیرد/ طوع: فرمان بردن/رغبت: میل/ اکراه: ناپسند داشتن/ اجبار: به زور به کاری واداشتن/ قهر: خشم/ به قهر: از روی خشم/ قبضه: یک مشت از هر چیزی/ جمله ی زمین: همه ی زمین/ جملگی: دسته جمعی/ ملائکه: فرشتگان/ تحیر: تعجب/ الطاف: جمع لطف/ الوهیت: خداوندی/حکمت: دانش،آگاهی/ ربوبیت:الهی،خداوندی/ سر: باطن و قلب/ فرو می گفت: می گفت/ازل: زمان بی آغاز/ ابد: رمان بی پایان/ معذورید: عذر شما موجه است/ روزکی چند: چند روز/ بوقلمون: رنگارنگ/ ید:دست/نشتر:چاقوی نوک تیز،تیغ جراحی/ملا:گروه مردم،انجمن/ملا اعلی:عالم بالا/کروبی:فرشته مغرب درگاه حق/کروبی روحانی:موجودات عالم بالا/جلت:دارای جلال/حضرت جلت:پیشگاه الهی/شباروز:شبانه روز/تصرف:بدست آوردن/تخمیر:سرشتن ،مایه زدن/عنایت:توجه/قالب:جسم ،کالبد/ خزانه غیب:خزانه پنهان/خازن:نگهبان خزانه،فرشته(در این درس)/خزانه داری:حفظ و نگهبانی چیزهای گران بها/ملک:عالم محسوسات/ملکوت:عالم غیب/ملک و ملکوت:عالم پایین و عالم بالا/استحقاق:شایستگی/خزانه گی:خزانه دار بودن/احدیت:یکتایی/تفرس:دزیافت چیزی به علامت و نشان/ابلیس:شیطان/تلبیس:نیرنگ/پر تلبیس:نیرنگ باز/یک باری:یک دفعه /طواف:دور چیزی گشتن/اعور:یک چشم/اعورانه:مثل یک آدم یک چشم/از او اثری باز دانست:نشانه ای در او یافت/بر مثال:به مانند/کوشک:قصر/سرا:خانه/در رود:وارد شود/موضع:محل،جایگاه/تعبیه ای دارد:نقشه و برنامه ای دارد/در دل:درگاه دل/بار دادن:اجازه حضور دادن
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:57  توسط masiha  | 

«قواعد تركيب»

زبان به عنوان يك نظام كه كار آن ايجاد ارتباط ميان انسانها است داراي شكل‌هاي مختلف از قبيل گونه، لهجه و گویش است، زبان انساني داراي ويژگي دو ساختي زاايايي و نابه‌جايي است كه به شكل گفتار و صوت آشكار مي‌شود و آسان‌ترين راه ارتباط، ارتباط كلامي است. هر زبان از يكسري قواعد خاص پيروي مي‌كند تا بتواند كار ارتباط را انجام دهد تمام زبانهاي بشري از واج ساخته مي‌شوند و به واج هم منتهي مي‌شوند.

واج چيست؟ واج كوچكترين عنصر صوتي زبان است كه به تنهايي معني ندارد اما مي‌تواند معني بسازد و شامل صامت (حروف الفبا)  و مصوت (- - - ) (آ- ای- او) می باشد.

زبان فارسي 29 واج دارد براي تركيب واج‌ها در كنار يكديگر قواعدي وجود دارد كه به آنها قواعد واجي مي‌گويند.

1- قواعد واجي: واج‌ها براي هم‌نشيني در كنار يكديگر بايد يكي از الگوهاي هجاري زير را رعايت كنند:

1- صامت + مصوت  كه (كِ)- يا – مو- سي

2- صامت + مصوت + صامت  گُل- كار

3- صامت + مصوت + صامت + صامت  گفت – خورد – كارد

نكته: در زبان فارسي: الف- واج‌هايي كه از نظر تلفظ نزديك به هم  هستند معمولاً در كنار هم نمي‌توانند بي‌فاصله بيايند مانند: (ت/ د)و(ب/پ).

ب- هیچ گاه دو صامت بی فاصله کنار یکدیگر نمی توانند قرار بگیرند  هر به رعایت این اصول قواعد

 واجی می گویند.

2- قواعدهم نشيني، وقتي واج‌ها با رعايت اصول در كنار يكديگر قرار گرفتند و واژه‌ها را ساختند از تركيب واژه‌ها مي‌توان گروه و جمله ساخت.

قواعد هم‌نشيني مربوط شكل درست قرار گرفتن واژه‌ها در گروه است و اجازه نمي‌دهد گروهي مانند اين درخت دو زيبا ساخته شود يا «چپ دست كوچه» و ...  كه شكل درست آنها به ترتيب اين دو درخت زيبا و دست چپ كوچه یا کوچه دست چپ است رعايت اين قاعده را قواعد هم‌نشيني مي‌گويند.

نكته: به صورتهاي ممكن و غيررايج گروه‌هاي رسمي مثل «اين درختِ دو زيبا» و يا هر شكل غيررايج آن ذخيره‌ي زباني مي‌گويند.

3- قواعد نحوي: قبل از اينكه گروه‌ها تبديل به جمله شوند يك صافي بسيار دقيق جملات را از نظر كاربرد دستور مورد بررسي قرار مي‌دهد كه به اين صافي قواعد نحوي مي‌گويند.

مثال: علي علي را ديد. اين جمله از نظر دستوري نادرست است زيرا علي نمي‌تواند هم نهاد باشد و هم مفعول جمله باشد و يا جمله‌‌ي:‌ من به مدرسه مي‌رويم.

4- قواعد معنايي: بعد از اينكه جملات از نظر نحوي بررسي شدند قواعدي نيز وجود دارد كه جملات را از نظر معناي درست بررسي مي كند به اين قواعد، معنايي گفته مي‌‌شود.

مثال: مدادم با ناراحتي به كتابم نگاه كرد.

نكته: اين جمله در زبان ادبي داراي معنا است و مي‌توان گفت كه «جان بخشي» انجام داده‌ايم اما در زبان عادي معنايي ندارد.

5- قواعد كاربردي: جملات پس از ساخته شدن بايد در موقعيت‌هاي مختلف استفاده شوند.

هر جمله كاربرد خاص خود را دارد. مثلاً: جمله‌ي ساعت چند است؟ پاسخ خاص خود را دارد. اما اگر ما در جواب بگويیم. هواي خوبي است. قواعد كاربردي جملات را رعايت نكرده‌ايم.

مثال: من از مدرسه بيرون آمدم و تورم در اروپا افزايش يافت.

واحدهاي زبررنجيري گفتار:

الفباي خط مي‌تواند واژه‌ها و جملات را به راحتي نشان دهد اما از نشان دادن، حالات دروني مثل، خشم شادي، تعجب و …. ناتوان است بسياري از اين حالات را در هنگام حرف زدن مي‌توانيم با تغيير لحن و آهنگ جمله نشان دهيم ولي نوشتار از انجام اين كار ناتوان است؛ به اين واحدها كه الفبا از نشان دادن آنها ناتوان است. واحدهاي زبررنجيري گفتار مي‌گويند. كه مهم‌ترين آنها عبارتند از: آهنگ، تكيه، درنگ.

1- آهنگ: جملات خبري و جملات پرسشي كه كمله‌ي پرسش در آنها وجود دارد به جز(( آيا، هيچ و مگر)) آهنگشان، افتان است. منظور از افتان بودن آهنگ اين است كه جمله با صداي پائين آغاز مي‌شود سپس آهنگ آن بالا مي‌رود و در پايان افت مي‌كند تا سرانجام به سكوت مي‌انجامد.

مثال:‌ هوا ابري است.         کی هوا ابری است؟

- جملات پرسشي كه كلمات (آيا، هيچ و مگر) در آن‌ها وجود دارد و همچنين جملات پرسشي كه جواب آنها (بله/ خير) است آهنگ خيزان دارند يعني جمله با صداي پايين آغاز مي‌شود، بالا مي‌رود و ديگرآهنگ صدا پايين نمي‌آيد.

مثال: آيا علي به مدرسه مي‌رود؟                                       هوا ابری است؟                          

2- تكيه: برجستگي تلفظ يكي از هجاهاي واژه را تكيه مي‌گويند.

هر كلمه داراي فقط يك تكيه است يعني فقط يك هجاي آن با شدت بيشتري تلفظ مي‌شود.

مثلاً در واژه كتابخانه كه از چهار هجاي كِ | تاب|خا|نِ ساخته شده است. هجاي آخر آن با شدت و كشش بيشتري تلفظ مي‌شود.

نكته1: جايگاه تكيه در كلمات متفاوت است. مثلاً در اسم و صفت در هجاي آخر است ولي ممكن است در فعلها در ابتدا و یاهجاي وسط و آخر بيايد.                                                                        

نکته2: تغییر جای تکیه می تواند معنی واژه را گاهی تغییر دهد.مثال:

1-گو| یا : ناطق و سخنگو                                           2-گو| یا    : ظاهرا

3- درنگ (مكث): رعايت نكردن درنگ معمولاً باعت ابهام در جمله مي‌شود. در زبان نوشتار درنگ  را با علامت ويرگول نشان مي‌دهند ولي در گفتار نشانه‌ي آن مكثي است كه بين واژه‌ها انجام مي‌شود. هر چند همه واژه‌ها نيازمند مكث نيستند تنها مواردي مورد نظر است كه رعايت نكردن آنها ابهامي ايجاد مي‌كند.

مثال: نه، رفتم  نرفتم

نه، بابا اين طورها هم نيست  نه بابا اين طورها هم نيست.

نظام معنايي زبان:

يكي از سطوح مطالعه‌ي زبان معناشناسي است و چون زبان يك نظام است ارزش دقيق معناي هر واژه در كنار ساير عناصر بهتر درك مي‌شود. پس هر عنصر زباني داراي دو معناي مستقيم و غيرمستقيم است كه معناي مستقیم همان معناي مشخص آن است و معناي غيرمستقيم بر اثر هم‌نشيني با عناصر ديگر مشخص مي‌‌شود.

مثال: واژه‌ي سير: داراي معناي مختلف از قبيل: اشباع شدن، نوعي سبزي، صفت براي رنگ و ... است هر كدام از اين معناها، معني مستقيم آنرا مي‌رساند اما هنگامي كه بگوييم: از خوردن  غذا سير شدم. به طور غيرمستقيم معناي كامل و دقيق آن را بيان كرده‌ايم پس كلمات به تنهايي حامل معنا يا پيامي كامل نيستند و بايد ؛ 1- آن را در جمله قرار دهيم. 2- با استفاده از رابطه‌ي كلمات مثل، تضاد،‌ مترادف، تضمن و... معني آن را مشخص كنيم.

مثلاً همان واژه‌ي سير را يا بايد در جمله قرار داد و گفت: سير، سبزي بدبويي است و يا به همراه روابط معنايي كلمات آن را بيان كرد مثل، ( سير و گرسنه) «تضاد»، (سير و اشباع شده) «مترادف» و............

نكته:‌ كنايه‌هاي زبان نيز از اين قاعده پيروي مي‌كنند يعني وقتي چند واژه را با هم تركيب مي‌كنيم و مي‌گوئيم: كله‌اش بوي قرمه‌سبزي مي دهد به هيچ وقت از معني واژه‌ها نمي‌توانيم معني جمله را درك كنيم و اگر كسي قبلاً مفهوم آن را نشنيده باشد. درك آن ممكن نيست. پس معنا يك امر ثابت و هميشگي نيست: مثلاً كلمه‌ي شوخ در زبان داراي معاني مختلفي در دوره‌هاي تاريخي بوده است از قبيل، چرك بدن، گستاخ، بذله‌گو و ….

اين مثال نشان مي‌دهد كه واژه‌ها در اثر گذر زمان و تغيير تحولات فرهنگي، سياسي مذهبي و اجتماعي مي‌توانند تغيير كنند و يكي از چهار حالت زير را به وجود آورند.

1-      واژه‌ها بر اثر گذر زمان كاملاً متروك و بدون استفاده شوند و فقط در لغت‌نامه‌ها و متون قديمي آنها را مي‌توان يافت مثل، برگستوان،باد افره،خوالیگرو........

2-      از دست دادن معناي قديم و گرفتن معنايي جديد.

مثل: سوگند كه در گذشته به معناي آب گوگرد را موزه به معني قسم خوردن است.

يا مزخرف: 1- آراسته شده باطلا 2- بيهوده و بي‌ارزش

كثيف: انبوه (گذشته) امرزوه به معني (پليد و چركين) است.

3-بدون تغيير معنا باقي مي‌مانند مثل: غم، شادي، گريه، دست،

4- هم معناي قديم را حفظ كرده‌اند و هم معناي جديد مي‌گيرند.

مثل پيكان 1- نوك تير 2- نوعي ماشين /  سپر/ يخچال ….

از آنجایي كه هر چه پديده‌هاي جديد به وجود مي‌آيد كلمات جديدي هم نياز است.

واژه‌هاي جديد به چند شيوه‌‌ي زير ساخته مي‌شوند:

1- تركيب: تركيب دو يا چند واژه‌ي قديمي كه معناي جديدي را مي‌سازند.

مثال: از تركيب هوا و پيما كه قبلاً در زبان بوده‌اند واژه‌ي جديد هواپيما ساخته مي‌شود

2- اشتقاق: با افزودن يك يا چند وند (جزء بي معني) به واژه‌ها، كلمات جديد ساخته ‌مي‌‌شوند مثال: عروس+ ك  عروسك

3- علائم اختصاري: براي كوتاه شدن جملات معمولاً واج اول چند واژه را با هم تركيب مي‌كنند و واژه جديدي ساخته مي‌شود.

مثل: هما  هواپيمايي ملي ايران    ساف:سازمان آزادی بخش فلسطین

اتكا:  اداره تداركات كارمندان ارتش

نقش هاي زبان:

هر زبان داراي چند وظيفه و نقش است كه مهم‌ترین آنها عبارتند از ايجاد ارتباط: محمل انديشه، حديث نفس و‌ آفرينش ادبي.

1- ايجاد ارتباط: مهم‌ترين نقش زبان است كه به دو شيوه انجام مي شود.

1- ايجاد حس هم زباني و هم دلي : مثلاً وقتي احوالپرسي مي‌كنيد و درباره هوا با كسي صحبت مي‌كنيد فقط خواسته‌ايد يك هم زباني ايجاد كنيد.

2- انتقال اطلاع به ديگران: مثلاً هنگامي كه شما به دوستتان كه از موضوع بي‌خبراست مي‌گوييد: فردا بازي بين دو تيم انجام نمي‌شوند هدفتان اطلاع رساني است.

2- محمل انديشه: مسلماً بدون زبان حتي نمي‌توان فكر كرد پس ما به كمك زبان مي‌توانيم درباره مفاهيم فكر كنيم. مثلاً وقتي مي‌گوييم: باران از ابرها مي‌بارد با تكيه بر زبان است كه مي‌‌توانيم فكر كنيم و درستي و نادرستي اين جمله را مشخص كنيم.

3- حديث نفس: به كمك اين ويژگي انسان مي‌تواند از خود و از درون خود سخن بگوييد مثلاً وقتي آهسته با خودمان سخن مي‌گوئيم: در واقع حديث نفس و وجود خود را بيان كرده‌ايم.

مثال: علی زیر لب گفت: امروز هم ممکن است دیر به مدرسه برسم.

4- آفرينش ادبي: شاعران و نويسندگان و گاهي افراد معمولي با استفاده از قواعد و ضوابط خاص كه جزء  نظام زبان نيستند بلكه بيشتر مربوط به فنون ادبي هستند مي‌توانند آثاري را بيافرينند كه از شكل و چارچوب معمول زبان خارج است و به ادبيات و علوم و فنون ادبي ربط پيدا مي كنند.

مثلاً وقتي شاعر مي‌گويد:

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران                                  کزسنگ ناله خيزد روز وداع ياران

با استفاده از آرايه‌هاي ادبي مثل تشبيه و جان بخشي، استفاده از قافيه و استفاده از وزن شعر مفهومي را آفريده است كه از قواعد عادي زبان خارج است. شايد شكل عادي اين اينگونه باشد كه مي‌خواهم از دوري يارانم بسيار گريه كنم. كه اين جمله معمولی زبان را با استفاده از قواعد و فنون ادبي به اين بيت زيبا تبديل كرده است.

و مسلماً براي درك آفريده‌هاي ادبي بايد مجهز به همان علوم و فنون ادبي بود.

نكته: نقش‌هاي زبان از دوران كودكي به همراه رشد طبيعي آموخته مي‌شود بدون اينكه آموزش ببينيم (هر چند در نقش چهارم آموزش نيز لازم است) اما بايد بدانيم دانشي كه به طور طبيعي ياد مي‌گيريم محدود است و بايد با استفاده از دانشي گسترده اين چهار نقش زبان را پرورش داد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:48  توسط masiha  | 

 

آورده اند كه ............... ص 33

     در روزگار خسرو(خسروپرويزساساني) زني نزد بزرگ مهر (وزيرخسرو) آمد و از او  مسئله اي پرسيد . در آن موقع بزرگ مهر قصد پاسخ دادن به آن سؤال را نداشت ، گفت : اي زن پاسخ مسئله اي را كه مي پرسي نمي دانم .

      زن گفت : وقتي اين را نمي داني ، نعمت و ثروتي را  كه پادشاه به  تومي دهد به چه علت صرف     مي كني؟ بزرگ مهر گفت : به بهاي آن چيزهاي كه مي دانم و به علت آن مسائلي كه پاسخش را        نمي دانم پادشاه به من چيزي نمي دهد و اگر باور نداري بيا و ازخود پادشاه بپرس تا بداني كه آيا پادشاه براي آن چيزهايي كه نمي دانم به من چيزي مي دهد يا نه ؟

قابوس نامه از عنصرالمعالي

كيكاوس بن قابوس بن وشمگير قرن 5

جزء نثرهاي ساده (بينابين)

صفحه 42

       حكايت كرده اند كه مرغابي اي در آب تصوير ستاره مي ديد ، فكر مي كرد كه ماهي است . قصد شكار آن را مي كرد ولي چيزي نمي يافت . وقتي بارها امتحان كرد و نتيجه اي عايدش نشد ، رها كرد. روز ديگر هر وقت ماهي مي ديد تصور مي كرد همان روشنايي (روز قبل ) است و براي گرفتن آن  تلاش نمي كرد . و نتيجه ي اين تجربه اين بود كه تمام روز گرسنه ماند .

كليله و دمنه از نصرا... منشي

قرن 6 جزء نثرهاي فني

تصحيح مجتبي مينوي   ص 102

آورده اند كه ....    صفحه 55

    يكي از سرشناسان (ثروتمندان ) ، گوسفندان چندي داشت ، هر روز شير گوسفندان را مي دوشيد و آب فراواني بر آن مي ريخت . چوپان مي گفت : اي خواجه (= آقاي بزرگ ) خيانت نكن كه عاقبت آن ناگوار است . خواجه به آن توجه نمي كرد . روزي گوسفندان در دامنه ي كوهي بودند (مشغول چرا بودند).  ناگهان در آن كوه باراني بسيار باريد و وسيل جاري شد و همه گوسفندان را برد.

چوپان نزد خواجه آمد . خواجه به او گفت : چرا گوسفندان را نياوردي ؟ چوپان گفت : آن آب ها را كه با شير مخلوط مي كردي همه جمع شد و به سيل تبديل گشت ، آمد و گوسفندانت را برد تا براي عاقلان معلوم شود كه در خيانت (به مردم ) بركتي وجود ندارد.

پيام : عاقبت خيانت

محمد عوفي اواخر قرن ششم تا اوايل هفتم

نويسنده ي كتاب لباب الالباب و جوامع الحكايات

عوفي كتاب «فرج بعد از شدت » تاليف تنوخي را نيز از عربي به فارسي ترجمه كرده است .(فرهنگ معين)

شعر حفظي       صفحه 56   « آب زنيد  راه  را »

قالب : غزل     شاعر : مولوي      وزن : مفتعلن مفاعلن  مفتعلن مفاعلن    بحر : رجز مثمن مطوي مخبون

نوع ادبي : غنايي (عرفاني)   نوع توصيف : نمادين تخيلي . اين غزل به مناسبت بازگشت شمس تبريزي سروده شده است .

رديف : مي رسد     قافيه : نگار ، بهار ، نثار ، يار ، كنار ، شكار ، سوار ، خمار ، غبار

1- بر راه آب بپاشيد هان (آگاه باشيد) زيرا معشوق از راه مي رسد به باغ مژده دهيد زيرا بوي بهار از راه مي رسد.

آرايه : نگار : استعاره از معشوق . مصراع دوم : تشخيص ، بهار استعاره از معشوق  .

بهار و باغ : مراعات نظير      باغ : استعاره از عارفان

2- براي محبوب كه مثل ماه شب چهارده است راه را بگشاييد زيرا چهره ي نوراني او (برهمگان ) نو نثار مي كند  (= نور مي پاشاند. )

آرايه : تشبيه يار به ماه شب چهارده          مصراع دوم : استعاره مكنيه  : رخ به خورشيد تشبيه شده است نور استعاره از شاباش ( = نقل و سكه اي كه بر عروس مي پاشند ) ماه ، نور : مراعات

3- سينه ي آسمان شكافته است ، در جهان غلغله و غوغا به پا شده است . بوي خوش به مشام مي رسد . بيرق و پرچم يار از راه مي رسد .

آرايه : جهان : مجاز از مردم . مصراع اول : اغراق . آسمان استعاره مكنيه  . عنبر و مشك : استعاره مكنيه (دميدن : وزيدن ، فوت كردن در چيزي ، روييدن ، طلوع كردن ، در اينجا شاعر عنبر و مشك را به نسيمي تشبيه كرده كه مي وزد و بوي خوشش را پراكنده مي سازد . )

4- يار كه مايه ي رونق باغ است و چون چشم عزيز و چون چراغ مايه ي روشنايي ماست از راه مي رسد . غم به كنار مي رود (غم تمام مي شود) ماه به كنار ما مي رسد .

آرايه : چشم و چراغ و ماه : استعاره از يار. كناره و كنار : جناس . غم به كناره مي رود : استعاره مكنيه

5- تير روان شده است و به هدف مي خورد ، پس براي چه ما نشسته ايم ؟ شاه از شكار مي رسد .

(معشوق از شكار دل ها بر مي گردد / معشوق پيروز وكامياب مي رسد)

آرايه : تير ، نشانه و شكار : مراعات نظير .    شاه : استعاره       واج آرايي : ش

6- با آمدن او باغ سلام مي كند (شكوفا مي شود) و سرو به احترام او مي ايستد   سبزه در مقابل او پياده ايستاده است و غنچه به احترام او ايستاده است .

آرايه : تشخيص        باغ ، سرو ، سبزه و غنچه تناسب (مراعات نظير ).      بيت كنايه (شادماني طبيعت از آمدن محبوب )     پياده وسوار : تضاد .   سبزه كوتاه است لذا مي گويد پياده مي رود و غنچه چون سلطان چمن است مي گويد سوار مي رسد.

7- حتي ملكوتيان از آمدن محبوب به طرب نشسته اند و شراب مي نوشند . روح با آمدن او سرمست شد و عقل كه نماد عقلانيت و مصلحت انديشي است در مقابل عشق مست و خمار شده است .

آرايه : مصراع دوم تشخيص .   خراب ، مست و خمار : مراعات

8- وقتي كه به كوي ما (به جمع ما ) رسيدي مي بيني كه خاموشي و تسليم خصلت ماست زيرا كه گفت و گو (عدم تسليم ) حجاب راه ماست .

آرايه : خاموشي و گفت و گو تضاد.  گرد و غبار استعاره از حجاب .

شعر حفظي      گفتم غم تو دارم    صفحه 68

 قالب : غزل      شعر از حافظ        وزن    : مفعول فاعلاتن   مفعول فاعلاتن    بحر مضارع مثمن اخرب  نوع ادبي : غنايي (مناظره ي عرفاني ) نوع توصيف نمادين . رديف : آيد    قافيه : سر ، بر ،كم تر ، ديگر ، رهبر ، دلبر ، بنده پرور ، در ، سر

1- گفتم به اندوه جدايي تو گرفتارم  گفت : غم تو به پايان مي رسد . به يار گفتم كه ماه تابان شب تار من باش . پاسخ داد اگر دست دهد و ممكن شود .

نكته ها و آرايه ها :

سرآمدن : چنان كه امروز هم به كار مي رود يعني پايان يافتن ، به انجام رسيدن ، در مقطع (بيت پاياني) همين غزل آمده است : گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآمد .

برآيد : ايهام دارد : 1- اگر امكان داشته باشد ، اگر حاصل شود . چنان كه در جاي ديگر گويد: برسر آنم كه گر زدست برآيد     2- اگر طالع شود ، يعني ، اگر ماه جرئت داشته باشد در مقابل من طلوع و جلوه گري كند .

سر و بر : جناس      تشبيه (تو مثل ماه من باش )

2- از عاشقان رسم وفاداري بياموز . پاسخ داد : از زيبا رويان اين كار هرگز ساخته نيست .

مهرورزان : عاشقان    كمتر : قيد تقليل در اينجا مفيد نفي مطلق (هرگز)

3- به يار خطاب كردم كه صورت خيالي تو را در عرصه ي فكر راه نخواهم داد. پاسخ داد كه خيال من شبگردي عيار و چابك دست است و به طريق ديگر در آيد و دل تو را بربايد.

خيال : تخيل ، تصور ، صورت ذهني . وهم وگمان و صورتي كه در خواب يا بيداري به نظر رسد.

شبح و پيكري كه از دور نمودار گردد و حقيقت آن معلوم نباشد. صورت و پيكري كه به وسيله ي صورت چيز ديگري محسوس شود. مانند صورت اشيا در آينه و چشم . بر اين مقياس خرمن ماه و طيف شمس و قوس قزح و نظاير آن كه در حمام و گرد شمع و هنگام صبح مرتسم (= رسم شده ) گردد « خيال » ناميده مي شود. نظير اين كاربرد در غزليات حافظ فراوان است .

آرايه : خيالت شب رو است  تشخيص خيال تو مثل انساني است كه شب راه مي رود.

4- به يار گفتم كه بوي دلفريب گيسوي تو مرا در جهان به بيراهه كشيد. پاسخ داد اگر آگاه شوي اين گمرهي عين راه يافتگي است و خود مايه ي راهنمايي تو خواهد شد . شايد مراد از بوي زلف كثرت جهاني باشد كه سرانجام تو را به وحدت رهبري خواهد كرد.

آرايه : بوي زلف رهبر تو مي شود (تشخيص )

5- گفتم خوشا به هوايي كه از نسيم صبحگاهي بر مي خيزد . پاسخ داد خوشا به نسيمي كه از كوي دلبر مي وزد. خنك در مصراع دوم ايهام تناسب دارد و دومعني از آن بر مي آيد . 1- مترادف با خوشا كه در مصراع اول به كار رفته .            2- سرد مطبوع كه مي تواند نسيم باشد.

6- گفتم كه لبت كه چون عسل شيرين است ما را در آرزوي وصال خود كشت . پاسخ داد تو شرط بندگي را به جاي آور لطف او شامل حال بنده مي شود.

خطيب رهبر مي نويسد : لب لعل نوشين تو ما را در اشتياق هلاك كرد. يار پاسخ داد تو همچنان در خدمت و طاعت بكوش زيرا لب من آيين دلجويي از خدمت گذاران را نيك مي داند . حافظ در غزل ديگري مي فرمايد :

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن           كه خواجه خود روش بنده پروري داند

لعل استعاره از لب  . لعلت ما را به آرزو كشت : تشخيص    بندگي و بنده پرور : اشتقاق و تناسب

نوش لعل : تشبيه هم دارد       لعل چون نوش (= عسل )

7- گفتم دل مهربانت كي قصد آشتي با ما دارد. گفت : اين را با كسي در ميان مگذار تا وقت آن فرا رسد.    مصراع اول : تشخيص

8- گفتم ديدي كه روزگار عشرت و شادكامي چگونه به پايان آمد . گفت : حافظ خاموش باش زيرا اين اندوه و رنج به پايان خواهد آمد .

خطيب رهبر : دم  دركش كه اندوه به پايان رسيدن روزگار عشرت نيز سپري خواهد شد و بار ديگر ايام وصال فراز آيد .

در غزل صنعت سؤال و جواب ( مناظره ) مراعات شده است .

منابع : حافظ نامه از بهاءالدين خرمشاهي صفحه 790 و حافظ خطيب رهبر صفحه 313

 

آورده اند كه ....   صفحه 77

شبي سي و چند نفر  از عرفا و جوانمردان نزد ابوالحسن انطاكي مهمان شدند . او دو سه گرده نان داشت  به اندازه اي كه به سختي پنج نفر را سير مي كرد. نان ها را تماماً تكه كردند و چراغ را خاموش نمودند و سر سفره نشستند تا غذا بخورند . هر كدام دهان خود را مي جنبانيد تا ديگران تصور كنند كه غذا مي خورد وقتي سفره را جمع كردند نان به همان حالت قبل بود و براي ايثار به ديگران هيچكدام نخورده بودند .

تحفه الاخوان عبدالرزاق كاشاني

كاشي : عبدالرزاق بن جمال الدين يا جلال الدين اسحاق

كاشاني سمرقند مكني به ابوالغنائم و ملقب به كمال الدين از مشاهير

عرفا و متصوفه علماي اماميه و عالمي است عارف و كامل و در مراتب تاويل و علوم تنزيل محقق بوده و از تاليفات اوست :

1- اصطلاحات الصوفيه كه پس از آن كه بعضي از كتاب هاي مشتمل بر اصطلاحات صوفيه و عرفا تاليف كرد محض بيان مراد از آن اصطلاحات مذكوره كتابي به نام لطائف الاعلام في رشادات الافهام تاليف كرده  و اخيراً آن را به همين نام اصطلاحات الصوفيه تلخيص نمود و ... و با شرح منازل مذكور ذيل چاپ شده است .

2- تاويل الآيات يا تاويلات القرآن و آن تفسير قرآن است با تاويلات موافق اصطلاحات صوفيه و يك نسخه از آن در كتابخانه رضويه موجود و به تصديق شهيد ثاني اين كتاب در موضوع خود بي نظير بوده و ...

3- تحفه الاخوان في خصائص الفتيان .

4- شرح فصوص الحكم محي الدين العربي

5- شرح منازل السائرين خواجه عبداله انصاري كه در تهران چاپ شده است .

6- القضاء و القدر

7- لطائف الاعلام كه فوقاً مذكور شد و ...

اما وفات كاشي به قول صاحب روضات در هفتصد و سي پنجم(735) و در چند جا  از كشف الظنون هفتصد وسي تمام (730) و...

و در تحت عنوان تاويلات القران از كشف الظنون عبدالرزاق كاشي را به سمرقندي نيز موصوف داشته و وفات او را همه سال 887 هـ . ق ضبط كرده و در تحت عنوان مطلع السعدين هم كه از وقايع عصر سلطان ابوسعيد بوده و به حوادث ربع مسكون همه مشتمل است آن را تاليف كمال الدين عبدالرزاق جلال الدين اسحاق سمرقندي متوفي همين تاريخ 887 هـ .ق دانسته است . پس ظاهر آن است كه در عبدالرزاق مؤلف تاويلات القران يا عبدالرزاق سمرقندي مؤلف مطلع السعدين اشتباه اسمي شده است و در ذريعه نيز وفات عبدالرزاق كاشي را ما بين دو تاريخ اولي مردد داشته است . (ريحانه الادب ج 3 ص 348 ) . رجوع به قاموس الاعلام تركي شود .

(به نقل از لغت نامه دهخدا ص 18030) 

آورده اند كه ... صفحه 91

هم چنين يكي از بزرگان روزگار به غلام خود گفت : از دارايي خود مقداري گوشت بخر و از آن غذايي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم . غلام خوشحال شد . خوراك برياني ساخت و پيش او آورد. خواجه خورد و گوشت را به غلام سپرد. روز ديگر گفت با آن گوشت آب نخود زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم . غلام اطاعت كرد و آماده كرد و پيش خواجه آورد خواجه زهر مار كرد (كنايه : خورد) و گوشت را دوباره به غلام سپرد. روز ديگر گوشت نابود شده بود (له و متلاشي شده بود ) و قابل استفاده نبود.

(خواجه ) گفت : اين گوشت را بفروش و مقداري روغن بخر و از آن غذايي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم . (غلام ) گفت : اي خواجه به خاطر خدا اجازه بده تا من به اختيار خود همچنان غلام تو باشم اگر بدون ترديد كار خيري به ذهن مبارك تو مي رسد به نيت رضاي خدا اين گوشت پاشيده شده را رها كن (و به كسي ببخش ) .

عبيد زاكاني قرن هشتم از رساله اخلاق الاشراف

برياني منسوب به بريان ، كباب ، كباب به سيخ كشيده ( لغت نامه دهخدا)

آورده اند كه ....       صفحه 109

فتحعلي شاه قاجار گاه گاهي شعر مي سرود ، روزي شاعر دربار را به قضاوت درباره ي شعرش خواند. شاعر كه شعر را نپسنديده بود ، بدون واهمه نظر خود را بيان كرد . فتحعلي شاه دستور داد تا او را به طويله ببرند و در رديف چارپايان به چراخور طويله ببندند . شاعر مدتي آن جا بود تا آن كه شاه دوباره او را طلبيد و از نو شعر را برايش خواند . سپس پرسيد: حالا چطور است ؟

شاعر بدون آن كه جوابي دهد راه خروج را پيش گرفت . شاه پرسيد : كجا مي روي ؟ گفت : به طويله !

از سعدي تا آراگون از دكتر جواد حديدي معاصر

 

آورده اند كه ...    صفحه 127

بافنده اي در خانه ي دانشمندي امانتي نهاد ، چند روزي گذشت . به آن نيازمند شد . نزد او رفت ديد كه بر در خانه ي خود بر كرسي تدريس نشسته و تعدادي از شاگردان جلو او به صف نشسته اند . گفت : اي استاد به آن امانت نيازمندم .

(استاد)گفت : مدتي بنشين تا از تدريس فارغ شوم . بافنده نشست . مدت تدريس طولاني شد و (بافنده ) عجله داشت . عادت دانشمند آن بود كه به هنگام تدريس ، سرخود را تكان مي داد. بافنده تصور كرد كه تدريس همان سرتكان دادن است .

گفت : اي استاد برخيز ( كارمرا انجام بده ) و تا برگشتن خود ، مرا جانشين خود كن تا به جاي تو سرتكان دهم . تو امانتي مرا بياور زيرا عجله دارم .

دانشمند وقتي اين سخن را شنيد خنديد و گفت : فقيه (دانشمند) شهر در مجلس درس عمومي خود لاف مي زند كه پيدا و نهان علوم را مي داند و جواب هرچه را كه از او بپرسي آن است كه با دست خود اشاره مي كند يا سرش را تكان مي دهد.

پيام : در مذمت مدعيان علم و ادعاي علم كردن  . / نظر سطحي عوام درباره علما .

بهارستان  عبدالرحمن جامي . قرن نهم

(كتابي است كه جامي آن را به تقليد از گلستان نوشته است )

 

شعر حفظي     ص 128

هر جا كه تويي تفرج آن جاست .            غزل از سعدي

قافيه :         صحرا ، جا ، را ، پيدا ، خارا ، سودا ، دانا ، دريا 

رديف : ست  (در مصراع اول و مصراع دوم بيت دوم تبصره 8 است كه قافيه و رديف در يك واژه است . طبق كتاب عروض و قافيه پيش دانشگاهي ) . (كتاب عرض و قافيه مخفف فعل بودن (ام ، اي ، ايم ، ايد، اند ) را الحاقي گرفته است و است را الحاقي به حساب نياورده است . )

1- بوي گل و صداي آواز پرندگان بلند شد و زمان شادماني و روز تفريح در دشت و صحراست .

تناسب : گل و مرغ و صحرا

2- پاييز همچون فرش كننده اي برگ افشاني مي كند (برگ ها را بر زمين مي افشاند)

باد صبا مانند تصويرگري چمن را آراسته مي كند.

(ارتباط طولي (زماني) بين بيت اول و دوم نيست . بيت اول بهار و بيت دوم (مصراع اول ) پاييز است . ارتباط معنايي را از اين جهت در نظر بگيريم كه شاعر مي گويد بهار است و طبيعت زيباست اما براي من هيچ جذبه اي ندارد تنها هرجا تو باشي ، باغ من آن جاست . )

آرايه : تشبيه بليغ : فراش خزان ، نقاش صبا

3- ما ميل تماشا و رفتن به باغ و بوستان نداريم (بلكه ) هرجا تو باشي گردش گاه ما آنجاست .

آرايه : سر مجاز از ميل و رغبت

4- مي گويند : نگاه كردن به روي زيبا رويان نهي شده است (آري چنين است ) اما نه اين نظري كه ما داريم . آرايه : خوبان استعاره از زيبارويان تكرار : واژه ي نظر

5- در چهره ي زيباي تو راز آفرينش خداوند بي مانند مثل آب درون شيشه آشكار است .

آرايه : تشبيه مركب          بي چون صفت جانشين است

6- هر انساني كه نشانه مهر و محبت تو در وجودش تاثير نگذارد مثل سنگ خاراست .

آرايه : جناس : مهر مهر    ، تشبيه : آدمي مثل سنگ خاراست (كه مهر تو در وجودش بي تاثير باشد)

7- آتش عشقي كه در وجود ما شعله ور است سرانجام روزي تمام وجود ما را مي سوزاند و خاكستر  مي كند .

آرايه : (تر و خشك : تضاد) (ديگ سود ا: تشبيه ) سوزد و آتش : تناسب    تر و خشك  : مجاز وجود ما

در گذشته تري و خشكي را نيز جزء مزاج ها مي دانسته اند .

8- مي گويند ناليدن بي حد واندازه سعدي مخالف انديشه داناست .

بيت تخلص

9- انسان آسوده اي كه بر ساحل دريا نشسته است از غرقه ما بي خبر است .

بيت تمثيل ، آرايه : غرقه و كنار و دريا : مراعات

يادآورشعر نيما   آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد يك نفر در ساحل نزديك داردمي سپارد جان .

 

آورده اند كه ...          ص 143

روزي از دوران پيري صحبت مي كردند . نورالدين جهانگير ، چهارمين پادشاه گوركاني هند(قرن 11 هجري )  ، فوراً ( في البداهه : سخني يا شعري كه از روي قريحه بدون انديشه قبلي گفته شود) گفت : چرا پيران مجرب خميده حركت مي كنند ؟

نورجهان فوراً پاسخ داد : به دنبال جواني خود در زير خاك مي گردند .

اقتباس از شعر : 

       خميده پشت از آن گشتند پيران جهان ديده

                                                   كه اندر خاك مي جويند ايام جواني را

 

 

آورده اند كه  ...      ص 164

قاطر طلخك (دلقك ناصرالدين شاه ) را دزديدند ، يكي مي گفت سهل انگاري توست كه در مواظبت و پاسداري از آن سستي و سهل انگاري كردي ، ديگري مي گفت : سهل انگاري نگهبان اسطبل است كه در طويله را باز گذاشته است . طلخك با عصبانيت گفت : در اين صورت دزد از همه بي گناه تر است .

 

شعر حفظي    از نيما يوشيج  ص165

شب هنگام منتظر آمدن تو هستم ، در آن زماني كه سايه ها در شاخ و برگ درخت تلاجن رنگ سياهي پيدا مي كنند و از آن تيرگي شب ، نا اميدان و خستگان اندوه زده و غمگين اند : (ولي در هر حالت ) من منتظر توام .

به هنگام شب در آن لحظه كه دره ها مانند ماران مرده ي خفته برجايند .

در آن نوبت (دفعه ) كه نيلوفر با دستان خود به پاي سروكوهي دام مي پيچد .

(نيلوفر چون به دور درخت مي پيچد آن را به انساني تشبيه كرده كه با دستان شاخه هاي خود مثل دامي اطراف سرو را احاطه مي كند و مي پيچد.

چه مرا ياد كني و چه نكني در هر حالت من تو را از ياد نمي برم و به انتظار آمدن تو هستم .

تلاجن : درختي است جنگلي با ارتفاع زياد.

شعر نمادين است . تو مورد خطاب شاعر آزادي و مظاهر آن مي تواند باشد .

چشم به راه بودن : كنايه از منتظر بودن

تشبيه : دره ها چون ماران مرده

تشخيص : دست نيلوفر    پاي سرو كوهي

كنايه : دام بستن : گرفتار كردن

قافيه : فراهم ، راهم ، نمي كاهم ، راهم

سروكوهي نماد آزادگان مي تواند باشد كه گرفتار و محبوس اند .

مناجات    ص 178

سطردوم : تاروپود وجود: استعاره مكنيه  وجود ما چون پارچه اي است كه تاروپود و اجزائي دارد پس تاروپود وجود يعني همه اجزاي وجود مرا .

سطر سوم : گرداب خودخواهي ، گردباد هوا و هوس : تشبيه بليغ اضافي.

سطر چهارم : نور ايمان : تشبيه بليغ .

سطر پنجم : طاغوت خودپرستي : تشبيه بليغ .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:38  توسط masiha  | 

 

آورده اند كه ...     صفحه ي 27

از(سيرالملوك)  سياست نامه خواجه نظام الملك توسي قرن 5 

       وقتي عمروبن ليث و اسماعيل ساماني رويا روشدند ، با هم جنگيدند . بر حسب اتفاق عمروبن ليث در نزديكي دروازه ي شهر بلخ شكست خورد و هفتاد هزار سوار او ، همه فرار كردند . زماني كه او را پيش امير اسماعيل آوردند ، دستور داد تا او را به مامور نگهداري و تربيت يوزهاي شكاري سردند و اين از رويدادهاي شگفت روزگار است .

       وقتي كه زمان نماز عصر شد ، خدمتكار عمروليث در لشكرگاه مي گشت . عمروليث را ديد دلش براي او سوخت ، نزد او رفت . عمرو به او گفت :« امشب پيش من بمان زيرا بسيار تنها مانده ام . » بعد از آن گفت : « انسان تا هنگامي كه زنده است نياز به غذا خوردن دارد. چيزي خوردني مهيا كن ، زيرا گرسنه ام . » خدمتكار يك من گوشت به دست آورد و ديگي آهني پيدا كرد ، مقداري پهن خشك شده ي حيوانات جمع كرد ، چند تكه كلوخ را بر روي هم قرار داد تا از گوشت ، نوعي خوراكي بريان درست كند .

      وقتي گوشت را در ديگ انداخت و به دنبال نمك رفت ، روز تمام شده بود . سگي آمد و سر در ديگ كرد و تكه اي گوشت برداشت . دهنش سوخت ، فوراً سر خود را بيرون آورد . حلقه ي ديگ در گردنش افتاد . از سوختگي ناشي از گرماي ديگ به سرعت دويد و ديگ را برد . عمروليث وقتي اين حالت را ديد ، رو به سوي سپاه و نگهبانان كرد و خنديد و گفت : « عبرت بگيريد ، زيرا من آن مردي هستم كه صبح امروز آشپزخانه مرا هزار و چهارصد شتر مي كشيد و به هنگام شب سگي آن را برداشته و با خود مي برد ! » و گفت : « صبح امير بودم و شب اسير .» (روز را آغاز كردم در حالي كه امير بودم . حال آن كه شب را به اسيري گذراندم ) .

پيام درس ودرون مايه  : ناپايداري مقام ومنزلت دنيايي  - (مصاف جمع مصف )

 

معاني كنايه هاي  صفحه ي 42 ( بياموزيم )

1-    دست و پا كردن : فراهم و آماده كردن

2-    سماق مكيدن : انتظار كشيدن بيهوده

3-    تاخرخره خوردن : سير غذا خوردن ، زياده روي در خوردن .

4-    روي كسي را زمين انداختن : بي توجهي به خواست و انتظار كسي كردن

5-    شكم را صابون زدن : به خود اميد واهي دادن

 

آورده اند كه ...   صفحه ي 61        از اسرارالتوحيد  نوشته ي محمد بن منور قرن 6

       شيخ ما (ابوسعيد ابوالخير) گفت خداوند روحش را پاك گرداند كه روزي زنبوري به مورچه اي رسيد ، او را ديد كه دانه اي گندم به خانه مي برد ، آن دانه پايين و بالا مي شد و مورچه نيز با آن بالا و پايين مي رفت وبا تلاش وتدبير بسيار آن را به دنبال خود مي كشيد و مردمان بر روي او پا مي گذاشتند و مور را آزرده و مجروح مي كردند .

آن زنبور به مورچه گفت : اين چه دشواري و رنجي است كه براي دانه اي برخود هموار مي كني و براي دانه اي به اين كوچكي چرا اين قدر خفت و خواري تحمل مي كني ؟ بيا و زندگي مرا ببين كه به چه راحتي غذا مي خورم و از اين همه نعمت هاي لذيذ بدون تحمل اين همه رنج و سختي بهره مي برم و از آن چه نيكوتر و بهتر و برگزيده تر است ، مطابق ميل خود استفاده مي كنم .

       سپس مورچه را با خود به دكان قصابي برد ، در محلي كه گوشت بهتر و بيشتر بود ، نشست و از آن جايي كه گوشت لطيف تر و نازك تر بود ، سير خورد و مقداري هم جمع آوري كرد تا با خود ببرد. قصاب به بالاي سر زنبور آمد و كاردي بر زنبور زد و آن زنبور را به دو نيمه كرد و انداخت .آن زنبور بر زمين افتاد ، آن مورچه بر بالاي لاشه ي زنبور آمد و پاي زنبور را گرفت و در حالي كه آن را          مي كشيد ،  مي گفت : « هركس در مكاني بنشيند كه مي خواهد و ميلش باشد (مطابق ميلش رفتار كند ) آن چنان او را مي كشند كه نمي خواهد و به آن مايل نيست .»

درون مايه و پيام : عاقبت زياده خواهي و راحت طلبي  

آرايه : تضاد (خواهد نخواهد / مرادش بود مرادش نبود ) . زير و زبر : جناس .

 

شعر حفظي :  آواز عشق   قالب غزل   شعر از مولوي (ديوان غزليات)    صفحه ي 62

وزن : مفتعلن   فاعلن  مفتعلن   فاعلن

بحر : منسرح مثمن مطوي مكشوف    نوع ادبي : غنايي ، نوع توصيف : نمادين

1- پيوسته آواز عشق ، از هر طرف به گوش ما مي رسد (عشق ما را مي خواند ) ما به آسمان (بارگاه دوست) مي رويم ، چه كسي قصد ديدار محبوب را دارد؟

آرايه : آواز عشق : استعاره مكنيه (تشخيص) ، چپ و راست : تضاد راست و راست : جناس (جناس مركب = امروزه با جناس افزايشي مطابقت دارد. )

2- جايگاه اصلي ما در آسمان (جوار قرب الهي ) بوده است و با فرشتگان همراه و يار بوده ايم ، بنابراين  دوباره همگي به وطن اصلي خود بر مي گرديم زيرا وطن اصلي ما آنجاست .

بيت دوم مناسبت دارد با :   

ما ز درياييم و دريا مي رويم             

                            ما ز بالاييم و بالا مي رويم      (مولوي)

هر چه از دريا به دريا مي رود           

                             از همانجا كامد آن جا مي رود    (مولوي)

به اصل خويش راجع گشت اشيا

                                  همه يك چيز شد پنهان و پيدا      (شبستري )

هركسي كاو دور ماند از اصل خويش

                                 بازجويد روزگار وصل خويش     (مولوي)

آرايه :

تلميح به حديث : كل شيء يرجع الي اصله

جناس : فلك و ملك

بيت 3 : ارزش و منزلت ما از آسمان و فرشتگان برتر و بالاتر است ، پس چرا از آسمان و فرشتگان نگذريم (بالاتر نرويم ) زيرا منزلگاه واقعي ما در جوار عظمت و بزرگي حق تعالي است .

قافيه ي مياني : برتريم ، افزون تريم ، نگذريم 

آرايه : جناس : فلك و ملك 

بيت 4 : بخت و اقبال با ما سازگار و موافق است و ايثار و جانبازي در راه محبوب كار ماست ، در اين راه پيشواي ما حضرت محمد (ص) است كه مايه ي افتخار همه ي مردم جهان است .

آرايه : جناس : (يار ، كار) ( جوان ، جان ) ، ( جان و جهان) افزايشي    جهان : مجاز (علاقه محليه يا كليه) كنايه : جان دادن = جانبازي و بذل جان (مردن)

بيت 5 : از ديدن چهره ي زيباي چون ماه او (حضرت محمد (ص) ) ، ماه آسمان به دو نيمه شد ، زيرا تاب ديدار آن همه زيبايي را نداشت . ماه كه كمترين گداي درگاه حق تعالي است آن چنان بخت و اقبالي يافته است كه معجزه حضرت رسول شده است .

آرايه : مه اول  استعاره از چهره حضرت رسول (ص)      ماه دوم ماه آسمان

برنتافتن = كنايه از تحمل نكردن تلميح به معجزه ي پيامبر ، شق القمر

تشبيه ماه به گدا وجه شبه = حالت هلالي ماه  به كاسه گدايي و ديگر اين كه ماه نور خود را از خورشيد گدايي مي كند .

بيت قافيه مياني دارد . ( شكافت ، نتافت ، يافت )

بيت 6 نسيم ، بوي خوش و معطر  خود را از چين و شكن گيسوي حضرت رسول گرفته است (منظور اين است كه تمام زيبايي ها و طراوت هاي اين جهان به سبب وجود پيامبر است ) و درخشش و نور خيال ما از چهره ي نوراني مثل آفتاب حضرت محمد (ص) گرفته شده است.

آرايه : استعاره مكنيه : شعشعه ي خيال تلميح : «والضحا»          اشاره به آيه ي و الشمس و الضحيها 

تشبيه : رخ به والضحي (ضحي به معني : 1- آفتاب    2- هنگام طلوع آفتاب  )

بيت 7 مردم مثل مرغابياني هستند كه از درياي جان و روح مطلق (حق) پديد آمده اند. پس مرغ جان ما كي مي تواند در اين دنيا اقامت كند ؟ جاني كه از درياي بي منتهاي جان و روح مطلق به وجود آمده است .

آرايه : تشبيه : خلق به مرغابيان  / درياي جان      مراعات : مرغ مرغابي

 مرغ استعاره از روح انسان / بحر استعاره از جان و جهان معنويت 

مصراع دوم استفهام انكاري هم مضمون با بيت منتسب به مولانا 

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك              چند روزي قفسي ساخته اند بهر تنم

بيت 8 پيمان الست (عهد و پيمان الهي كه در آغاز با انسان بسته شد) مثل موجي بر روح انسان وارد شد و جسم و قالب انسان مثل يك كشتي به وجود آمد پس دوباره وقتي جسم انسان نابود شود نوبت وصال و ديدار روح و جان با روح كل فرا مي رسد.

آرايه : تشبيه : موج الست ، كشتي قالب

تلميح : به آيه : الست بربكم قالوا بلي  ( اعراف- 172 )

مصراع دوم : كشتي : استعاره از جسم مراعات : كشتي و موج

كشتي شكست   كنايه : مرگ فرا رسيد.

 

آورده اند كه ...    صفحه ي  77   

  از كتاب اخلاق محسني از ملاحسين واعظ كاشفي (اواخر قرن 9 و اوايل قرن 10 )

        روزي حضرت روح الله (لقب حضرت عيسي (ع) ) از جايي مي گذشت . ناداني در راه به او برخورد كرد و از حضرت عيسي (ع) سخني پرسيد . حضرت عيسي  با مهرباني و لطف به او جواب داد ولي آن شخص آن پاسخ را نپذيرفت و شروع به بدخلقي و داد و فرياد و كارهاي نابخردانه كرد. هرچه  او ناسزا و نفرين مي گفت حضرت عيسي سخنان خوب مي گفت و ستايش و آفرين بدو مي فرستاد ... شخص ارجمندي به آنجا رسيد و گفت : اي روح خدا (كنايه از حضرت عيسي (ع) ) چرا خود را در مقابل اين شخص پست و نااهل ، خوار كرده اي و هرچه او بيشتر بدي مي كند و غضب و خشم نشان مي دهد تو بيشتر مهرباني و لطف مي كني و با آن كه او ستم و جفاي خود را نسبت به تو در پيش گرفته تو مهرباني و وفا را بيشتر نشان مي دهي ؟

حضرت عيسي گفت : اي دوست ، از هر ظرفي همان چيزي بيرون مي آيد كه درون آن است . از كوزه همان برون تراود كه در اوست . از او اين كارهاي زشت و خصلت هاي ناپسند بروز مي كند و از من اين صفت . من از سخن او خشمگين نمي شوم ولي او از من ادب فرا مي گيرد . من از سخن او نادان        نمي شوم در حالي كه او از اخلاق و خصلت من عاقل مي شود. 

آرايه : تضاد : قهر و لطف / جاهل  و عاقل .

ارسال المثل يا ضرب المثل (از كوزه همان ....... »

شعر حفظي از خيام نيشابوري :    قالب  : رباعي   قرن 5 و6    صفحه ي 78

وزن هر سه رباعي : مستفعل   ، فاعلات  ، مستفعل   فع يا (مفعول  مفاعلن مفاعيل فعل )

بحر = هزج  مثمن   اخرب  مقبوض  محذوف

نوع ادبي :       - تعليمي

رباعي اول : بيت 1- آن قصري كه جمشيد در آن جام شراب را به دست مي گرفت و مي نوشيد ، اكنون محل زاييدن آهو و استراحت گاه روباه شده است (منظور: آن كاخ پر رونق و آباد امروز ويرانه و محل زندگي وحوش شده است ) آرايه : كنايه  1- جام گرفتن = به عيش و نوش پرداختن   2- آهو بچه كردن  و روبه آرام گرفتن 

مراعات: آهو ، روباه

بيت 2 : بهرام (پادشاه ساساني) كه همواره گورخر شكار مي كرد ديدي كه چگونه عاقبت مرد .

آرايه = جناس تام   گور گور     واج آرايي گ        پيام : ناپايداري قدرتها و زوال مقام ها

گور بهرام گرفت = كنايه و تشخيص

رباعي دوم :

بيت 1 : برخيز (از سستي و اندوه بيرون بيا) و غم و غصه جهان گذران و فاني را مخور

بنشين ولحظه اي را به شادماني و نشاط سپري كن .

آرايه = تضاد    برخيز و بنشين    جناس تام = گذران اول = گذرنده   و گذران دوم = بگذران . سپري كن

تضاد = غم و شادماني

بيت 2 : اگر در سرشت و طبيعت جهان وفاداري وجود داشت به مردم قبل از تو وفا مي كرد و نوبت از آنان به تو نمي رسيد.

آرايه : تشخيص مصراع اول

رباعي سوم :

بيت 1 : آنان كه در بردارنده  دانش و فضيلت و آداب شدند (يا آنان كه فضيلت و آداب همچون اقيانوسي وجودشان را در بر گرفت ) و در جمع افراد صاحب كمال همچون شمعي نورافشان ياران خود گرديدند.

بيت 2 : از اين دنياي تاريك و ناشناخته رهي بيرون نبردند (آنان نيز به حقيقتي دست نيافتند ) بلكه همه سخنانشان افسانه و خيال بافي بود و عاقبت نيز مردند.

دو بيت موقوف المعاني است   آرايه = مراعات = شب ، افسانه و خواب

شب = استعاره از دنيا   در خواب شدن كنايه از مردن

ايهام = محيط  : 1- دربردارنده     2- اقيانوس

 

آورده اند كه ...     صفحه 95    (از تحفه الاخوان  از عبدالرزاق كاشي (كاشاني ) قرن 10 با توجه به اعلام كتاب كه به اشتباه وي را مربوط به قرن دهم مي داند و حال آنكه وي مربوط به قرن هشتم و نهم است توضيحات بيشتر راجع به اين شخص را در ص 4و5 از توضيحات اشعار حفظي و آورده اند كه ... مربوط به ادبيات 1 بخوانيد . البته  تا اصلاح غلط كتاب متاسفانه معيار كتاب درسي است. )  

         در روزگار قحطي و تنگدستي ، شخصي نزد پيامبر آمد بر او برترين دوردها باد- پيامبر كسي را به خانه ها فرستاد و پرسيد آيا نزد شما غذايي موجود هست ؟ همه گفتند : به خدايي كه تو را به پيامبري به سوي مردم فرستاد قسم مي خوريم كه جز آب نزد ما غذايي پيدا نمي شود. پيامبر كه درود براو باد- به ياران خود گفت : چه كسي امشب او را مهمان خود مي كند كه رحمت خداوند بر او باد ؟ مردي از طايفه ي انصار گفت : اي پيامبر خدا ، من امشب او را مهمان مي كنم . و او را به خانه ي خود آورد و به زنش گفت : اين شخص مهمان پيامبر است . به او احترام بگذار و چيزي از او دريغ نكن (پنهان مكن ) . زن گفت : نزد ما جز غذاي كودكان ، غذاي ديگري موجودنيست . (مرد)  گفت : بلند شو و كودكان را به سرگرمي و بهانه و بازي از خوراك خوردن غافل بگردان تا به خواب بروند و غذايي نخورند . بعد از آن چراغ را روشن كن و هرچه هست نزد مهمان بياور ، وقتي مشغول غذا خوردن شد بلند شو و به بهانه ي درست كردن چراغ ، آن را خاموش كن ( بلند شو كه يعني نور چراغ را تنظيم كنم و درحين اصلاح و تنظيم آن ، چراغ را خاموش كن ) و بيا تا زبان را حركت دهيم و دهان را بجنبانيم به گونه اي كه تصور كند كه ما نيز غذا مي خوريم تا زماني كه سير شود . زن بلند شد و كودكان خود را به بهانه اي خوابانيد و فرمان شوهر را اجرا كرد و مهمان تصور كرد كه آنان نيز با او غذا مي خورند. تا سير خورد و آنان با شكم گرسنه خوابيدند . فردا صبح وقتي نزد پيامبر آمدند ، پيامبر به روي آنان نگاه كرد و لبخندي زد و فرمود كه خداوند والامرتبه ديشب از رفتار فلان مرد و فلان زن تعجب كرد و اين آيه نازل شد كه : « و ديگران را برخود بر مي گزينند و ترجيح مي دهند ، هر چند خود نيازمند باشند »

پيام : ايثار و خود از گذشتگي

 

آورده اند كه ...   صفحه ي 105      از كليات سعدي (مجالس پنج گانه ) مجلس پنجم

بايزيد بسطامي كه درميان ساير عارفان مثل طاووسي (مشهور و برجسته ) است ، يك شب در تنهايي و كشف و شهود عارفانه ، شوق و اشتياق خود را مانند كمندي به كنگره بارگاه عظمت خداوندي انداخت و آتش عشق الهي را در وجود خود شعله ور ساخت (با خداوند ارتباط برقرار كرد و وجودش از عشق الهي سرشار شد ) . از روي عجز و ناتواني به خداوند عرض كرد: خدايا ، تاكي در آتش فراق و جدايي تو بسوزم و كي مرا از شربت ديدار و وصال خود مي نوشاني ؟(كي به ديدار تو مي رسم ؟ )

به او الهام شد كه : اي بايزيد ، هنوز خودبيني در تو وجود دارد ، اگر مي خواهي كه به ديدار ما برسي خود را فراموش كن و خودبيني را كنار بگذار و به ديدار ما برس .

آرايه ها : تشبيه : بايزيد را به طاووس تشبيه كرده است طاووس عارفان : اضافه تخصيصي (جزء اضافه تعلقي ) بايزيد چون طاووسي در بين عارفان است .  تشبيه : خلوت خانه مكاشفات ، كمند شوق

آتش عشق : تشبيه       كنگره كبريا : استعاره مكنيه    زبان گشودن : كنايه از سخن گفتن

آتش هجران و شربت وصال : تشبيه        تكرار : تو    تويي: كنايه از خودبيني و غرور

خود را بردر بگذار : كنايه خود را فراموش كن .

پيام : براي رسيدن به حق بايد از خودبيني تهي شد . مضمون شبيه  اين حكايت در مثنوي نيز آمده است :

آن يكــي آمــــــد دريـاري بزد             يار گفتــش كيستـي اي معتمــد

گفت من گفتش بروهنگام نيسـت            بر چنين خواني مقام خام نيسـت

خام را جز آتش هجـــر وفـــراق            كه پزد ؟ كه وارهانــد از نفـاق ؟

رفت آن مسكين و سالي در سفـر            در فراق يــار سوزيـــد از شرر

پخته شدآن سوخته پس بازگشـت            بازگــرد خانــه انبــاز گشــــت

حلقه زد بردر به صد ترس و ادب            تا بنجهد بي ادب لفظــي ز لـــب

بانگ زديارش كه بردركيست آن ؟          گفت بردرهــم تويي ، اي دلستان

گفت اكنون چون مني ، اي من درآ           نيست گنجايي دو من در يك سرا

در عبارت « به سرش ندا  آمد كه بايزيد ، هنوز تويي تو همراه توست . اگر خواهي كه به ما رسي ، خود را بر در بگذار و در آي . چند ضمير وجود دارد؟  4 مورد

تويي اسم = غرور و خودبيني مثل كلمه مني    خود = اسم

 

 

شعر حفظي  صفحه ي 125 

       « پشت درياها » شعري از سهراب سپهري شاعر معاصر متولد 1307 در گذشته به سال 1359 به بيماري سرطان . آثار :  مرگ رنگ ، زندگي خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، حجم سبز و ماهيچ ، ما نگاه  . كليه اشعار سهراب در مجموعه اي به نام هشت كتاب در خرداد 1356 منتشر شد .

اين شعر در حقيقت توصيف آرمان شهر و مدينه ي فاضله ي سهراب است .

          «قايقي خواهم ساخت ، آن را به آب خواهم انداخت و از اين دنيا دور خواهم شد ، زيرا در اين دنيا كسي نيست كه قهرمانان وادي عرفان را بيدار كند . ( از جهاني كه كسي مردم را متوجه توانايي عشق ورزي خودشان نمي كند ، هجرت خواهم كرد.) 

     در قايق توري ديده نمي شود و دل من در اين سفر در آرزوي صيد مرواريد نيست (هيچ تعلق خاطر و وابستگي وجود ندارد ، براي رفتن به  آن سرزمين موعود هيچ دلبستگي و وابستگي نبايد باشد) .

     همين طور قايق را به جلو خواهم برد. و دراين راه به آبي ها ، به دريا و پرياني كه سرشان را از آب بيرون مي آورند و در تنهايي تابناك و درخشان ماهيگيران سحروجادو از گيسوانشان بر آن ها (ماهيگيران) مي افشانند ، به هيچكدام از اين ها (زيبايي ها) دل نخواهم بست .

      همچنان قايق را به جلو خواهم راند . پشت درياها شهري قرار دارد كه پنجره هاي خانه هاي آن جا رو به تجلي خدا گشوده است و پشت بام هايش جايگاه كبوتران آرامش و صفا و صلح است ، صلحي كه به تكامل هوش بشريت نگاه مي كند.

     دراين شهر حتي كودكان ده ساله اش صاحب آگاهي و بصيرت اند و مردم اين شهر به يك ديوار گلي آن چنان نگاه مي كنند كه گويي به يك شعله يا به خواب لطيفي نگاه مي كنند (همه چيز را زيبا مي بينند ) در اين شهر حتي خاك احساس دارد و احساس تو را كه مثل موسيقي است ، مي شنود و درباد صداي پر مرغان اسطوره اي مي آيد (همه چيز رنگ آرماني و اسطوره اي دارد آرزوهاي انساني كه در اسطوره ها جلوه گر هستند ، به حقيقت پيوسته اند . ( چون شعر حالت نمادين دارد تعابير مختلفي مي توان ارائه داد ) . پشت درياها شهري قراردارد كه وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است (منظور : روشنايي ها در چشم سحر خيزان تجلي كرده است و در نتيجه چشمان سحرخيزان پر از نور است ) و در اين شهر شاعران ، وارث پاكي آب و خرد و روشني هستند (تعريضي به افلاطون و آرمان شهر او دارد كه شاعران در آن راهي ندارند.)

      پشت درياها شهري قرار دارد (پس براي رفتن به آنجا) بايد قايقي ساخت .( ابزارهاي لازم را بايد فراهم كرد)

آرايه ها و نكته ها: تشبيه : بيشه ي عشق ، فواره ي هوش بشري ، شاخه معرفت / دل بستن : كنايه از علاقه مند شدن . تابش تنهايي (استعاره ي مكنيه ) ... مي فشانند فسون (استعاره ي مكنيه ) از سر گيسوهايشان : اشاره به افسانه هاي قديمي به خصوص افسانه هاي جنوب / منظور از آبي ها ، دريا ، پريان وسوسه ها و فريب هاست كه شاعر اسير آن ها نمي شود. / خاك موسيقي احساس تو را مي شنود : تشخيص / پشت درياها شهري است ... : شايد اشاره به حديثي از امام محمد باقر (ع) باشد : ان الله مدينه خلف البحر سعتها اربعين يوماً للشمس  فيها قوم لن يعصوا الله و لا يعرفون الابليس : همانا خدا پشت دريا شهري دارد كه وسعتش براي خورشيد به اندازه ي چهل روز است ، در آن شهر قومي زندگي مي كنند كه خدا را نافرماني نمي كنند (عليه فرمان خدا عصيان نمي كنند ) و شيطان را نمي شناسند . / منظور از بام ها جاي ... مي نگرند : به كمال رسيدن استعدادهاي انسان و منظور از دست هر كودك . ... معرفتي است : عمومي شدن و بارور شدن استعدادهاي معنوي است و  منظور از خاك موسيقي ... مي شنود : ارتباط صحيح روح با تمام عناصر طبيعي است . / مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند / كه به يك شعله به يك خواب لطيف شبيه اين مضمون در اشعار ديگر سپهري نيز آمده است مثل اين بخش از شعر صداي پاي آب : من نمي دانم ، / كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست . / ... و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست . / گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد؟ / چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد. و يا اين كلام معروف از آندره ژيد : « بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان مي نگري . »

 

آورده اند كه ...   صفحه ي 127     از كليله و دمنه نصرالله منشي (باب شيروگاو حكايت ششم )

در بركه ي بزرگي سه ماهي بودند ، دو ماهي دور انديش و هشيار و يكي عاجز و ناتوان . اتفاقاً روزي دو صيادازكنارآن بركه گذشتند و با هم وعده گذاشتند كه دام بياورند و سه ماهي را بگيرند . ماهيان اين سخن را شنيدند . آن كه دور انديشي بيشتري داشت و بارها تعدي و تجاوز و قدرت نمايي روزگار ستمكار را ديده بود ، سريع دست به كار شد و از طرفي كه آب داخل بركه مي شد ، فوراً بيرون رفت ، در اين ميان صيادان رسيدند و هردو طرف بركه را (ورودي و خروجي آن را ) محكم بستند . ماهي ديگر كه از زيورعقل و اندوخته ي تجربه بي بهره نبود (عاقل و باتجربه بود) با خود گفت : « غفلت كردم و عاقبت كار افراد غافل بايد هم اين چنين باشد و اكنون زمان حيله و چاره جويي است . هرچند به هنگام بلا و مصيبت ، تدبير و چاره جويي فايده زيادي ندارد . با اين همه انسان عاقل هرگز از منافع دانش نااميد نمي شود و در رفع مكر و خدعه ي دشمن تاخير كردن را درست نمي داند . پس الان زمان پايمردي و ثبات مردان و هنگام انديشيدن خردمندان است. » پس خود را به مردن زد و مثل ماهي مرده اي بر سطح آب آمد .( روي آب شناور شد) صياد آن را برداشت و چون برايش روشن شد كه مرده است آن را انداخت . (ماهي ) با حيله و تدبير خود را در جو انداخت و نجات يافت . و آن ماهي كه غفلت بر حركات او غالب بود و ناتواني در اعمال و كارهاي او ظاهر و آشكار بود ، حيران و سرگردان و گيج و سردرگم ، به چپ و راست مي رفت و در بالا و پايين بركه مي دويد تا اينكه بالاخره گرفتار شد .

دست برد زمانه ي جافي : استعاره مكنيه (تشخيص ) / پيرايه ي خرد ، ذخيرت تجربه : تشبيه / پاي كشان : كنايه (اينجا) از سردرگمي . سبك روي به كار آورد در كليله و دمنه با تصحيح و توضيح مجتبي مينوي بعد از كلمه ي سبك ، (كاما) گذاشته شده است و معلوم است كه آن را قيد گرفته است به معني = سريع ، زود و روي به كار آوردن را هم دست به كار شدن در نظر گرفته است اما بد نيست نظر آقايان دكتر هامون سبطي و احمد سبحاني و ... مؤلف ادبيات فارسي 2 (تست انديشه سازان را نيز در ذيل براي اطلاع همكاران محترم بياورم :

ايشان ( مؤلفين محترم ) در صفحه ي 174 كتاب در توضيح تست 55 نوشته اند :  ... « روي به كار آوردن» به معني به كاربستن و استفاده كردن ، بارها ديده شده است . همچنين كلمه سبك رو به معني تندرو هم سابقه ي استعمال دارد:

« نه پايي كه خود را سبك رو كنم         نه دستي كه نقش كهن نو كنم » (نظامي اسكندرنامه )

يا « فروغ زندگاني برق شمشير است پنداري / نفس ، عمر سبك رو را سر تير است پنداري » (صائب) و در برهان قاطع (از فرهنگ لغت هاي قديمي فارسي ) هم براي سبك رو مي بينيم : به معني سبك پاي كه گريز پاي و تند و تيز رونده و جلد رفتار و شتاب رو باشد.

پس انگار بايد اين جمله را اين طور خواند « سبك روي به كار آورد» و اين طور معني كرد كه « تند روي و شتاب را به كار بست » ولي  نظر اول در معني قيدي (سريع) مقبول تر به نظر مي رسد.

از آن جانب كه آب در مي آمد : ماهي اولي خلاف جريان آب شنا كرد و رفت . پيام : عاقبت دور انديشي و ناداني .

 

آورده اند كه ...    صفحه ي 145      از كليات سعدي

         ذوالنون مصري ( از عرفاي نامي قرن سوم ، شاگرد مالك ، مؤسس مذهب مالكي ،  بوده و نخستين كسي است كه اصول عقايد صوفيه را شرح داده است . (از فرهنگ عميد )  ) به پادشاهي گفت: شنيده ام فلان حاكم و امير را كه به فلان سرزمين و ولايت فرستاده اي بر مردم تعدي و تجاوز مي كند و بر آن ها ستم روا مي دارد . گفت : (بالاخره) يك روز او را مجازات مي كنم . (ذوالنون ) گفت : بله ، روزي او را مجازات مي كني كه تمام اموال و دارايي مردم را غارت كرده باشد ، پس با شكنجه و زور و مصادره و جريمه اين اموال را از او پس مي گيري و در خزانه ي خود مي گذاري ، اين كار چه فايده اي براي مردم فقير و زير دست دارد ؟ پادشاه خجالت كشيد و فوراً ضرر و ستم حاكم ظالم را از سر مردم دفع كرد .

سرگرگ را بايد از همان ابتدا بريد نه اينكه بگذاريم براي وقتي كه همه ي گوسفندان مردم را از هم بدرد .

محتوا : نتيجه ي حقيقت گويي ، شجاعت ذوالنون ، زيان غفلت .  پيام : اقدام به موقع در دفع ظلم .

 

آورده اند كه ...    صفحه ي 176      از قابوس نامه : عنصرالمعالي كيكاووس  قرن پنجم

بزرگ شيوخ (آن كه از شيخان ديگر بزرگتر بود) ، شبلي خدا اورا رحمت كند- در مسجد رفت تا دو ركعت نماز بخواند و مدتي استراحت كند . در آن مسجد كودكان در مكتب بودند و آن لحظه ، زمان غذا خوردن آنان بود ، غذا مي خوردند. دو كودك با هم نزديك شبلي رحمت خدا بر او باد- نشسته بودند: يكي از آنان پسر شخص توانگري بود و پسر ديگر ، فرزند فرد تهيدستي بود. در زنبيل پسر ثروتمند ، اتفاقاً مقداري حلوا و در زنبيل پسر  فقير مقداري نان خشك بود.

         پسر ثروتمند مقداري حلوا مي خورد و پسر فقير از او مقداري مي خواست. كودك ثروتمند به بچه ي فقير گفت : اگر مي خواهي كه مقداري حلوا به تو بدهم ، بايد سگ من باشي و او مي گفت (باشد) من سگ تو هستم . پسر ثروتمند گفت : پس صداي سگ در بياور. آن بيچاره نيز صداي سگ در          مي آورد و پسر توانگر مقداري حلوا به او مي داد . دوباره صداي سگ در مي آورد و مقداري ديگر     مي گرفت . همين طور مثل سگ صدا مي كرد و حلوا مي گرفت . شبلي به آنان مي نگريست و گريه   مي كرد. پيروان شبلي پرسيدند كه : اي شيخ چه اتفاقي براي تو افتاده كه گريه مي كني ؟ گفت : نگاه كنيد و ببينيد كه قناعت و طمع ورزي چه بر سر مردم مي آورد ! اگر اين گونه بود كه آن كودك به نان خالي خود قناعت مي كرد و از حلواي آن پسر طمع بر مي داشت ، لازم نبود سگ شخصي مثل خود باشد.

نان خوردن مجازاً  غذا خوردن      منعم و درويش : تضاد     قانعي و طامعي : تضاد

 

غزل شور عشق ص 177   از فخرالدين عراقي قرن هفتم

وزن فاعلاتن فلاعلاتن فاعلن   بحر : رمل مسدس محذوف    سبك عراقي    نوع ادبي : غنايي (عرفاني)  

1- عشق شور و غوغايي را در وجود ما به وجود آورد و جان ما را در بوته ي آزمايش قرار داد.

دو كلمه ي «نهاد» در مصراع اول : جناس تام   نهاد اول = درون ، نهاد دوم = فعل (قرار داد) تشخيص (استعاره مكنيه )

2- عشق همه ي گفت و گوها و شور و غوغاها را بر سر ما انداخت ، همه ي اسرار را بر زبان ما جاري كرد و جست و جوها را در درون ما قرار داد ( مارا به جست و جو حركت برانگيخت ) ( علت همه ي گفت و گوها و جست و جو ها عشق است .)   آرايه : ترصيع

3- (حضرت حق) از خمخانه ي ازلي جرعه اي برخاك وجود آدم ريخت و خاك آدم را با جرعه اي از شراب عشق ازلي سرشت و لذا شور و جنبشي در وجود آدم و حوا  به وجود آورد. (عشق بين آدميان از اين فيضان به وجود آمد ) آرايه ها : تلميح عشق باعث آفرينش است .

شبيه اين مضمون در بيت اول از اين رباعي نيز مي بينيم :

ازشبنم عشق خاك آدم گل شد         صد فتنه و شور در جهان حاصل شد   (منسوب به ابوسعيد ابوالخير)

و دراين اشعار:

حسنت به ازل نظر چو در كارم كرد              بنمود جمال و عاشق زارم كرد

من خفته بدم به ناز در كتم عدم                   عشق تو به دست خويش بيدارم كرد عراقي (رباعي)

در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد                 عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد حافظ

طفيل هستي عشقند آدمي و پري                  ارادتي بنما تا سعادتي ببري   - حافظ 

متناسب با اين بيت حافظ :

بر در ميخانه ي عشق اي ملك تسبيح گوي        كاندر آن جا طينت آدم مخمر مي كنند

خمستان جرعه = مراعات نظير     جرعه (جرعه اي از شراب) استعاره از اندكي عشق تلميح به خلقت انسان .

4- عشق هر لحظه خود را در لباس (شكل) تازه اي به ما نشان داد و هرلحظه در محلي خود را نماياند .

لباس : مجاز از ظاهر و شكل

5- چون عشق ازلي خانه و محل معيني نداشت ، هرجا را كه مناسب و محل تجلي خود يافت در همان جا اقامت كرد (عشق در منزلگاهي فرود مي آيد كه مستعد باشد ) .

رخت نهادن كنايه از اقامت كردن

6- زيبايي خود را در معرض ديد خود نهاد (خودش مي خواست خودش را ببيند ) لذا منت آن را بر عاشق شيدا نهاد (درحقيقت او از دريچه ي چشمان عاشق خود را مي نگرد )

7- كرشمه و نازي با خود كرد (كرشمه و ناز خود را به خود نشان داد) طوري كه از آن ، نشئه ي عشق در همه ي موجودات به وجود آمد . (تكرار مضمون بالا ) پير و برنا : تضاد .

8- براي آن كه وصال خود را تماشا كند و زيبايي خود را نظاره كند نور جمال خود را در ديدگان بصير و بينا قرار داد. (در حقيقت كشش تماشاي نور حضرت ازلي به وسيله ي ديدگان بصير بهانه اي است كه او زيبايي خود را بنگرد ) (تكرار مضمون بيت شش ) مراعات : تماشا ، ديده

9- اگر اين همه راز و اسرار در صحراي هستي و نظام آفرينش وجود دارد براي اين است كه كمال علم و دانش او آشكار و هويدا شود .

10- وقتي زيبايي او دست به غارت و يغماي دل عاشقان زد ، شور و غوغايي از همه ي جهانيان برآمد . تشخيص (مصراع دوم )   جهان : مجاز     تكرار مضمون بيت يك

11- وقتي در ميان آن همه غوغا و شور عراقي را ديد ، نام او را سرلوحه ي نام همه ي عاشقان قرار داد. تكرار كلمه ي غوغا كه به نوعي آرايه ي تصدير نيز مي باشد.

ضمناً در پايان ذكر اين نكته خالي از اهميت نيست كه بيان اوزان و نام بحور فقط جهت همكاران گرامي است و بيان آن ها براي دانش آموزان ضرورت ندارد .

 

مناجات    از تذكره الاولياي عطار          صفحه ي 188

الهي ، آفرين بر آن خداوند پاك كه بنده اش گناه مي كند و او از روي لطف و كرم شرمنده مي شود (و اورا مي بخشايد)

تلميح به حديث نبوي : هرگه كه يكي از بندگان گنهكار دست انابت به درگاه حق بردارد حق در او نظر نكند بازش بخواند ، باز اعراض كند ، باز به گريه و زاري او را بخواند گويد اي فرشتگانم اورا بخشودم زيرا از بسياري گريه بنده ام شرم دارم  او غير از من كسي را ندارد :

كرم بين و لطف خداوندگار     گنه بنده كرده است و او شرمسار 

(البته ما اين حديث را به نقل از مقدمه ي گلستان آورديم و معلوم است كه هم سعدي و هم قبل از او عطار هردو به اين حديث نظر داشته اند . )

الهي ، تو دوست داري كه تو را دوست داشته باشم با آن كه از من بي نيازي . پس من چگونه مي توانم تو را دوست نداشته باشم زيرا كه تو مرا دوست داري با آن همه نيازي كه به تو دارم . (تكرار كلمه ي دوست ) الهي ، من غريب و بي كسم و ياد تو نيز در اين دنيا غريب است . من با ياد تو انس گرفته ام ، زيرا كه غريب با غريب و بيگانه مانوس مي شود.

الهي ،شيرين ترين بخشش ها دردل من اميدواري به توست و خوش ترين سخنان كه بر زبان من گنهكار جاري مي شود،ستايش توست وعزيزترين وقت ها براي اين بنده ي بيچاره ي گنهكار،ديدار توست .

الهي ، من كار شايسته اي كه در خور بهشت باشد ، انجام نداده ام و تاب تحمل دوزخ را نيز ندارم . اكنون كارم به لطف و بخشش تو رسيده است . (منم و بخشش و بزرگواري ات ، هر چه خواهي بكن )

الهي ، اگر در فرداي قيامت به من بگويند چه تحفه اي با خود آورده اي ؟ مي گويم : خداوندا ، از زندان (استعاره از دنيا) فقط موي نامرتب و ژوليده و لباس چركين و مقدار زيادي اندوه و شرمساري مي توان آورد . تو ، خود ناپاكي هاي وجود مرا پاك كن و بشوي و لباسي شاهانه برايم بفرست و سؤال مكن !(چون مي داني هيچ ندارم جز طمع بسيار به كرم تو و اميدواري به بخشش هاي بسيارت . )

خلعت : لباس و  صله ي شاهانه .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:36  توسط masiha  | 

 

 

آورده اند كه ...    صفحه ي 22                    از كليله و دمنه نصرا... منشي باب 8 ( باب بوف و زاغ)

پارسايي براي قرباني كردن گوسفندي خريد. در راه طايفه ي دزدان او را ديدند . طمع كردند و با يك ديگر قرار گذاشتند كه او را فريب دهند و گوسفند را از او بگيرند . پس يك نفر (از آنان) پيش او آمد و گفت : اين سگ را كجا مي بري ؟ ديگري گفت : آيا اين مرد قصد شكار دارد كه (قلاده ي ) سگ در دست گرفته است ؟ سومي با او هم صدا شد و گفت : او در لباس صالحان است اما زاهد و پرهيزگار به نظر نمي آيد ، زيرا پارسايان با سگ بازي نمي كنند و دست و لباس خود را از تماس با سگ حفظ مي كنند .

به همين شيوه چيزهايي (سخناني) مي گفتند تا شكي به دل زاهد افتاد و خود نيز به شك و ترديد افتاد و گفت كه ممكن بوده است كه فروشنده ي اين (حيوان) جادوگر بوده است و چشم بندي و جادو كرده است . خلاصه گوسفند را گذاشت و رفت و آن جماعت گرفتند و بردند .

آرايه : سگ مجاز از قلاده ي سگ (سطر چهارم)  درجمله = خلاصه ، متهم گردانيد = كنايه (به شك و ترديد افتاد) .  با توجه به نتيجه اي كه در خود كليله از اين داستان گرفته شده است : « اين مثل بدان آوردم تا مقرر گردد به حيلت و مكر ما را قدم در كاري بايد نهاد ، و آن گاه خود نصرت هر آينه روي نمايد.»

پيام آن : رسيدن به هدف با مكر و حيله،  القاي انديشه ،  فريب كاري .

 

آورده اند كه ...    صفحه ي 46     از گلستان سعدي باب چهارم (درفوايد خاموشي )

         يكي از شاعران پيش امير دزدان رفت و شعري در ثنا و ستايش او خواند. (امير) دستور داد تا لباس او را بكنند و او را از ده بيرون كنند . شاعر بيچاره برهنه در سرما مي رفت . سگها به دنبال او دويدند . خواست سنگي بردارد و سگها را از خود براند . زمين در اثر سرما يخ بسته بود . عاجز و درمانده شد . گفت : اين ها چه مردمان حرام زاده اي هستند ، سنگ را بسته اند و سگ ها را رها كرده اند .

امير از دور ديد و شنيد و خنديد و گفت : اي فرزانه (اي بسيار دانا) ، از من چيزي بخواه . گفت : لباس خود را مي خواهم اگر آن ها را به من ببخشي و لطف كني .

شعر : آدمي به خير و نيكويي ديگران اميدوار مي باشد ، من به خير تو اميدي ندارم ، دست كم به من شري نرسان  .

آرايه : سنگ ، سگ : جناس افزايشي  بسته و گشاده : تضاد ، بركنند و كنند :  بنا بر نظريه برخي ادبا جناس دارد بدون احتساب پيشوند ، پيام : هرسخن جايي و هر نكته مكاني دارد . عاقبت ثناگويي برنا مردمان .    بيت ارسال المثل است .

 

آورده اند كه ...      حكايتي از گلستان سعدي « حكايت 28 از باب اول در سيرت پادشاهان » صفحه ي66                                                                       

          درويشي گوشه نشين (وارسته از تعلقات دنيا) گوشه ي صحرايي نشسته بود. پادشاهي از كنار او (از كنار گوشه ي عزلت او ) عبور كرد.درويش از آن جا كه لازمه ي ملك  قناعت (= قناعتي كه مثل پادشاهي مي باشد) است سربلند نكرد و به او توجهي نكرد. پادشاه نيز از آن جا كه لازمه ي وقار و شكوه سلطنت است رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه صوفيان مثل حيوانات اند و لياقت و انسانيت ندارند . وزير به نزد درويش آمد و گفت : اي جوان مرد ، پادشاه زمين از كنار تو گذشت ، چرا تعظيم نكردي و شرط ادب را به جا نياوردي ؟ درويش گفت : به پادشاه بگو ، توقع و انتظار تعظيم و خدمت از كسي داشته باش كه از تو انتظار نعمت و مالي داشته باشد و نكته ي ديگر ، بدان كه پادشاهان براي حفظ و نگهداري رعيت و مردم پادشاه شده اند (پادشاهي خود را از قبل نگهداشت مردم دارند ) نه اينكه مردم آمده اند تا از پادشاهان اطاعت كنند .

پادشاه نگهدار و محافظ درويش است هرچند كه آسايش و آرامش در سايه ي شكوه دولت پادشاه حاصل مي شود.

(همان طور كه ) گوسفند براي چوپان و درخدمت او نيست بلكه چوپان و شغل چوپاني براي خدمت و محافظت گوسفند به وجود آمده است .  (اسلوب معادله )

گفتار و سخن درويش در نظر پادشاه استوار و سنجيده آمد ، گفت : از من خواهش و درخواستي بكن . گفت مي خواهم كه بار ديگر مايه ي زحمت من نشوي .

گفت : اندرزي به من بده . گفت  :

اكنون كه قدرت و نعمت در اختيار داري مردم را درياب (يا لحظه ها را درياب) زيرا دولت و قدرت و پادشاهي يك جا نمي ماند و از دستي به دست ديگر مي رسد .

دكتر خزاعلي مجرد را به معني عاري از آلودگي و علايق دنيوي آورده است .

از آن جا : به علت آن كه / سطوت : خشم و صولت و شكوه

خرقه پوشان : كنايه از اهل تصوف خرقه تنها متاع دنيوي است كه درويش در اختيار دارد.

سلطان روي زمين : در قديم ، هر ملتي بر اثر غرور قومي چنان مي پنداشت كه پادشاه كشور وي ، سلطان روي زمين و قبله ي عالم است .

قالب شعر: قطعه    فر : جلال و شكوه و زيبايي و نور و با فره و فرخ و فرخنده هم ريشه است . غالباً فر را به تشديد تلفظ مي كنند . ولي فر مشدد لفظي عربي = فرار كردن و گريختن است و البته درشعر آن را مشدد خواندن به ضرورت و اقتضاي وزن شعر است .

بيت دوم تمثيل

 عبارت همي خواهم كه دگر باره زحمت من ندهي نظير گفتار ديو ژانوس حكيم است ، مي گويند : اسكندر به ديدار وي آمد . او در خم منزل كرده بود . اسكندر خواست با او گفتگو كند وي خودداري كرد. اسكندر گفت : از من حاجتي بخواه . گفت : مي خواهم ميان من و آفتاب حايل نشوي . (درجمله ي : آن همي خواهم   آن : مفعول   و جمله ي بعد از همي خواهم مرجع آن مي باشد.

بيت : هست و دست : جناس   پيام بيت : ناپايداري قدرت    پيام حكايت : ترك علايق و عزلت و آزادگي و شجاعت .  آرايه تكرار و واج آرايي .

شعر حفظي   ص 67      وقت سحر  

قالب شعر       غزل از حافظ  وزن فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن بحر: رمل مثمن مخبون  محذوف

در بيشتر ابيات در ركن اول اختيار وزني فاعلاتن به جاي فعلاتن آمده است .

نوع ادبي : غنايي (عرفاني )  نوع توصيف   نمادين

1- ديشب سحرگاهان از اندوه تعلقات دنيوي مرا آزاد كردند و در آن تاريكي شب ، آب زندگي جاوداني عشق و معرفت را به من دادند.

آرايه : تناسب : ظلمت شب با آب حيات زيرا چشمه ي آب حيوان درون ظلمات است .

2- با تابش نور ذات حق مرا از بند خودپرستي آزاد كردند و از جام تجلي صفات شراب معرفت به من نوشاندند.

تجلي صفات: جلوه گر شدن صفات حق بر مخلوق .

مصراع اول تلميح به آيه ي 143 سوره ي اعراف «ولما جاء موسي لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارني ... »

چون موسي با هفتاد نفر بزرگان قومش كه انتخاب شده بودند وقت معين به وعده گاه ما آمد و خدا با وي سخن گفت موسي عرض كرد كه خدايا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم . خدا در پاسخ او فرمود كه مرا تا ابد نخواهي ديد و ليكن در كوه بنگر اگر كوه به جاي خود برقرار تواند بود تو نيز مرا خواهي ديد . پس آن گاه كه نور تجلي خدا بركوه تابش كرد كوه را متلاشي ساخت و موسي بيهوش افتاد ... »

ابتدا شعشعه انوار ذات الهي را ديدم كه هم چنان كه موسي را در كوه طور از خود بيخود كرده بود مرا هم از خود بيخود ساخت و آن گاه صفات الهي بر قلبم تجلي كرد كه هم چون باده اي سكر آور بود.

3- چه بامداد فرخنده و چه شامگاه خجسته اي بود آن شب قدر ( آن شب مراد) كه برات و فرمان آزادي از قيد خودخواهي را به من دادند.

( شب قدر از شب هاي متبرك است و مناسبت آن با برات دادن : رسم سلاطين چنين بوده كه در اين شب هركس از رعايا خراج خود را داده باشد نوشته اي به اين مضمون كه خراج را تماماً داده است به او مي داده اند و آن را برات مي گفته اند . قول ديگر آن است كه خداوند در اين شب امر به نوشتن براتي براي خلاصي مومنان از آتش دوزخ مي دهد . )

4- بعد از اين روي من به سوي آينه اي خواهد بود كه جمال معشوق در آن نمودار است ، زيرا در آن جا از جلوه ي ذات الهي به من خبر دادند.

يعني براي پي بردن به ذات معشوق بايد به جمال او توجه داشت زيرا جمال هركس آيينه اي است كه ذات او در آن تجلي مي كند .

در نظر عارف چون سراسر جهان مصنوع دست خالق است ، از چگونگي صانع خود حكايت دارد ، مثل هر مصنوعي نمودار ميزان قدرت و روش كار صانع خويش است و عارف بايد با تامل در اين آينه به اوصاف معشوق پي برد. پس جهان آيينه ي وصف جمال معشوق است . مي گويد بعد از اين روي خود را منحصراً به سوي اين آيينه مي كنم و به تامل در آن مي پردازم .

آيينه ي وصف جمال مي تواند دل عارف نيز باشد .

آرايه : آيينه استعاره از دل عارف يا سراسر هستي است كه چون آيينه اي جمال حق را وصف مي كند )     « و» در مصراع اول به معني« به ، با» و حرف اضافه است .

5- اگر به مراد دل رسيدم و شاد شدم شگفت نيست ، زيرا سزاوار اين شادي و كامروايي بودم و اين ها را محبوب به عنوان صدقه (زكات ) به من ارزاني داشت .

زكات : خلاصه چيزي ،  در فقه آن چه به حكم شرع به درويش و مستحق دهند.

يعني من استعداد و شايستگي طي مراحل عالي را داشتم و به اين توفيق رسيدم ، پس عجيب نيست .

منظور از اين ها در اين بيت : 1- نجات از غصه      2- آب حيات    3- بيخود شدن از شعشعه ي پرتوذات

4- دادن باده ي تجلي صفات 5- شادي و كامروايي .

6- فرشته خوش خبر آن روز به من مژده رسيدن به اين دولت و اقبال را داد كه در برابر جور و جفاي او به من صبر و پايداري عطا كردند .

مقصود اين كه بر اثر صبر و تحمل در برابر مشكلات راه عشق بود كه سرانجام  به مقصود رسيدم .

7- اين همه شيريني كه از كلام من تراوش مي كند مزد شكيبايي ورزيدن بر محنت هاي عشق و طلب است كه به سبب تحمل آن ها به من شاخ نبات مقصود را بخشيدند .

آرايه : شهد و شكر كنايه از سخنان شيرين   صبر : ايهام تناسب دارد ، معني مورد نظر  1- تحمل و شكيبايي   2- معني دوم حنظل يا هندوانه ي ابوجهل است كه ميوه ي بسيار تلخي است و با كلمات شهد وشكر تناسبي از نوع تضاد برقرار مي كند( ايهام تضاد)

توضيحاتي درباره ي شاخ نبات :

1- شاخ نبات: آن چه به صورت شاخ (= شاخه ) در كوزه هاي نبات بر رشته ها بسته شود. اما در اين غزل استعاره است براي معبود و محبوب شيرين حركات . (درجستجوي حافظ از ذوالنور)

2- در فرهنگ آتند راج شاخ نبات نام معشوقه ي حافظ ذكر شده است .

3- شاخ نبات : شاخه ي گياه ، شاخه نباتات . شاخ نبات را غالب شارحان نام زني دانسته اند . دكتر زرين كوب مي نويسد : نام اين زن را افسانه هاي بعد شاخ نبات خوانده اند اما آن شاخ نبات كه در شعر حافظ به آن اشارت ها هست ، يك نام نيست ، كنايه است از هر معشوق شيرين كه وصل او مي تواند كام عاشق را شيرين بدارد .

4- گرچه هنوز در عصر ما نبات خانم به عنوان نام يك زن شناخته مي شود ، ولي به گمان نگارنده (حسينعلي هروي ) شاخ نباتي كه در بيت آمده با شاخه گياه نباتات مناسبت معني دارد و مراد از آن همان قلم ني است كه با آن مي نويسند ، پس شاخه گياه است ، نه نام يك زن . مي گويد اينكه سخن من تا اين حد شيرين شده بدين جهت است كه دركار نوشتن شتاب زدگي نكرده ام پس اجر خود را كه كلام شيرين است از اين شاخه نبات قلم خود دريافت داشته ام مقايسه شود با :

كلك حافظ شكرين ميوه نباتي ست به چين        كه در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين

در اين بيت نيز شاعر كلك خود را نبات يعني گياه ني معرفي كرده است .(شرح حافظ از حسينعلي هروي)

5- اراده ي استوار حافظ و دعاهاي شب زنده داران سحر خيز بود كه مرا از گرفتاري غم و اندوه روزگار نجات داد.

يعني اين توفيقي كه در سير مراحل عرفاني به دست آوردم بر اثر همت و پشتكار خودم و نيز دعاي اهل دل بوده است .

بند غم : تشبيه

منابع : حافظ خطيب رهبر و شرح غزلهاي حافظ از حسين علي هروي

 

آورده اند كه ...    ص 87

حكايتي از كتاب روضه ي خلد از مجد خوافي (قرن هشتم ) اين كتاب ، يكي از كتاب هايي است كه به تقليد از گلستان سعدي نوشته شده است .

يكي در جنگ احد حضور داشت ، گفت بسياري از ياران پيامبر در اين جنگ شهيد شدند ، آب برداشتم و اطراف تشنگان مي گشتم (درمتن حكايت شناسه ي اين فعل به قرينه لفظي حذف شده است .) تا ببينم چه كسي هنوز جان دارد ( رمقي از حيات در او باقي است .) سه تن از ياران را زخمي يافتم ، از تشنگي        مي ناليدند . وقتي آب به نزديكي يكي از آنان بردم ، گفت : به آن مجروح ديگر بده زيرا از من تشنه تر است . به نزد دومي بردم او نيز به سومين مجروح اشاره كرد و سومي نيز به اولي اشارت نمود . به نزد اولي برگشتم از تشنگي مرده بود ، به نزد دومي و سومي رفتم ، آنان نيز فوت كرده بودند .(جان دادن كنايه از مردن )

زندگي جوان مردان به اين شيوه بوده است كه جان خود را از روي جوان مردي مي بخشيدند و به اتفاق و همراهي با هم ، براي نجات و زندگي يكديگر ، مرگ خود را بر مي گزيدند .

قالب شعر : قطعه        پيام : ايثار و از خود گذشتگي

 

شعر حفظي   صفحه 88         روز وداع ياران

 قالب : غزل     شعر از سعدي     وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مستعفلن فعولن مستفعلن فعولن )

بحر مضارع مثمن اخرب  ( وزن دوري )

نوع ادبي : غنايي ( عاشقانه )  توصيف : تخيلي     اين شعر در شروع شدن با فعل متاثر از معلقه ي امروالقيس سروده شده است .

1- اجازه بده تا مانند ابر بهاري گريه كنم زيرا در روز خداحافظي ياران از شدت ناراحتي حتي سنگ نيز  مي نالد و مي گريد .

آرايه : واج آرايي ، تشبيه ، تشخيص (استعاره ي مكنيه ) اغراق

2- هركسي روزي شراب جدايي چشيده باشد و طعم جدايي را حس كرده باشد مي داند كه جدايي اميدواران (كساني كه به هم اميد بسته اند ) سخت و طاقت فرسا خواهد بود .

آرايه : تشبيه بليغ (شراب فرقت )  واج آرايي ش

3- به شتربان احوال چشم گريان مرا بگوييد تا در روزي چنين باراني (روزي كه من چنين مي گريم كه گويي از آسمان سيل مي بارد !) كجاوه بر شتر نبندند . = آماده و مهياي سفر نشود .

آرايه : مراعات نظير ، تشبيه  پنهان و مضمر (اشك به باران ) اغراق  واج آرايي « ا »

4- در چشم هاي ما اشك حسرت گذاشتند (ما را گريان و حسرت زده كردند ) مانند چشم گنهكاران كه در قيامت گريان است .

آرايه : تشبيه    نوع را : فك اضافه        واج آرايي « ا »     

نكته ي جالب در واج آرايي مصراع اول بيت 1 و3 و4 اين است كه هرجا بحث گريستن است شاعر با واج «ا» صنعت نغمه ي حروف مي سازد تا  تداعي گر هاي هاي گريه باشد.

5- اي صبح شب زنده داران ، جانم از انتظار به لب آمد (طاقتم به سر رسيد ) از بس كه مانند شب  روزه داران تاخير كردي و نيامدي .

آرايه : تشخيص ، تشبيه

هم مضمون با اين بيت ها ( ازسعدي )

به چه دير ماندي اي صبح كه جان من برآمد       بزه كردي و نكردند مؤذنان صوابي

يا

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد                تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد

6- چندين رنج و حكايتي كه تاكنون از ماجراي عشق تو بر شمرده ام حتي به اندازه ي يكي از هزاران اندوه دلم نيز نبوده است . آرايه : اغراق

7- اي سعدي . اين عشق و محبت در طي روزگاران طولاني به دل من نشسته است . پس نمي توان آن را به راحتي از دل بيرون كرد مگر روزگاران درازي از آن بگذرد .

آرايه ها : تكرار  ، كنايه   = مهر بردل نشستن  : علاقه مند و عاشق شدن .      واج آرايي : ن

8- چه قدر براي تو ( از رنج خود = رنج فراق ) حكايت كنم ، شرح آن به همين اندازه كافي است ، بقيه ي آن را جز به غمگساران (كساني كه رنج و غم انسان را مي زدايند ) نمي توان به كس ديگري گفت .

آرايه : واج آرايي

 

آورده اند كه ...    حكايتي از اخلاق الاشراف نوشته عبيد زاكاني   طناز قرن هشتم

       مرگ بزرگي از ثروتمندان كه در ثروت ، قارون روزگار خود بود فرا رسيد ، از ادامه ي زندگي نا اميد شد . فرزندان خود را كه بچه هاي خاندان بخشش و سخاوت بودند ! حاضر كرد و گفت : اي فرزندان ، روزگاري دراز براي جمع آوري ثروت زحمت سفر و حضر تحمل كردم (حضر متضاد سفر) و گلوي خود را با پنجه ي گرسنگي فشار دادم .( گرسنگي كشيدم ) تا توانستم اين چند سكه ي طلا را بيندوزم . برحذر باشيد (از بي مبالاتي ) يا مراقب باشيد (زنهار : صوت تحذير و تنبيه ) و از نگهباني و مراقبت آن غفلت نكنيد و به هيچ وجه آن را خرج نكنيد و مطمئن باشيد كه خداوند ، طلا (مجازاً مال و ثروت ) را عزيز و گرامي خلق كرده است پس هركس آن را خوار و بي مقدار بشمارد ، خوار و ذليل   مي شود ، اگر كسي به شما بگويد كه پدرتان را در خواب ديدم كه خوراك گوشت مي خواهد (كه برايش فاتحه دهيد) برحذر باشيد و فريب مكر ان را نخوريد زيرا من چنين نگفته ام و مرده غذا نمي خورد. (حتي) اگر من خود نيز در خواب به شما ظاهر شدم (به خواب شما آمدم) و همين را از شما به التماس بخواهم به آن توجه نكنيد ، زيرا آن خواب ، كابوس و روياي پريشان ناميده مي شود ، احتمالاً شيطان اين خواب را در نظر شما آورده است . من چيزي را كه در طول زندگي خود نخورده ام در مرگ خود آرزوي آن رانمي كنم . اين سخن را گفت و جان به نگهبان جهنم تسليم كرد . (كنايه : مردو به جهنم رفت)

نكات: (اكابر جمع مكسر اكبر ، بزرگي كه قارون ...  : تشبيه و تلميح : جگرگوشگان كنايه از فرزندان

طفلان خاندان كرم : طنز و تهكم      سفر و حضر : تضاد ، سر پنجه گرسنگي : استعاره مكنيه . (عزيز و خوار) و (زندگي و مردگي )تضاد : پيام : تحقير و مذمت خست و مال دوستي 

 

شعر حفظي       شراب روحاني     صفحه 117

قالب غزل از شيخ بهايي (قرن 10 و11 )

وزن : فاعلات مفعولن   فاعلات  مفعولن   (وزن دوري ) بحر  مقتضب مثمن مطوي مقطوع .

نوع ادبي : غنايي (عرفاني) نوع توصيف : نمادين

1- اي ساقي ، از آن شراب روحاني و معنوي (شراب معرفت و عشق ) جامي به من بده تا لحظه اي از اين حجاب تاريك نفس آسوده شوم .

 آرايه ها : مراعات (ساقي و شراب) ، شراب استعاره از عشق و معرفت . حجاب ظلماني استعاره از اطوار نفس . ساقي : استعاره از واسطه ي رساندن فيض الهي .

ساقي : در ادبيات عرفاني بر معاني متعدد اطلاق شده است گاه كنايه از فيض مطلق خداست . و گاه بر ساقي كوثر اطلاق شده و به استعاره از آن مرشد كامل يا پير طريقت نيز اراده كرده اند .

2- گيسوي پريشان او را ديدم و با خود گفتم اين همه پريشاني مايه ي حيرت من شده است .

نشانه ي جمال او را ديدم ، اين جمال سبب حيرت بيشتري در من شد ، هرچه به وصال نزديك تر شدم حيرت من بيشترشد. پريشاني برسرپريشاني،جمال برجمال به من رخ نمودو مرا دچار حيرت بيشتر نمود.

اين بيت بيانگر يكي از مفاهيم عميق عرفاني است . طره ي پريشان تجلي حق است . تجلي : ظاهر شدن ، روشن شدن ، جلوه كردن . تجلي سه قسم است : تجلي ذات ، تجلي صفات ، تجلي افعال . براي اطلاع بيشتر به شرح گلشن راز از لاهيجي و فرهنگ اصطلاحات عرفاني از سجادي و مرصادالعباد مي توان رجوع كرد.

3- نگار و محبوب بي وفاي من به روزگار و كارمن خنده هاي پنهاني و عشوه هاي مخفيانه مي كند .

عاشق از شدت شوق ادب را رها مي كند : بي وفا نگار من . اما اين بي ادبي عين ادب است . خنده ي معشوق براي جذب عاشق است . خنده ي زير لبي معشوق به اين معني است كه مي گويد اي عاشق تو شايسته ي راه ما نيستي ولي در عين حال رهايت نيز نمي كنيم . و با اين كار آتش شوق عاشق را تيزتر  مي كند .

4- همه ي هستي و ايمان خود را به يك نگاه باختيم و به اين باخت رضايت داريم ، اي دل در قمار عشق حقيقتاً ندامت و پشيماني وجود ندارد.

مصراع دوم : استفهام انكاري ، آرايه : تشبيه (قمارعشق)   دل مجاز از انسان ، مراعات : باختن و قمار .  دل باختن : كنايه از عاشق شدن .

5- خانه ي دل ما را با لطف و بخشش خود آبادان كن تا قبل از آن كه اين خانه (دل) نابود شود .

آرايه : تشبيه خانه ي دل / خانه در مصراع دوم استعاره از دل .

6- ما تيره روزان شايسته ي چيزي جزبلا نيستيم، پس هربلايي را كه مي تواني بردل من (شاعر) وارد كن .

بلا: مصيبت ، امتحان در نزد سالكان يعني امتحان دوستان به انواع بلاها كه هرچند بلا بربنده قوت پيدا كند ، قربت زياده شود . بلا لباس اوليا و غذاي انبياست .  متناسب با اين بيت:

هركه در اين بزم مقرب تر است        جام بلا بيشترش مي دهند

شبلي خطاب به خداوند مي گويد: همه تو را به خاطر نعمت هايت دوست دارند و من به خاطر بلاهايت و ... (فرهنگ اصطلاحات عرفاني سجادي  ص199 )

 

آورده اند كه ... ص 118

حكايت اول از تذكره ي دولتشاه سمرقندي قرن نهم .

از سلطان سنجر در آن وقت كه به دست غزها (اقوام مهاجم ) گرفتار شده بود ، پرسيدند : به چه علت پادشاهي به اين پهنا و آباداني كه داشتي ، اين گونه از بين رفت ؟

گفت : مشاغل و كارهاي بزرگ را به دست مردم حقير سپردم و كارها و پست هاي حقير را به دست مردم بزرگ ، مردم حقير و ناتوان ، توانايي انجام كارهاي بزرگ را نداشتند و مردم بزرگ نيز از انجام كارهاي حقير عار داشتند و آن ها را دور از شان خود مي دانستند و به دنبال انجام دادن آن نرفتند .

در نتيجه هردو كار از بين رفت و ضعف و سستي به مملكت راه يافت و كارهاي لشكري (مربوط به ارتش) و كارهاي كشوري (مربوط به امور كشور داري ) هردو رو به نابودي و فساد گذاشت .

پيام : سپردن هر مسئوليت به اهلش و عاقبت عدم سياست و حكومت داري صحيح )

حكايت دوم  از لطايف الطوايف (كتابي در 14 باب نوشته ي فخرالدين علي كمال الدين حسين واعظ متخلص به صفي ازواعظان مشهور هرات تاليف اين كتاب در سال 939 هجري در غرجستان اتفاق افتاد.)

فرد بي ادبي ، مطابق منش خود رفتار مي كرد (بي ادبي مي كرد / گران جان : كسي كه جان ناهموارش مثل باري بر او و روحش سنگيني مي كند ، كنايه از آدم فرومايه و پست ) شخص شريف و ظريفي اورا سرزنش كرد . فرمايه گفت : چه كار كنم ؟ سرشت مرا چنين آفريده اند . گفت : گل وجود(سرشت) تو خوب و زيبا آفريده شده است  امابه خوبي تحت تعليم و تربيت قرار نگرفته است . (گران جان مي خواهد از آفرينش ايراد بگيرد و بي معرفتي خود را گردن آن بيندازد و از گردن خود ساقط كند و فردنكته سنج نيز به ظرافت ايراد را به خود او برمي گرداند . )

آب و گل : مجازاً وجود  ، كم لگد خورده : كنايه (تعليم نيافته )  پيام : اهميت تربيت و تعليم .

 

آورده اند كه ... ص 132  حكايتي ديگر از روضه ي  خلد مجد خوافي  قرن 8

شخصي بسيار بدهكار شده بود . او را نزد فرد سخاوتمندي راهنمايي كردند . فرد مقروض او را در بازار پيدا كرد كه با درهمي (سكه اي) معامله مي كرد و بر سر دانه اي (ذره اي) چانه مي زد ، برگشت . (از درميان گذاشتن گرفتاري خود منصرف شد )

با خود انديشيد كه : تو كه براي سكه اي اينقدر چانه مي زني چگونه كسي مي تواند از تو انتظار كرم و بخشش داشته باشد ؟

شخص سخاوتمند متوجه شد كه آن فرد براي كاري نزدش آمده است ، به دنبالش رفت و گفت : براي چه كاري آمده اي ؟ گفت : براي هر كاري آمده بودم ، بيهوده بود. آن فرد به غلام خود اشاره اي كرد ، كيسه اي محتوي هزار سكه ي طلا به او داد. مرد متعجب شد ، گفت : آن كارت (چانه زدنت) چه بود و اين بذل و بخششت چه ؟ گفت : آن جا معامله بود و اين كار ، نشانه ي جوانمردي است . سستي كردن در معامله پاداشي ندارد و انسان با آن منتي بر كسي ندارد ولي به تاخير انداختن اين كار ، دور از جوانمردي و مردانگي است . اهمال : فروگذاشتن ، سستي كردن      امهال : مهلت دادن ، زمان دادن  صنعت جناس قلب كه البته با توجه به كتاب ادبيات 3 صنعت جناس (مثل بنات نبات ) كرمي و درمي : جناس (صره = هميان = بدره = كيسه ) صنعت سجع نيز در برخي عبارات ديده مي شود .  پيام : هركاري بايد در موقعيت مقتضي خود انجام شود.

 

آورده اند كه ...     حكايتي از اسرارالتوحيد نوشته ي محمد بن منور   قرن 6       ص 155

         زماني بافنده اي به وزارت رسيده بود . هر روز صبح زود بر مي خاست و كليد بر مي داشت و در خانه (دراتاقي ) را باز مي كرد و تنها (به تنهايي) داخل آن جا مي رفت و مدتي در آن جا مي ماند . پس بيرون مي آمد و نزد سلطان مي رفت . به امير (ماجرا را) خبردادند كه چه مي كند . امير به اين فكر افتاد كه در آن خانه چيست ؟

        روزي ناگهان (بدون خبر قبلي ، يك مرتبه ) به دنبال وزير وارد خانه شد . گودالي در آن خانه ديد مانند گودالي كه بافندگان دارند ، وزير خود را (نيز) ديد كه پاي خود را درون گودال برده است . امير به او گفت كه اين چيست ؟ وزير گفت : اي امير ، اين همه دولت ، ثروت و مقام كه من دارم همه از آن امير است (متعلق به امير است ) ما گذشته ي خود را فراموش نكرده ايم كه چه كاره بوده ايم ! هر روز به ياد خود مي آورم كه به اشتباه نيفتم (فكر كنم كه جد اندر جد وزير بوده ام! ) امير انگشتري  سلطنت را از انگشت بيرون آورد و گفت : بگير و در انگشت كن . تا امروز وزير بوده اي از اين به بعد امير خواهي بود.

پيام : بس واضح است : قدرت نبايد غرورآفرين باشد طوري كه انسان گذشته ي خود را فراموش كند . مشابه اين حكايت در كتاب تاريخ بيهقي جلد 2(تصحيح دكتر خطيب رهبر) در مورد يعقوب ليث آمده است (ص 397 و 398 )

 

آورده اند كه ...    حكايتي از سندبادنامه      ظهيري سمرقندي       ق :7   (صفحه 178)

        شتري و گرگي و روباهي به جهت هم نشيني و همراهي با هم مسافرت كردند و با آنان به عنوان آذوقه ي سفر قرص ناني بيشتر همراه نبود . وقتي مدتي رفتند و خستگي و رنج سفر به آنان اثر كرد ، كنار ساحل آبي (نهري) نشستند و بين آنان بر سر گرده ي نان دعوا و مرافعه پيش آمد . تا عاقبت قرار گذاشتند كه هركدام زودتر متولد شده است (كهنسال تر است ) در خوردن نان از ديگران سزاوارتر باشد . گرگ گفت : قبل از آن كه خداوند والامرتبه اين جهان را بيافريند ، مادرم هفت روز قبل از آن مرا زاييد ! روباه گفت : راست مي گويي ، من آن شب در آن جا حاضر بودم و چراغ براي شما گرفته بودم و به مادرت در تولد تو ياري مي رساندم ! اشتر وقتي گفتگوهاي گرگ و روباه را بدين گونه شنيد ، گردن دراز كرد و نان را گرفت و خورد و گفت : هركس مرا ببيند ، حقيقتاً متوجه مي شود كه من از شما بسيار مسن تر (بزرگ تر) هستم و بيشتر از شما دنيا ديده ام  و بيشتر بار تحمل كرده ام .

پيام : عاقبت لاف زدن و گزاف گويي

 

شعر حفظي    ملك سليمان   غزلي از خواجوي كرماني     قرن 8   ص 179

وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن   بحر : رمل مثمن مخبون  محذوف     نوع ادبي : غنايي تعليمي

ب 1 : در نظر صاحب نظران (اهل بينش عرفا) پادشاهي سليمان مثل باد است (گذرا است ) بلكه سليمان واقعي كسي است كه از قيد و بند پادشاهي آزاد باشد.

ملك سليمان برباد بودن ايهام دارد : حكمروايي سليمان بر باد- برباد رفتن سرير او

درشعر حافظ نيز اين نمونه هست (حافظ خرمشاهي جلد اول شرح غزل 36 بيت 2 ص 322 )

بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ           در معرضي كه تخت سليمان رود به بـــــاد

جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد         گر غم خوريم خوش نبود به كه مي   خوريم       حافظ

     بيت تلميح دارد

ب 2- آن كه مي گويند دنيا بر آب بنا شده است ، اي خواجه (اي بزرگ) بدان توجه نكن زيرا اگر به حقيقت نگاه كني مي بيني كه برباد بنا شده است . (سست و بي ارزش است)

آرايه : مراعات ، اشاره (تلميح) به اعتقاد گذشتگان راجع به استقرار دنيا (زمين) بر شاخ گاو و در نهايت كه مي گويند همه ي اينها بر فراز سنگ پشتي يا يك ماهي بر آب قرار دارد.

ب 3- به اين روزگار كه مثل پيرزن عشوه گري است دلباخته و علاقه مند نشو زيرا اين روزگار (دنيا) مثل عروسي است كه به عقد دامادهاي بسياري درآمده است (پيمانش دائمي نيست و بي وفاست )

آرايه : پيرزن دهر  : تشبيه / عروس و داماد : مراعات / اين (دنيا ) را به عروس تشبيه كرده / مصراع دوم تمثيل  .  مضمون اين بيت را حافظ چنين آورده است : (حافظ از اين غزل در وزن و قافيه پيروي كرده است .)

مجو درستي عهد از جهان سست نهاد        كاين عجوزه عروس هزار داماد است

و از جلال الدين همايي مي خوانيم :

مهمان سراست خانه ي دنيا كه اندرو      يك روز اين بيايد و يك روز او رود

ب 4 خاك بغداد در مرگ خلفا مي گريد ( بر بي وفايي دنيا كه حتي به خلفا نيز وفا نكرده است ) و اگر چنين نبود ، پس اين رودخانه اي كه در بغداد جاري شده از كجا آمده و منشاء آن چيست ؟

آرايه : اغراق ، تشخيص    حسن تعليل (زيرا علت  روان بودن رود چيز ديگري است ) تكرار (بغداد )

ب5- اگر دامنه ي كوه را مي بيني كه مملو از لاله هاي شاداب و خوش آب و رنگ است از آن راه عبور مكن وفريب مخورزيرا آن لاله ها درحقيقت خون دل فرهاداست(ازخون دل فرهاداين لاله ها رسته است)

آرايه: تلميح به داستان فرهادو شيرين / مراعات : كوه و فرهاد   مرو از راه : كنايه 

 تشبيه (خون دل به لاله )

ب6- مثل نرگس چشمان خود را باز كن و ببين كه چه قدر چهره هاي مثل گل و قامت هاي مثل شمشاد خوابيده است .(مرده است )

آرايه : مراعات : نرگس ، گل ، شمشاد / چشم ، روي و قامت / تشبيه روي به گل ، قامت به شمشاد / تشخيص مثل نرگس چشم بازكن براي نرگس چشم قائل شده است .

ب7- بر در اين دنيا كه مثل كاروان سرايي كهنه است خيمه ي انس برپا مكن (بدان دل نبند كه ناپايدار است) زيرا پايه و اساس آن سست است .

آرايه : خيمه نزن كنايه از اقامت نكن . خيمه ي انس : تشبيه ، كهنه رباط : تركيب وصفي مقلوب : رباط كهنه استعاره از دنيا . اساسش بي بنياد است : پارادوكس (متناقض نما )

ب8- خواجو نصيبي جز غم و اندوه از جهان ندارد. خوشا به حال كسي كه از قيد و بند دنيا آزاد و رهاست.

آرايه: تضاد ، نوع را : مالكيت (تبديل فعل )

از جهان آزاد بودن كنايه از ترك تعلقات مادي كردن .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:32  توسط masiha  | 

 

 


۱)مردم مثل رودخانه خروشیدند.تشبیه کامل(با همه ی ارکان)

۲)مردم مثل رودخانه اند.حذف وجه شبه(مجمل)

۳)مردم رودخانه ی خروشانند.(حذف ادات)موکد

۴)مردم رودخانه اند.(بلیغ غیراضافی/اسنادی)فقط مشبه ومشبه به

۵)رودخانه ی مردم(بلیغ اضافی)غالبامشبه به مضاف ،مشبه مضاف الیه

۶)۲۲بهمن هزاران رودخانه درخیابان های ایران دیدم.فقط مشبه به(استعاره ی مصرحه/نوع اول)

۷)ای رودخانه که ازگری می خروشی تورادوست دارم.(تشخیص/ استعاره ی مکنیه)جزخداوانسان هرپدیده مناداشوددرصورتی که

منظورخودآن پدیده باشد.تشخیص و استعاره ی مکنیه است.


۸)ای رودخانه ها علیه اجانب واستکبار جهانی باهم متحدشوید.

نکته۱:هرپدیده ای جز انسان وخدا منادا شود ومنظورازآن انسان یامعشوق(حقیقی /مجازی) باشد استعاره ی مصرحه یا نوع دوم است.

نکته۲:گاهی استعاره مکنیه ، تشخیص وتشبیه یک جادریک گروه اسمی یایک مصرع می آید.مثل:الماس های چشمک زن ستارگان

ـشبی چون شبه روی شسته به قیر

نکته۳استعاره ی نوع دوم(مصرحه)مجاز به علاقه ی شباهت است.یعنی به کاربردن واحدی اززبان به جای واحدی دیگر به خاطر

مشابهت مثل:به کاربردن لعل به جای لب به خاطر سرخی،سرو به جای معشوق به خاطر بلندی و...

نکته۴:گاهی درتشبیه اضافی بین مشبه به ومشبه صفت می آید.مثل:گل های پرپر فریاد،مزرع سبزفلک


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:20  توسط masiha  | 

  • -    توجّه به نقش نمای اضافه و یک تکواژ  محسوب کردن آن ؛مثل : جهان ِ بدون مرز = ـِـ ( 1 تکواژ ) ، هوایِ پاک = ـِ ( یِ) ( 1 تکواژ ) کشتیِ نوح = ـِـ ( « یِ »  که در واج نگاری می­آید امّا در املا نوشته نمی­شود . ) ( 1 تکواژ )

    مصوّت  ـِـ در واژه­های مقابل تکواژ محسوب نمی­شود  بنابر این هریک از آن­ها یک تکواژ هستند   : « برایِ ، مثلِ ، مانندِ »

    2-    بی توجّهی به واج­های میانجی :

    مثل « ی » در کلمات مختوم به مصوّت ؛ « نامه­یِ ، گویایِ ، دانشجویِ ، کشتیِ » در این مواقع یا ترکیب « ی » به همراه « ـِـ » را یک تکواژ محسوب می­کنیم ( یِ = ( 1 تکواژ ) ) و یا به تنهایی « ـِـ را یک تکواژ محسوب کرده واج میانجی  « ی » را حذف می­کنیم .

    واج­های میانجی دیگر ؛ مثل : « ک » در کلماتی مانند « نیاکان ، پلّکان »  ، « ج » در « ترشیجات ، مربّاجات » ، « گ » در «  زندگی ، پرندگان ، جویندگان » ، « د » در کلماتی مانند « بـِدان ، بـِدین » ، « هـ » در کلماتی مانند « بهش ، بهت » ، « و » در کلماتی مانند « آهوان ، زانوان ، بانوان »

    نمونه­هایی از تجزیه به تکواژ : دانشجو = دان + ـِش + جو + ان ( یان )  ،  نیاکان = نیا + ان ( کان )  ،  ترشیجات = ترش + ی + ات ( جات )  ،  پرندگان = پر( بن مضارع ) + نده + ان ( گان )  ،  بدان = به + ان ( دان )  ،  بهش = به + ـِش ( هش )( البته ـِش با تغییر تلفّظ یا همان فرایند واجی ابدال به شکل ـِش در آمده است و در اصل ـَش بوده­است . )  ،  آهوان = آهو + ان ( وان ) باید خاطر نشان کرد که در این واژه نیز فرایند واجی اتّفاق افتاده­است .

    3-   باید توجّه کرد که برخی از کلمات به دو شکل در واژگان ما ضبط و ثبت شده­اند ؛ مثل : بن­های مضارع « گو ، جو ، آ  .. = گوی ، جوی ، آی ... »  ،  اسمهایی مانند «  خدا = خدای  ،  جا = جای » بنابراین در هر دو صورت ، چه با « ی » چه بدون « ی »  یک  تکواژ محسوب می­شوند . ؛ مثلاً : گویم = گو ( گوی ) + ـَم  یا خدایگان = خدا ( خدای ) + ان ( گان )

    4-   توجّه به شناسه­ی صفر ( Ø )و محسوب کردن آن به عنوان یک تکواژ در افعالی که فاقد شناسه هستند ؛ مثلاً : است + Ø  ، نیست+ Ø  ، رفت + Ø  ، گفته بود + Ø  ، شنیده است + Ø  ، دیده بود + Ø  ، می­آمد + Ø  ، برو + Ø  ، نرو+ Ø  ...

    نحوه­ی تشخیص شناسه : بهترین راه تشخیص شناسه صرفِ فعل است ، به این صورت می­توان تشخیص داد که واج و یا واج­های پایانی فعل­ها شناسه است یا  نه . در واقع ما از محور جانشینی برای اثبات شناسه بودن و یا نبودن واج پایانی کمک می­گیریم : دید  : دیدم ، دیدی ، دید ـ   چون در پایان فعل سوم شخص چیزی به فعل افزوده نشده­است پس به راحتی می­توان به وجود شناسه­ی صفر ( Ø ) پی برد . مثال دوم فعل « دوید » که گاهی « د » و گاهی « ید » را در آن به عنوان شناسه فرض می­کنند امّا با صرف آن به راحتی به وجود شناسه­ی صفر می­توان پی­برد :  ( دویدم ، دویدی ، دوید Ø  ... ) و یا مثال­های مشابه ...

    راه دوم این که به آخر افعالی که شک داریم « ن » مصدری بیفزاییم : دوید = دویدن  ،  دید = دیدن و چون می­توان از این واژه­ها مصدر ساخت پس « د » در این افعال شناسه نیست ؛ امّا از افعالی مانند « رود ، بیند ، جوید » چون نمی­توان مصدر ساخت پس « د » در آن­ها شناسه است .

    5-    توجّه به تکواژ­های ماضی ساز و تجزیه­ی آن­ها و محسوب کردن آن­ها به عنوان یک تکواژ .

    نحوه­ی تشخیص تکواژ­های ماضی­ساز : باید به این نکته توجّه کرد که تمام افعال از بن مضارع ساخته می­شود امّا با گذشت زمان برخی از افعال از ریشه­ی خود دور شده­اند ولی در تعدادی از آن­ها هنوز بن­های مضارع به شکل اوّلیّه در درون تمامی افعال ، چه ماضی و چه مضارع باقی مانده­است پس می­توان در افعال ماضی هم بن مضارع آن فعل را یافت .باید به این نکته نیزتوجّه کرد که تنها بن­های مضارعی را در افعال ماضی باید تجزیه کرد که بدون تغییر در افعال مضارع کاربرد دارند .

    انواع پسوند­های ماضی ساز :

    « ید » : خندید ، چرخـید ، گنجـید ، دوید ، پرید ، پاشـید ، جنبـید و ...

    « د »  : خورد ، خوانـد ، مانـد ، گردانـد ، دوانـد ، خورانـد ، آورد ، افشانـد ، افکنـد و  ...

    « اد » : افتـاد ،  نهـاد ، ایستـاد ، فرستـاد ،

    « ست » ( ـِست ) : زیـست ، مانـِست ، آراست ، توانـِست ، گریـست ،

    «  ت » : بافـت ، شکافـت و ...

    بنابر این لازم است در هنگام شمارش تکواژ­ها به تجزیه و شمارش این پسوند­های ماضی ساز نیز توجّه شود .

    6-   توجّه و تجزیه و محاسبه­ی تکواژ گذراساز « ان » به عنوان یک تکواژ : رساند = رس ( بن مضارع ) + ان ( پسوند گذراساز + د ( پسوند ماضی ساز ) + Ø (شناسه­ی صفر )  ، می­جهانیدند = می + جه + ان (پسوند گذرا ساز ) + ید ( پسوند ماضی ساز ) + ـَند ( شناسه ) یا افعالی مانند : رهاند + Ø  ، خوراند + Ø  ، پراند + Ø  ، دواند + Ø  و ...

    نکاتی در تعیین تعداد واژه­ها

    1-     نقش نمای اضافه یک واژه محسوب می­شود : کتاب کوچک من = 5 واژه ( کتاب/ ـِ / کوچک / ـِ / من / )

    2-   افعال چه یک تکواژ باشند و چه چند تکواژ با هم یک فعل را تشکیل می­دهند : گفت ، گفته­است ، گفته بود ، گفته­شده­بود ، گفته باشد ، گفته­­­­ شده باشد و ... هر یک تنها یک واژه هستند .و یا افعال مرکّب با تمامی اجزا یک واژه محسوب می­شوند : آوردن = یک واژه ،  به دست آوردن ( به معنای کسب کردن) = یک واژه ،  به حساب آوردن = یک واژه ، کلاه­برداری کردن = یک واژه  ،  کلاه به سر کسی گذاشتن و امثالهم نیز یک واژه محسوب می­شوند .

    3-   مواظب باشیم گروه کلمه را هرچند اجزای کوچکی داشته باشد یک واژه محسوب نکنیم : دلش می­خواست . ( دل =یک واژه و ـَش = یک واژه ) ازم پرسید . ( از = یک واژه  ـَم = یک واژه )

    اکنون به نحوه­ ی تجزیه­ی  تعدادی از کلمات مشکل  به تکواژ توجّه کنید .

    نیست = نی + ست ( است ) +  Ø (شناسه­ی صفر ) /  بجود = ب + جو = ـَد ( شناسه )  /  ماست ( فعل )  = ما + ست ( است ) +  Ø (شناسه­ی صفر )   /  شکافتن = شکاف + ت (پسوند ماضی ساز ) + ـَن ( پسوند صدر ساز ) /  بر­می­آید = بر + می +آ ( آی ) + ـَد (شناسه ) /  ادبیّات = ادب + ی + ات  /  ماندگار = مان + د ( پسوند ماضی ساز ) گار  / تکاپو = تک + ا + پو  / زیبایی = زیب (بن مضارع ) + ا ( پسوند صفت ساز ) + ی ( یی ) ( پسوند اسم ساز )

    نمونه­هایی از تجزیه­ی جملات به تکواژ و واژه : ( این جملات در سؤالات کنکور­های گذشته آمده است . )

    « در شعر « باغ من » ، شاعر به توصیف پاییز می­پردازد و پاییز را نه فصل بی­حاصلی و خشکی و نازیبایی که مظهر زیبایی و پادشاه فصل­ها می­داند . »

    تکواژ­ها = ( در /شعر / ـِ / باغ / ـِ / من / شاعر / به / توصیف / ـِ / پاییز /می / پرداز / ـَد / و / پاییز / را / نه / فصل / ـِ / بی / حاصل / ی / و / خشک / ی / و / نا/ زیب / ا / یی (ی) / و / پادشاه / ـِ / فصل / ها / می / دان / ـَد /  )

    واژه­ها :  ( در /شعر / ـِ / باغ / ـِ / من / شاعر / به / توصیف / ـِ / پاییز /می  پرداز َد / و / پاییز / را / نه / فصل / ـِ / بی  حاصلی / و / خشکی / و / نا زیبایی / و / پادشاه / ـِ / فصل­ها / می­دانـَد /  )

    « نثر تاریخی در قرن پنجم در کتاب تاریخ بیهقی اوج و اعتبار خاصّی یافت . »

    تکواژ­ها : ( نثر / ـِ / تاریخ / ی /  در / قرن / ـِ / پنج / ـُم / در / کتاب / ـِ / تاریخ / ـِ / بیهق / ی / اوج / و / اعتبار / ـِ / خاصّ / ی / یافت / Ø /

    واژه­ها : ( نثر / ـِ / تاریخی /  در / قرن / ـِ / پنجـُم / در / کتاب / ـِ / تاریخ / ـِ / بیهقی / اوج / و / اعتبار / ـِ / خاصّی / یافتØ /

    « قلمرو خیال آن­ قدر  وسیع و پهناور است که هر چیز غیرممکن می­تواند در آن جاشدنی و بودنی باشد . »

    تکواژها : ( قلم / رو / ـِ / خیال / آن /قدر / وسیع / و / پهن / ا / ور / است / Ø / که / هر / چیز / ـِ / غیر / ـِ / ممکن/ می / توان / ـَد / در / آن / جا / شد / ـَن / ی / و / بو 1 /  د 2 / ـَن / ی / باش / ـَد /   (1- « بودن » دو بن مضارع دارد :  « بو   و  باش »        2- پسوند  ماضی ساز است . )

    واژه­ها : ( قلمرو / ـِ / خیال / آن /قدر / وسیع / و / پهناور / استØ / که / هر / چیز / ـِ / غیر ممکن/ می توانـَد / در / آن /    جا شدَنی / و / بو دَنی / باشـَد /

    « با گسترش شعر فارسی در عراق و توجّه نویسندگان و شاعران به علوم و ادبیّات در شعر و نثر تحوّلی پیدا شد . »

    تکواژ­ها : ( با / گستر / ـِش / ـِ / شعر / ـِ / فارس / ی / در / عراق / و / توجّه / ـِ / نویس / ـَنده / ان (گان) / و  / شاعر / ان / به / علوم / و / ادب / یّ / ات / در / شعر / و / نثر / تحوّل / ی / پیدا / شد / Ø /

    واژ­ه­ها : ( با / گسترش / ـِ / شعر / ـِ / فارسی / در / عراق / و / توجّه / ـِ / نویسـَندگان / و  / شاعران / به / علوم / و / ادبیّات / در / شعر / و / نثر / تحوّلی / پیدا / شدØ /

    « ویژگی نثر عرفانی ،  سادگی و نزدیک بودن آن به زبان محاوره است . »

     تکواژ­ها ­­ : ( /ویژه / ی (گی) / ـِ / نثر / ـِ / عرفان / ی / ساده / ی (گی) / و  / نزدیک / بو / د / ـَن / ـِ / آن / به / زبان / ـِ / محاوره / است /  Ø /

    واژ­ه­ها : ( /ویژگی / ـِ / نثر / ـِ / عرفانی / سادگی / و  / نزدیک بودن / ـِ / آن / به / زبان / ـِ / محاوره / استØ /

                        

    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:15  توسط masiha  | 

     خودآزمايي درس اول ص5

        1-  اي كريمي كه بخشنده ي عطايي واي حكيمي كه پوشنده ي خطايي .

          -در دل هاي ما جز تخم محبت مكار وبرتن وجان هاي ما جز الطاف و مرحمت خود منگار .

         - به نام آن خدايي كه نام او راحت روح است وپيغام او مفتاح وفتوح است .

         -  سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است وذكر او مرهم دل مجروح است .

    2-       اعمال انسان ، تلميح دارد به حديث «الدنيا مزرعه الاخره»

    3-     اشاره دارد به ضربت خوردن حضرت علي (ع) وبه شهادت رسيدن ايشان به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادي وحضرت علي (ع) به امام حسن (ع) دستور داد كه با او مدارا كنند .

    4-       بيت هشتم (( نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت      متحيّرم چه نامم شه مُلك لافتي را ))

    5-    منظور از پيام آشنا در بيت حافظ(( معشوق وخدا )) وآشنا «عاشق وخود حافظ » است . ولي در اين شعر كه شهريار آن را از حافظ تضمين كرده است منظور از پيام آشنا «حضرت علي(ع) »و آشنا «خود شهريار» مي باشد .

    6-       الف: هركاري كه با نام خدا آغازنشود ، ابتر است. اشاره دارد به حديث «كُلُّ امرٍذي بالٍ

                 لَم يَبدأُ فيه بِبِسمِ الله فَهُوَ ابتر

              ب : در درس ناله ي مرغ اسير ومرغ گرفتارسال اول :

        7-آن كسي راكه دراين ملك سليمان كرديم

                                              ملت امروزيقين كرد كه اواهريمن است 

     به يكي از داستان هاي حضرت سليمان اشاره دارد . 

    ج )بيسستون برسرراهست مبادازشيرين      خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد 

         ( به داستان شيرين و فرهاد اشاره دارد)

     

    7-     الهي يكتاي بي همتايي ، قيوم توانايي ، برهمه چيز بينايي، درهمه حال دانايي ، ازعيب مصفايي ،ازشرك مبرايي ،اصل هردوايي ،داروي دلهايي.

    الهي ازما هركه را بيني معيوب بيني ،هر كرداربيني همه با تقصير بيني ،بااين همه باران رحمت تو باز نايستد و جز گل كرم نرويد .

    الهي غافلانيم نه كافرانيم ،  صمدا به بركت نواختگان حضرت تو وبه بركت گداختگان هيبت تو ،الهي به بركت متحيران جلال تو و به بركت مقهوران قهرتو كه ما را به صحراي هدايت آري واز اين وحشت آباد(دنيا ) به روضه اقدس رساني .  

    (از كتاب مجموعه مناجاتهاي خواجه عبدا..انصاري)  ص:22، 21، 75

     

    خود آزمايي درس دوم( رستم واشكبوس) ص11

    1-به خاك افكندن :كنايه ازشكست دادن ، كشتن ونابود كردن

    2- الف . تهمتن برآشفت و باتوس گفت                  كه رُهّام را جــام باده ست جفت

    ب- كُشاني بدو گفت :با تو سليـــــح                  نبينم همي جز فســــوس و مزيح

    ج- بدو گفت :خندان كه نــام تو چيست                تن بي سرت را كه خواهد گريست

    د به شهر تو شيــــــرونهنگ وپلنگ                 سوار اندرآيينه هـــر سه به جنگ      

        هم اكنون تو را أي نبــــــرده سوار                پياده بيـــــامـوزمــــت كارزار

    و- بخنديد رستـــــــم به آواز گفــت               كه بنشين كنـــار گران مايه جفت

        سزد گر بداري ســـــــرش در كنار              زماني برآســايي از كــــــارزار

     

    3- الف: زمينه داستاني : كل ماجرا به صورت داستاني بيان شده است

    ب: زمينه فرق عادت : چو بوسيد پيكان سر انگشت اوي    گذركردبرمهره ي پشت اوي

    ج: زمينه قهرماني : جنگ ونبرد تن به تن نشانگر زمينه قهرماني است

    د: زمينه ملي : دفاع رستم ازكشوروطن خود بيانگر زمينه ي ملي است

     

    4-تو مركز سپاه را با نهايت دقت نگهدار يا تو مركز سپاه را به نظم وترتيب حفظ كرد  يا مقررفرماندهي را منظم كن     

     

    5- پياده نديدي كه جنگ آورد             سرسر كشان زيرسنگ آورد

    بدو گفت خندان كه نام تو چيست             تن بي سرت را كه خواهد گريست

    به شهرتوشيرونهنگ و پلنگ              سواراندر آينه هرسه به جنگ ؟

     

    6- الف: كمان را به زه كردزواشكبوس         تن لرزلرزان ورخ سندروس

    به رستم برآنكه بباريد تير                       تهمتن براوگفت برخيره خير

    همي رنج داري تن خويش را                   دو بازي وجان بد انديش را

    ب: تهمتن چنين داد پاسخ بدوي               كه أي بيهده مرد پرخاش جوي

    پياده نديدي كه جنگ آورد                  سرسركشان زيرسنگ آورد

    7- براو راست خم كرراست     فروش ازخم چرخ چا چي بخاست ))واج آرايي درصامت (خ  چ)

    مرا مادرم نام مرگ تركرد         زمانه مراپنگ  ترگتو كرد  واج آرايي درصامت ((م وت))

    8- به گرزگران دست برد اشكبوس      زمين آهنين شد سپهرآبنوس

    چو بوسيد پيكان سرانگشت اوي         گذركرد برمهره ي پشت اوي

    بشد تيزرهام با خودوگير                  همي گرد رزم اندرآمد به ابر

    بزد بر بروسينه ي اشكبوس           سپهرآن زمان دست اوداد بوس

     

    درس سوم ( حمله ي حيدر )                         

    1-    خشمگين شدن  نشان دادن خشم شديد

    2-    هژبر ژ يان وشيراله وشيرخداوشجاع غضنفرواستعاره از حضرت علي (ع)

     

     

    3-چون شاعربه بازآفريني يك ماجراي تاريخي دست زده است واز حماسه طبيعي شاهنامه فردوسي تقليد كرده است يعني تنها شكل ظاهر آن را به سمت وسوي حماسه طبيعي سوق داده است وبه همين دليل (جنبه هاي ملي واسطوره أي درآن وجود ندارد وبيشتر صحنه هاي آن ساختگي است واصالت حماسه درآن ديده نميشود )

     

    4-نمونه أي از حماسه ي مصنوعي شهنشاه نامه فتحعلي خان / مختارنامه/ ظفرنامه مستوفي / خاوران نامه ي ابن حسام يوسفي كه شرح جنگهاي حضرت علي  ع  است / انه ايد وپر  يل

    5 13 بيت 13 اله وا   دها  چون حروف قافيه مشترك ندارند

    سپربر سر آورد شيراله              علم كرد شمشير آن ا  دها

     

    6-مولوي شخصيت والاي حضرت علي  ع توصيف كرده ونتيجه اخلاقي گرفته است ولي با ذل مشهدي فقط جنبه ي حماسي وشهامت حضرت علي ع  را بيان كرده است

    ×  بيان مولوي عارفانه است ولي بيان باذل مشهدي حماسي شعرا يك نظم ديني است

    ×  درشعر مولوي در مورد خود اندا ختن عمرو بر چهره ي مبارك حضرت علي ع  است

    ولي در شعر بازل مشهدي حسين  نيست.                     

    ×در شعر مولوي پيوسته عدل وداد حضرت علي ع  در مقابل ظلم وستم عمرجلوه گر است

    در حالي درشعر با       

    × شعر مولوي بيشتر جنبه ي تعليمي در راستاي پند وموعظه است ودرتاروپودش با

    ايمان مردم پيوند نا گسستني دارد ولي در شعر باذل        

    × قالب هر دو مثنوي است

     

     خودآزمايي درس چهارم ( بچه هاي آسمان ) ص26

     

    1-  چون جايزه نفر سوم علا وه بر نشان مسابقه و جام پيروزي ويك هفته اردوي رامسر يك جفت كفش ورزشي بود , علي مي خواست نفر سوم شود تا كفش را ببرد و آن را به خواهرش بدهد .

    2-  آنجا كه مي نويسد : عده أي از خانواده ها از بچه هاي خود عكس و فيلم مي گيرند وگروهي هم با آب وشيريني و آب ميوه از بچه هاي خود پذيرايي مي كنند .اما علي مات ومبهوت فضاشده است وبا كفش كهنه اش اطراف را تماشا مي كند .

    3-  به علت قداست وخلوص نيت و ايثار وفداكاري واز خود گذشتگي علي و زهرا بخصوص علي به نوعي آنها را مقدس كرده است كه رفتار آنان نوري از انوار ذات الهي است و آسماني است نه زميني .

    4و5 تكليف دانش آموز است .

     

    خود آزمايي 

    درس پنجم كباب غاز ص42

    1-از ماست كه برماست يعني سرچشمه بسياري ازبلاها وبدبختي ها خود انسان است

    2-آنجاكه ميزبان به مهمانان اصرار مي كند از كباب غاز كه شكمش را از آلوي برنمان پركرده اند   بخورند به تصور اينكه هنوز بر سر قرار قبلي خود مي باشد واز آن نمي خورد ولي بر خلاف انتظار به محض اينكه ميزبان چنين حرفي مي زند مصطفي اختيار خود را از دست داده  شروع به خوردن كباب غاز مي كند وبقيه ميهمانان هم به تبع او به جان غاز مي افتد ودريك چشم به جان غاز مي افتد ودريك چشم به هم زدن همه آن را مي خورند .

    3- او از سبك نثر ساده و محاوره أي استفاده كرده است و با آوردن طنز وضرب المثل مختلف و اصطلا حات عاميانه   توصيفات جزيي كنايات و.. مطالب انتقادي خود را بيان كرده است

     

    4-جلو كسي درآمدن : درست ومناسب پذيرايي كردن

    سماق مكيدن : بيهوده منتظرماندن

    شكم را صابون زدن : به خود اميد وعده دادن

    چند مرده حلاج بودن : چه اندازه توانايي و كارايي انجام دادن كاري را داشتن / كاري را دور از انتظار انجام داده .

     

    5-الف: اين آدم بي چشم و رو كه از امام زاده داود وحضرت عبدالعظيم قدم آن طرف تر نگذاشته بود از سرگذشت هاي خود در شيكاگر ومنچستر وپاريس وشهرهاي ديگري از اروپا وآمريكا چيزها حكايت مي كرد و      ص  37

     

    ب: در همان حين بخور بخور كه منظره ي فناوزوال غازخدا بيامرز   مرا به ياد بي ثباتي فلك بوقلمون وشقاوت مردم دون ومكروفريب جهان پتياره وو قامت اين مصطفاي بد قواره انداخته بود..

     

    ج : مانند قحطي زدگان به جان غازافتادند ودريك چشم به هم زدن گوشت واستخوان غازماده مرده مانند گذشت واستخوان شترقرباني دركمركش حلترم وكتل وگردنه ي يك دوجين شكم وروده مراحل مضغ وبلع وهضم وتحليل راپيموده يعني به زبان خودماني رندان چنان كلكش را كندند كه گويي هرگز غازي قدم به عالم وجود ننهاده بود ! .

     

    6-قرار ومرار  ،  خرت وپرت تازه،    شكوم ندارد ،  واثرقيد ،  غفلتا فزش در رفت درست كيفور شده بودم  ، هيچ برو وبرگرد نداشت

     

    7- روزي زسر سنگ عقابي به هوا خاست         اندرطلب طعمه پروبال بياراست

    برراستي بال ونظركرد وچنين گفت                امروز همه روي جهان زير پرماست .

    براوج چوپروازكنم ازنظرتيز            مي بينم اگر ذره أي اندرتك درياست

    گربرسرخاشاك يكي شيشه بجنبد     جنبيدن آن پشه عيان درنظر ماست

             مني كرد وزتقدير نترسيد       بنگركه ازاين چرخ جفا پيشه چه برخاست

    ناگه زكمينگاه يكي سخت كماني      تيري زقضابر بگشاد برو راست

    بربال عقاب آمدآن تيرجگردوز         وزابرمرورا به سوي خاك فروكاست

    برخاك بيفتاد وبغلتيد چوماهي          وانگاه پرخويش گشاد ازچپ واز راست

    گفتاعجب است اين كه زچوبي وزآهن     اين تيزي وتندي وپريدن زكجا خاست

    زي تيرنگه كرد وپرخويش برو ديد             گفتا كه ناليم كه از ماست كه برخاست                      ناصر خسرو

     

    پيام هردو درس يكي است كه گاهي منشا بدبختي هاومشكلات از خود انسان است.

     

    خود آزمايي درس ششم  ص 53

    1 التماس وعجرولابه محمد ولي وقتي كه گفت : من پنج بچه دارم و اودلش

     

    به حال بچه هاي او سوخت وراضي نمي شد بچه هاي او مثل فرزند خودش

     

    بي سرپرست شوند .       

     

    2-نويسنده فرانسه با هنرمندي خاص وبه كمك توصيف طبيعت نا آرا م وخشن وغرش بادهاي شديد وصداي شيون زن واوضاع اجتماعي وسياسي عصر خود را به تصوير بكشد از جمله :‌ زد وبند زمين داران ودولت مركزي براي سركوب حركت مردم ، خود كامگي استبداد حاكمان زمان خود،فقر وناآگاهي حاكم بر جامعه همدستي اربابان با دولت براي سركوبي مردمي ، فساد وسيستم حكومتي ونظامي .

     

    3-الف:مي خواست شاهد نداشته باشد زيرا او با ظلم وآدمكشي هاي خان بزرگ شده است كه به اوگفته بود هرگاه گيله مرد خواست فرار كند اورا بكشد

    ب:به گمان اين كه اومحمد ولي است وازمعامله اوباگيله مرد آگاه شده است به همين دليل  گيله مرد رامي كشد

    ج:چون اوگيله مرد راشناخت ومي خواست شاهد نداشته باشد زيرا اومي ترسيد كه بعدها ذوالفقاري گيله مرد ،مسائل را فاش كندودوباره او(محمد ولي ) اسير شود

    4-اوفضاسازي مي كند واين صدا تداعي كننده كشته شدن زن ليگه مرد وظلم وستمهايي دوران ستم شاهي است كه به مردم شده است وتمام صداها ، صداي باد ،باران وبيقراري درختان هركدام نمادي ازظلم دوران (ارباب رعيتي ) است واين فضا سازي نشان دهنده آن است كه انگيزه اصلي عصيان گيله مرد ظلم وستمهايي است كه بر گيله مرد ومردمان آن عصر رفته است .

     

    5-محمد ولي نماد مهره حكومتي وانسان زورگور وبي رحم ووابسته ي حكومت ومجري خواسته هاي حاكمان وبي اختيار كه تمام قدرتش اسلحه اش است وبدون آن هيچ است

    گيله مرد نماد انسان مردد،ضعيف النفس وناآگاه به مسائل اجتماعي جامعه خود وستم ديده واغفال شده ومزدور كه ثمره ي ظلم وشرايط اجتماعي است وسردرد وگرفتاري به اين شغل شوم ، تن داده است

    مامور دوم نماد انسان مردد ،ضعيف النفس ، ناآگاه به مسائل اجتماعي جامعه خود ،اغفال شده عقيد ه أي ومزدوري كه ثمره ظلم وشرايط اجتماعي است واز سردرد وگرفتاري به اين شغل شوم ،تن داده است.-----

    خودآزمايي درس هفتم(سووشون) ص61

    1-    پراكنده ونامنظم دروكنيد تا مقداري محصول باقي بماند وخوش چين هاهم بهره أي ببرند .

    2-  نويسنده بامهارت خاصي مرگ مظلومانه سياوش به فرمان افراسياب رابهانه قرار داده است تا از اين طريق شهادت مظلومانه آزاديخواهان را به است عناصر ستمگر بيان كند مرگ اوعلاوه بر اينكه جنبه ي ملي دارد،جنبه ي مذهبي پيدا كرده است وياداور به شهاد ت رسيدن مظلومانه امام حسين وتمام شهداي كربلاست .

    3-    خوشه چيني كنايه از گداي

    آفتاب تيغ كشيد كنايه از خورشيد طلوع كرد

    رنگ شب پريده كنايه از صبح فرار رسيده است

    خودروسخوان كنايه از صبح زود

    كفري كردن كنايه از خشمگين وعصباني كردن

    4-    مثل ماري كه روي قلبش چنبر زده وخوابيده بود ،سربلند كرده وبه نيش زدن پرداخته است

    5-    تكليف دانش آموزان است

    6-    شلخته دروكنيد تا چيزي گيرخوشه چين ما بيايد.

    خودآزمايي درس هشتم(كلبه عمو تم ،تراميخوانم) ص73

    1-دادن غذاي خودش به ديگران ، شلاق نزدن به همنوعانش وقتي او را عبور

    به شلاق زدن كردند ، ازضعفا و نوميدان دلجويي كردن بعد ازهمه آمدن وسهم

    را كمتر گرفتن ، پر كردن سبد بيماران وضعيفان مزرعه وخود را به فطر انداختن و

     

    3-  خشونت وسنگدلي را لازمه ي اين كار دانست تابتواند بيشتر وبي رحمانه تر از بردگان كاربكشد زيرا هر وقت انسان را از شخصيت واقعي خودش بگيرند مي توانند از اوانسان خشني درست كنند وچنين انساني دراختيار ارباب قدرت قرار مي گيرد ارباب هم فكرمي  كرد عمو قم ازرفتارخشونت آميزارباب مي ترسد ومطابق ميل او عمل مي كند واز اين طريق مي تواند از بردگان بيشتروبي رحمانه تر كار بكشد اما برخلاف تصور او عمو قم انساني مهربان ودلسوز بود وبا انديشه هاي ظالمانه ارباب او بسيار فاصله داشت .

     

    4-    وقتي ارباب او را وادار كرد كه به زن برده شلاق بزند عمو قم از اين كار امتناع كرد . ارباب ضربات شلاق به او زد واز او خواست كه به زن برده شلاق بزند واو را تهد يد به كشتن ومرگمي  كرد عمو قم به اوگفت : ( هنگامي كه جسم را كشتيد ديگر كاري از دستتان بر نمي آيد وپس ازآن ابديت دركار است ). يعني نهايت قدرت تو كشتن جسم من است و با روحم نمي تواني كاري كني . اين جمله به شدت ارباب ستمگر را عصباني كرد .

     

    5-  آنجا كه مي گويد (( أي ارباب وقتي جسم مرا مي كشيد پس از آن ابديت در كار است .)) تا زنده ام وقت وجسم من دراختيار شماست اما روانم را نمي توانم به وجود فنا پذيري بسپارم . آن را براي خداوند محافظت مي كنم ودستورات را برهمه چيز مقدم مي شمارم همه شكنجه هاي تو راتحمل مي كنم چون آنها وسيله أي خواهند بود كه هرچه زودتر به دياري كه بايد به آنجا بروم ، ردانه شوم وخداوند قادر وتوانا ياور من است . ))

     

    6-    تكليف دانش آموزان است .

     

    7-    رنج وعذابي كه درجامعه جاري است به يقين ريشه آن درگذشته ي تاريك پنهان است وگذشتگان ما مقاومت نكردند .

     

    خودآزمايي درس  نهم ( دربيابانهاي تبعيدو) ص77

    1-  سرگرداني دركوه وبيابان، وسنگلاخ ، خراب شدن خانه ها وويراني آبادي ها رها شدن اجساد مردم، در بيابان وطمعه كركس ها شدن ، بمباران وتهاجم هوايي وزميني نابودي مزارع ، تيرباران كردن زنان توسط غاصبان اسرائيلي و

    2-    الف : أي خونين چشم وخونين دست / به راستي كه شب رفتني است .

    نه اتاق توقيف ماندني است / ونه حلقه هاي زنجير .

    ب:     مرد ، ولي رم نمرده است / با چشم هايش مي جنگد

    و دانه هاي خشكيده خوشه أي / دره ها را از خوشه ها لبريز خواهد كرد .

     

    3-    سروده هاي صلح وشادي : وحي وپيام الهي پيامبران وكلام خداوندي

    چوپانان : پيامبران الهي

    4-    نماد صلح وآشتي وامنيت / پرچم كشور فلسطين

     

    5- نرون مرد ، امارم نمرده است ظلم وستم نابود شدني است ودرهيچ دوراني پايدار نمي ماند وحق وعدالت همواره باقي خواهد ماند يا ظلم رفتني است اما سرزمينها باقي است .

    يا اسرائيل نابود مي شود و فلسطين باقي خواهد ماند .

    چشم هايش مي جنگد يعني مردم فلسطين با آگاهي وشناخت با دشمن مي جنگد.

     

    خودآزمايي درس دهم ( دخترك بينوا ) ص86

    1-    دسته ي سطل را به صدا درآورد / با صداي بلند شمارش مي كند كه براي او جانشين يك رفيق مي شود .

    2-  ذوقي است مثل : بالاي سرش آسمان ازابرها ي سياهي شبيه به دودهاي متراكم پوشيده بود . به نظرمي رسيد كه نقاب حزن انگيز برسر اين كودك فرو آمده است .

    علف هاي بلند زير نسيم مثل مار ماهي پيچ وتاب مي خورند . درخت هاي خاردار مانند بازد هاي طويلي كه مسلح به چنگال ومهياي گرفتن شكارباشند به هم مي پيچند چند خلنگ خشك كه گويي به دست باد رانده مي شوند ، شتابان مي گذشتند مثل اين بود كه با وحشت از جلو چيزي كه مي رسد ، مي گريختند و

    3-    كتارا وآب كه درسطل حركت ميكرد دايره هايي خود تشكيل مي داد كه به مارها ي سفيد شباهت داشت .

    ·    ابرهاي آسمان بالاي سرش را چون نقاب حزن انگيز ظلمت بر سر خود مي ديد

    ·  شاخه هاي عظيم به وضع موحش سيخ ايستاده بودند . بوته هاي خار سوت مي زدند علف هاي بلند زير نسيم مثل مارماهي پيچ وتاب مي خوردند . شاخه هاي بلند درختان خاردار مثل بازوهاي دراز مسلح به چنگال آماده ي گرفتن شكاربودند . علف هاي خشك جارو درمقابل باد گويي از ترس چيزي در حال فرار هستند . از هر طرف فضا هاي غم انگيز امتداد داشت و

    4-  * زن نفرت انگيز بادهاي هم چون دهان كفتار وچشماني بر افروخته از غضب * زن تنارديه گفت : دختر برو براي اسب آب ببر . كوزت با صداي ضعيفي گفت خانم آب نداريم . زن تنارديه در كوچه را گشود ، راه را به وي نشان داد و گفت : خيلي خوب ، برو آب بيار وغرغر كنان گفت : اگر اين جا آب نيست در چشمه هست و فرياد زد ا  برو !

    5-    تكليف درسي

    خودآزمايي درس يازدهم هديه سال نو ص 94

    1-    گيسوان زيباي دلا چون آبشار طلايي مي درخشيد وشبيه دامني تا زير زانويش را پوشانيده بود

    زندگي معجون دردآوري است از لبخندهاي زودگذر و

    استعاره   *- دلا كلاهش رابرداشت واز زير آن ،طلايي رنگ سرازير شد 

    *- فلز گران بها از انعكاس آتش اومي درخشيد

    2-    چون موي زيباي اورا به بهاي بسيار كم ازاوخريد.

    3-    چون خريد آن هدايا بيانگر عشق وعلاقه وفداكاري وايثار آنها نسبت به يكديگر بود.

    4-

    5- عشق وايثار وفداكاري

    6-    نا تانائيل ، آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جابيابي هر مخلوقي نشان از خداست وهيچ مخلوقي اورا هويدا نمي سازد .

    7-  ما همگي اعتقاد داريم كه بايد خدا كشف كرد. دريغا كه نمي دانيم هم چنان كه درانتظار اوبه سر مي بريم ،به كدام درگاه نيازآوريم ،سرانجام اين طور نيز ميگوئيم كه اودر همه جاهست ،هر جاونايافتني است.

    8-  هر دوبه زبان هنر يك مطلب رابيان مي كنند ومنظور اين است كه بينش ،ديد ، زاويه أي كه انسان بر روي طبيعت مي گشايد مهم تر ازآن چيزي است كه مي بينيد.

    خودآزمايي درس دوازدهم 100

    1-    مي،  عيش ومستي  ( بعضي قناعت وتلاش باتهذيب نفس) مي دانند .

    2-    درويش نوازي = بيت 4  أي صاحب كرامت .مبتكرانه سالامت  روزي تفقدي كن درويش بينوارا

       حسن   خلق : بيت5       آسايش دوگيتي تفسير اين دوحرف است      بادوستان مروت بادشمنان مدارا

    اغتنام فرصت : بيت 3 دهروز مهر گرون افسانه است وافسون 

    نيكي به جاي ياران ، فرصت شماريارا

    3-

    4-تكليف دانش آموزان است

    درمورد آينه ي سكندر   فرهنگ معين

                                  حافظ نامه ج 1 ص 134

                                دايره المعارف فارسي مصاحب، ذيل آيئنه

                                لغت نامه دهخدا

                               مكتب حافظ ص214-216

    درمورد دارا    تاريخ ايران باستان ، حسن پيرنيا

                      آخرين شاه ،علي حصوري

                      ايران ازآنجا تا اسلام       رومن كريشمن

                       فرهنگ معين               مترجم دكتر محمد معين

         5- قيامت وبهشت

    6- حديث روضه نگويم،گل بهشت نبويم   جمال حور نجويم ، دوان به سوي توباشم

     مي بهشت ننوشم زجام ساقي رضوان     مرا به باده چه حاجت كه مست بوي توباشم

    درس سيزدهم ص 105

    1-    الف كثرت است يعني سود فراوان

    به روز نيك كسان گفت تا توغم مخوري   بسا كسا كه به روزتوآرزومنداست

    گرت سوداي آن باشد كزين سودا برون‌ آيي   زهي سودا كه خواهي يافت فرداازچنين سودا                              (سنايي)

    نه من سبوكش اين دير رندسوزم وبس   بسا سرا كه در اين آستانه سنگ وسبوست                 ( حافظ)

    2-    خداوند

    3-    زيزدان دان نه ازاركان كه كوته ديدگي باشد

                                                 كه خطي كزخرد خيزد توآن را ازبنان بيني

    4-اوج- قعر /  سود-زيان/ امروز-فردا/اقبال-ادبار/عرش-فرش/ماه-چاه/و

    5-ازبلندي به پستي وازعزت به ذلت آمدن

    عرش كنايه ازآسمان / فرش كنايه اززمين

    6-سر آلب ارسلان ديدي، زرفعت رفته برگردون

                                        به مروآتاكنون درگل تن الب ارسلان بيني

    7-   1- هليدن      2- هشتن

    9-    تني اصلي

    درس چهاردهم( تربيت  انساني وسنت ملي مان ص 109

    1-    داستان كاوه آهنگروقيام اوعليه ضحاك

    2-    ص108  پاراگراف چهارم عبارتند از: احترام به حقوق خود وديگران

    احترام به آزادي خود وديگران،عدالت خواهي وتنفراز زور،مسئوليت اجتماعي ووظيفه شناسي ،همكاري وزيستن باديگران درصلح وصفا

    3-  چون مردم به دين اسلام روي آوردند ودين اسلام كه عدالت اجتماعي رابشارت مي داد جايگزين قوانين خشك ونابرابر ساساني  شدوفاصله هاي طبقاتي تجمل پرستي، فساد ونبود عدالت اجتماعي ،كه عامل سقوط دولت ساساني شد جاي خود رابه مساوات ، برادري، برابري وآزادي داد كه ازثمرات دين اسلام است.

    4-    دانش آموزان وآزادگي ودين ومروت    اين همه رابنده درم نتوان كرد

    5-    زيرا مثنوي درعمق ودرلطافت فكرديني وعدالت خواهي با ذهن انسان قرن بيستم سازگار است.

    6-  وحدت، ايثار وازخودگذشتگي، عدالت خواهي،ظلم ستيزي ونفي ديكتاتوري واستبداد شهادت طلبي ،مبارزه آرمانها،تحمل سختيها،خودباوري وبازگشت به خويشتن وتمايل به ارزشهاي انساني ومذهبي و

    درس يازدهم(جلوه هاي هنر دراصفهان)ص 113

    1-    اصفهان كه همچون شاهزاده افسون شده است.

    2-  زيرا زيبايي ورنگارنگي فصل بهار دركاهش نمايان است ولي اين نقش ها ثابت وجامه وبي حركت درعين حال  هميشگي وجاويد است

    3-  در افسانه هاي قديم آمده است كه افسون گران معمولا براي نجات كسي روح اورادر شيشه ميكرده  ودرجاي نامعلومي پنهان مي كردند تا دشمن براودست نيابد .اين تشبيه زيبا به خوبي توانسته است تصويري ازروح معماري ايراني رانشان دهد كه در بنا به كاررفته است . روحي كه پس ازساليان هم خيال زنده وحامل فرهنگي غني است.ذوالفقاري

    4-  به عقيده أي كه در افسانه ها آمده كه غولها وجادوگران و ديوها روح افراد را دررشته محبوس مي كردند ودراين اصفهان به شاهزاده زيبا تشبيه شده است كه روح او را درميناي كاشيها حبس كرده اند .

    5-  آزادگي ووارستگي ، پاي بند ، سرسبزي هميشگي، راست قامتي ورعنايي در اساطيريونان نشان سوگواري واندوه واز دست دادن يار است وچوب آن نشان فنا ناپذيري است

    6-    طاووس وسرو

    7-    سلاح = سليح/ ركاب= ركيب/ مزاح=مزيح/ مهماز= مهيز/ كتاب=كتيب/ حساب=حسيب/ حجاب=حجيب/

    درس شانزدهم (خسروو) ص 124

    1-    كميتش لنگ بود=كنايه ازناتوان بودن

    مثل شاخ شمشاد =كنايه ازراست قامت وتوانا

    سپر انداختن =كنايه ازتسليم شدن وشكست خوردن

    باب دندان =كنايه ازمطابق ميل ومناسب بودن

    2-محروميت ازپدر ومادر،دوستي وهمنشيني با افراد تبه كاروبد،ناسالم بودن جامعه عدم استفاده ازتوانايي ها واستعدادهاي خدادي ،خودو

    3-بي توجهي والدين،عدم اعتماد به ارزش هاي خود ،بي ايماني ،ياس ونوميدي ،طلاق ،فقر ،بيكاري،بي اعتمادي نسبت به آينده،كمبود هاي فرهنگي ،ناسالم بودن محيط،كمبودمحبت و

    4-تكليف دانش آموزان است.

    5-حكايت

    يكي را ازحكما شنيدم كه مي گفت : هرگز كسي به جهل خويش اقرار نكرده است مگر آن كس كه چون ديگري درسخن باشد همچنان تمام ناگفته ،سخن آغازكند.

    سخن راسرست أي خداوند وبن       مياور سخن درميان سخن

    خداوند تدبير وفرهنگ وهوش         نگويد سخن ،تانبيند خموش

                                                         ازگلستان سعدي باب چهارم ص321

    6--حروف اضافه ايهام دارد  1- حرف هاي زائد واضافي ياحرف بي مورد

                                             

                                            2-      حروف اضافه دردستور زبان فارسي  

     سخنراني موجي ايهام دارد     سخراني راديويي كه ازطريق امواج پخش ميشود

                                           سخنراني به روش موج گرفته ها يا ازسر بيخودي

                                          سخنراني فردي موجي

    7-اشتر به شعر عرب در حالت است وطرب

                                            گرذوق نيست تورا كژ طبع جانوري

    درس هفدهم (داروگ ،باغ بي برگي و) ص  135

    1-فقر ومحروميت وجامعه أي كه درحال ويراني وفروريختن  است.

    2-وجدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم دارد ازخشكيش مي تركد.

    -        چون دل ياران كه درهجران ياران

    3-ابر رابه پوستين سرد نمناك تشبيه كرده است (ابر باآن پوستين  سردغمناك )

    باغ راتنها ،ساكت ،عريان ،باشاخه هاي به رنگ شعله ي زرين توصيف كرده است.

      ( باغ  بي برگي روز وشب تنهاست /باسكوت پاك وغمناكش /

    جامه اش عرياني است/ ور جزانيش جامه أي بايد،بافته بس شعله ي زرتارپودش باد.

     4-باغ بي برگي

    5-ميوه هاي سر به گردون ساي كه درخاك خفته اند منظور بزرگاني كه ازبين رفته اند.

    6-تعداد اصحاب پيغمبر (ص) درجنگ بدر وتعداد ياران امام زمان (عج تعالي) درهنگام قيام مساوي است يعني 313 نفر،ازطرفي نام فرمانده ي دوسپاه يعني پيغمبر (ص) وامام زمان (عج تعالي) هر دومحمد است.

    7-    شعر داروك وباغ من ينمايي وداراي وزن وقافيه وداراي آهنگ است.

    8-    تكليف كلاسي است شعر درمورد خزان

    9-    تكليف كلاسي است درمورد انتظار

    درس هجدهم (سفر به خير ،درسايه ساز نخل ولايت ) ص 142

    1-    گون نماد انسان هاي اسير وگرفتار وزنداني

            نسيم نماد انسان هاي آزاد ورها

    2-    تكليف كلاسي است

              وجه اشتراك :درهر دوشعر به دنبال آزادي ورهايي خود وسرزمين خود ازقيد استبداد هستند ولي زندان واسير شدن قدرت مبارزه را ازدست داده اند.

    ·  درهردوشعر افراد زنداني ازنسيم وسحر درخواست مي كنند كه پيامشان را به دوستان وآزاديخواهان برسانندوطلب آزادي مي كنند

    وجه  افتراق * سفر به خير درقالب شعر نونيمايي است ولي شعر ناله مرغ اسير درغزل است

    ·    شعر سفر به خير به صورت سئوال وجواب اززبان گون ونسيم است .ولي شعر ناله ي مرغ اسير اززبان خود شاعر است.

    3-پيروزي كه دركه دربازار كوفه خانه داشت روزي عرق ريزان كيسه أي آرد بر دوش داشت ودربازار كوفه مي رفت حضرت علي (ع) به كمك اوشتافت وكيسه ي آرد رااز اوگرفت وبه خانه ي اوبرد ودرمنزل دركار پختن نان به اوكمك كرد وحضرت علي(ع) كودكان رابر پشت خود سوار مي كرد وباآن ها بازي مي كردآن بيوه زن كه شوهرش دريكي ازجنگ ها از دست داده بود در حين كاركردن ازوضع وروزگار خود شكايت مي كرد كه علي همسرش رابه جنگ برده كشته شده است . پيرزن كه حضرت علي(ع) رانمي شناخت مداوم از حضرت علي(ع) شكايت مي كرد در همين حال يكي ازهمسايگان اوكه حضرت علي(ع) رامي شناخت به خانه ي اوآمد وبه پيرزن گفت هيچ ميداني اين ميهمان كيست ؟ گفت نه؟ اما هركس است به من خيلي كمك كرده است زن گفت : اين حضرت علي(ع) است .زن براي عذر خواهي به نزد حضرت علي(ع) آمد ديد حضرت علي(ع) چهره وسينه اش رادرمقابل آتش تندر گرفته است ومي گويد: علي بسوز كه درحكومت توكودكان يتيم فراموش شده باشند . بهر حال حضرت علي باآن همه عظمت وبزرگي دركنار تنور قرار مي گيرد واسب كودكان مي شود.

    3-  خدا به معني صاحب ، مالك . دارنده است .ودركلمات مركبي ش كدخدا دهخدا به معني همين صاحب است . اين واژه به معني پادشاه هم به كار رفته است خدا از ريشه پهلوي خوتاي (ديگه دوستت ندارم .   ) گرفته شده است

    ودر اينجا به معني همين پادشاه است . سابقه ي تاريخي آن بر مي گردد به (( خد يو )) به معناي پادشاه ، خداوند خدا چه بزرگ است و مربوط به مثل ارزمان زردتشت است .

    همه ي توصيفاتي كه درموردحضرت علي (ع) درشعر آمده زيباست از جمله :

    ·    پيش از تو ، هيچ اقيانوسي را نمي شناختم / كه عمود بر زمين بايستد

    ·    چگونه شمشيري زهر آگين / پيشاني بلند تو اين كتاب خداوند را از هم مي گشايد 

    ·    چگونه مي توان به شمشيري ،دريايي را شكافت .

    ·  در اخذ كه گل بوسه هاي زخم هاي تنت رادشت شقايق كرده بود./مگر ازكدام باده ي مهر ، مست بودي / كه با تازيانه ي هشتاد زخم ، بر خود زدي ؟و

    6- باچشماني كه چون تورانديده اند يتيم هستند يا هر چشمي كه تو را نديده است يتيم است با چشماني كه محروم از ديدن توست و با نديدن توتنها وبي كس ويتيم است .

    7-هنگام كه به همراه آفتاب /به خانه يتيمكان بيوه زني تابيدي /

    وصولت حيدري را /دست مايه ي شادي كودكانه شان كردي /

    وبرآ ن شانه كه پيامبر پاي ننهاد /كودكان رانشاندي .

    واز آن دهان كه هداي شير شير مي خروشيد /كلمات كودكانه تورا ديد ./

    8-قالب شعر سپيد است  -- وزن عروضي ندارد--- درمقام وصف عظمت حضرت علي(ع) كلامش بي ارزش واعتبار است --- درمقابل عظمت آن حضرت كلامش بي ارزش است

    9-چون حضرت علي (ع) قرآن ناطق است وشاعرباز شدن فرق سر آن حضرت رابه دست ابن ملجم ملعون همانند كتابي مي داند كه باگشايش آن حقايقي راآشكار ساخته است كه زمينه ي گسترش اسلام گرديد .

    ازطرف ديگر پيشاني مباز مغز وانديشه است وانديشه هاي والاي حضرت علي(ع) درحكم كتاب الهي است ياخطوط پيشاني حضرت به خطوط كتابي مي ماند كه مي توان از آن از گذشته وآينده خبر گيرد        نظر آقاي ذوالفقاري

    شعر تلميمات زيادي دارد ازجمله:

    10-1- خجسته باد نام خداوند، نيكوترين آفريدگاران . تلميح به آيه فتباركاحسن الخالقين ( سوره مومنون آيه 14)

    2-    مور ، چه ميداند كه بر ديوار ه اهرام ميگذرد تلميح به اهرام ثلاثه ي عصر كه از عجايب وشگفتهاي جهان است

    3-    توآن بلندترين هرمي كه فرعون تخيل مي توان ساخت.

    تلميح به اهرام مصروفرعون

    4-  چگونه اين حين كه بلند بر زبر ماسواايستاده أي /دركنار تنور پيرزني جاي مي گيري تلميح به داستان پيرزني كه دربازار كوفه مي زيست و

    5-    چگونه شمشيري زهر آگيني پيشاني بلند تو-اين كتاب خداوند را- ازهم مي گشايد تلميح به ضربت خوردن حضرت علي(ع)

    6-    چاه ازآن زمان كه تودرآن گريستي جوشان است .

    تلميح به زماني كه حضرت علي(ع) سردرچاه ميكرد وبا چاه درددل مي كرد ومي گريست

       تلميحات ديگر اشاره به كفشهاي پاره ي حضرت ، زخمي شدن حضرت علي(ع)‌درجنگ احد ، فتح خيبر وكشتن مرحب       ويتيم نوازي و

    درس نوزدهم (حديث جواني ودركوچه سار شب)  ص 145

    1-بيت دوم (بايادرنگ وبوي تواي نوبهار عشق  

                                                         هم چون بنفشه سر به گريبان كشيده ام

    2- آهو ايهام دارد 1- آهوي بيابان

    3-عيب

                  تشخيص

    1-    همچون بنفشه سربه بيابان كشيده ام

    2-    موي سپيد را فلك به رايگان نداد .

    3-    اي سروپاي بسته به آزادگي مناز

    4-    چون خاك درهواي تو ازپاي فتاده ام

    5-     چون اشك در قفاي تو با سر دويده ام

    3 تكليف كلابي است

    وجه اشتراك : هر دو شعر مضمون واحد دارند آن هم قدر جواني داشتن ، وقت را غنيمت شمردن ،زود گذر بودن عمر است و.

    وجه افتراق : شعر پروين تعليمي است ولي شعررهي معيري تعليمي ،غنايي است

    شعر پروين در قالب قطعه است ولي شعر رهي معيري درقالب غزل سروده شده است .

    4-بيت آخر (( نه سايه دارم و نه بر بيفكنندم وسزاست

                      اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند ))

    5-بيهوده انتظار كشيدن زيرا نجات بخشي نيست .

    6-    هر دو شعر درقالب غزل سروده شده است

    نوع ادبي شعر (( حديث جواني )) تعليمي ، غنايي و شعر (( دركوچه سار شب )) غنايي است.

    ------------------------------------------------------------------------------خود آزمايي درس (امام شوشتري و)

    1-  بعد از خواندن نماز ، مردم سوالات خود را در نامه أي مي نوشتند و به امام جماعت مي دادند و او به يك يك سوالات پاسخ مناسب مي داد .

    2-توصيف فرو رفتن در آب ص148 وص150، صيد مرواريد ، توصيف امام جماعت مسجد ص 147، توصيف غذاي مدرسه ي امام شوشتري ص 147

    3-ايران ،چون مردم ايران به زبان مردم فارس سخن مي گفتند فارسي به معني ايراني تبديل شده است .( ذوالفقاري )

    4-  ×خورشيد به تدريج پايين مي رود و سايه هاي ستون ها و هيكل هاي پاسبانان ، روي خاك اين زمين وايران سلطنتي درازتر مي شود ص 156پاراگراف سوم

    × روز در آغوش آسمان زيبا و سبزرنگ بدرود حيات مي گويد .درآسمان رشته هاي باريكي از ابرهاي كوچك به شكل عقيق قرمز ديده مي شود .صداي اذان چوپانان به گوش مي رسد.(ص 157 پاراگراف آخر)

    5-    تكليف كلاسي است

    وجه اشتراك : هر دو انسان ها را به عبرت گيري از آثار باقي مانده پادشاهان دعوت مي كند . كاخ هايي كه ياد آور عظمت و بزرگي پادشاهان گذشته بوده ،اكنون به صورت خرابه أي بيرون آمده است و بيانگر آن مي باشد كه سرنوشت همه انسان ها چه فقير چه ثروتمند ،چه قوي وچه ضعيف مرگ است .

    وجه افتراق:نوشته ي علي پسر سلطان خالديه نثر عادي است ولي نوشته ي خاقاني به صورت شعردرقالب قصيده است وعلاوه بر پيام عميق آن داراي بياني گيراوجذاب است .

    ------------=============================----------------خود آزمايي درس 21 (( خاطرات اعتمادالسلطنه و آن روزها ))ص168  1

    1-    درحكايت (( اگر ممكن بود )) جايي كه نويسنده حاضر مي شود تمامي دندانهاي او بشكند ودرعوض دندان شاه خوب شود .

    2-  متملق و چاپلوس بودن درباريان شاه ، رشوه خوا بودن شاه ودرباريان وفساد اقتصادي دربار ، قصر وبد بختي دركل كشور عدم رضايت مردم از وضع دربار ، بي لياقتي درباريان ، بي توجهي شاه ودرباريان به اوضاع كشور ومردم واداره ي مملكت ، توجه پادشاه ودرباريان به تفريح وخوش گذراني وراحتي خود و

    3-  خنده برادران ، گريه مادر، غم واندوه ولحن نصيحت گرانه پدر به هنگامي كه اوبر خلاف عادت همگان إذا رابا دودست به دهان برد موجب شد كه حركات ورفتار طه حين تغيير كند واز زمان به بعد تصميم گرفت كه تمام كارهايش رادرخلوت وبه دور ازديگران انجام دهد وازمردم دورمي گزيند تا مورد تمسخر آن قرار نگيرد

    4-  ابوالعلا مصري ، چون ابوالعلا هم مثل او نابينا بود وخود را گرفتا ر همان مشكلات مي دانست كه ابوالعلا به آن ها دچار بوده است .

    5-  بسياري ازدعاها وقرآن راازپدر بزرگ نابينا يش آموخت زيرا اتاق اودركنار اتاق پدربزرگش بود كه درهنگام سحر كه بلند مي شد وبه خواندن نماز ودعا مشغول ميگرديد طه حين آنها رامي شنيد وياد مي گرفت .

    تصنيف خواندني ومرثيه را ازخواهر ومادرش يادگرفت زيرا زنان مصري درهنگام تنهايي ساكت نمي نشستند ودرهنگام شادي تصنيف وترانه ودرهنگام غم وناراحتي باخود به نوحه گري ومرثيه خواني مي پرداختند وخواهر ومادر اوهم ازاين قاعده مستثني نبودند واوبسياري ازمرثيه ها وتصنيف هارا ازآنها فراگرفت .بسياري ازداستان ها وافسانه ها راازطريق محفلهايي كه پدرش با دوستان تشكيل مي دادند وبه خواندن آنها مي پرداختند از آنها فرار گرفت

    خودآزمايي درس بيت ودوم ( شخصي به هزار غم گرفتارم و) ص 175-176

    1-    بخت واقبال با من يار نيت وازهمان روز اول بخت بد من بود وسرنوشت وتقدير من چنين بود ازاين روستارگان دشمن من هستند .

    2-    جناس: محبوس ومنموس

    مراعات نظير : طالع ، منموس، اختر

    منشخص: خونخواربودن اختر

    كنايه : خونخواربودن اختر كنايه ازدشمن بودن

    3- تقدير وسرنوشت وستارگان چون در اكثرابيات خود رابي گناه مي داند

    بي گناهي ( عدم) اطلاع ازگناهش ، جلاي وطن ، ستارگان واختران وناداني خود به علت گرفتاري خود مي داند

    4-گفتم من وطالع نگونسارم

    5-*من نگويم كه مراازقفس آزاد كنيد     قفسم برده به باغي ودلم شاد كنيد

    *ناله ي مرغ اسيراين همه بهر وطن است   مسكن مرغ گرفتارقفس هم چومن است

    6-فاطمه فاطمه است/ آري اينچنين بود برادر/حج/هبوط/زن مسلمان/مسئوليت شيعه بودن/ پدر، مادر،مامتهيم /سر عقل آمدن سرمايه داري/فلسفه نيايش/شهادت /بازگشت به خويشتن بازگشت به كدام خويش ؟ ريشه اقتصادي رنسانس/پيام اميد به روشنفكرمسئول و

    7-او(حضرت علي(ع) ) برخلاف حكيمان ديگر ،برخلاف نوابع وانديشمندان ديگر كه اگر نابغه اند مرد كار نيستند واگر مرد كارند ، مرد انديشه وفهم نيستند واگر هردو هستند ، مرد شمشير وجهاد نيستند ،واگر هرسه هستند ، مرد پارسايي وپاكدامني نيستند ،واگر هر چهار هستند ، مرد عشق واحساس ولطافت روح نيستند واگر همه هستند خدا رانمي شناسند وخود رادرايمانشان گم نمي كنند وخودشان هستند ، اومردي است درهمه ابعاد انساني ، همچون يك كارگر ، همچون من وتو كار مي كند ، وبا همان پنجه هاي كه آن سطرهاي عظيم خدايي رابر كاغذ مي نويسند ، پنجه درخاك فرو مي برد.

     چاه مي كند قنات احداث مي كند ودرشوره زار آب بر مي آورد.

    درست يك كارگر ، امانه درخدمت اين وآن ونه درخدمت خويش .دردل قنات ناگهان فرياد مي زند بالايم بكشيد .وچون به بالاي قناتش مي آورند سرورويش راگل پوشانده است آب فواره مي كشد ودرآن بيابان سوزان پيرامون مدينه نهر جاري مي شود .بني هاشم خوشحال مي شوند ، اما اودرهمان حال نفس نگردانده مي گويد : (( مژده بروارثان من كه ازاين آب يك قطره نصيب اند ))

    كه برمن وتو وقف كرده است ، برادر.

                                             (آري اينچنين بود برادر ص 13و14)

    خود آزمايي درس بيست وسوم (كعبه ي مخفي )ص 183

    1-خدا

    2- مخفي ايهام دارد   1- تخلص شاعر ، مشخص ،تلميح ،تشبيه ،مراعات نظير و..

    3- درسخن مخفي شدم مانند بودربرگ گل   هركه خواهد ديدنم گودرسخن بينند مرا

    خودآزمايي درس بيست وچهارم ( مسافروريشه ي وپيوند) ص 187

    1-    سنگر شهيد

    2-    اشك آلود بودن دستمال دراثر گريه ، منظور ازپولك قطرات اشك است

    3-  دستمال او، دستمالي كه مهر وتسبيح وانگشتر رادرآن قرار داده بود /دستمالي كه با آن زخم بازوي هم سنگرش را مي بست/ دستمالي كه اشك هاي چشم شهيد راپاك مي كرد واشك اورا مي پوشاند

    4-  پيوند وعلاقه به اقليم او بي اثر يعني ايران زيرا خراسان گذشته كه مهد بزرگان  زيادي بوده اند يادآور گذشته وديرينگي روابط دوكشور است .

    درسينه ام شور وعشق وپيوند زيادي به ايران ،اقليم ادبي دارد زيراخراسان بزرگ كه مهد بزرگان زياد وخواستگاه وپاسدار شعر وادب بوده است يادآور گذشته وديرينگي روابط دو كشور است به حال پيوند وعلاقه شاعر به اقليم ادبي اثريعني ايران رابيان مي كند .

    5-احساس لطيف شاعر وشور حماسي وملي وتاريخي وافتخار به بيشه فرهنگي وعشق اوبه ادبيات ووطن ادبي خود ، ايران امروز وگذشته مي باشد.

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 16:58  توسط masiha  | 

    سوال چهارم - «متمم قيدي» گروه اسمي يا قيدي يا حرف اضافه‌اي؟ به نظر مي‌رسد جزء گروه قيدي است، زيرا در جايگاه قيد قرار مي‌گيرد.

    متمم قيدي به تنهايي گروه اسمي است، امّا به همراه حرف اضافه‌اش گروه قيدي به شمار مي‌آيد، نمونه:

    اين زمين را براي روز مبادا نگه داشتم.( براي روز مبادا = گروه قيدي است كه ساخته شده از حرف اضافه‏ي براي + گروه اسميِ روز مبادا (در نقش متمم قيدي)

     به كجا مي‌روي (به كجا  گروه قيدي است، كجا به تنهايي گروه اسمي است. فعلا اين مطلب را تا همين جا داشته باشيد تا بعدا در باره‏اش بيشتر گپ بزنيم)، ( هرگاه حرف اضافه از ابتداي متمم قيدي حذف شود، متمم قيدي به گروه قيدي تبديل مي‌شود، نمونه: كجا مي‌روي؟ (كجا = گروه قيدي) به يك شرط:

    يك توضيح كوچك:

    اين گونه گروه‏هاي اسمي – كه در دسته‏بندي آن‏ها را فقط گروه اسمي مي‏ناميم- در حقيقت مشتركند ميان گروه قيدي و گروه اسمي؛ يعني مي‏توان در پاسخ جمله‏ي بالا گفت: روز مبادا را كه ديده‏است؟ ( چون مفعول است، گروه اسمي است.) يا روز مبادا همين لنگه كفش كهنه هم به كار مي‏آيد. ( در اين جا روز مبادا چرا توانسته قيد واقع شود؟ چون گروه قيدي مشترك با گروه اسمي است و اين ويزگي را دارد.

    كجا هم همين ويژگي را دارد؛ يعني در جمله‏ي ( كجا مي‏روي؟ ) گروه قيدي است و در جمله‏ي ( كجا را بيشتر مي‏پسندي)، مفعول و در نتيجه گروه اسمي است. امّا واژه‏اي متل اتوبوس فرضا چنين نيست.

     

    سوال پنجم-  «نوعي» در جمله «ورزش نوعي رياضت است.» چيست؟ آيا مي‌توان مميّز به حساب آورد؟

    چرا مميز؟ مطمئنا نمي‌تواند مميّز باشد، زيرا مميّز يك «واحد» است كه بعد از صفت شمارشي و قبل از اسم شمارش شده مي‌آيد و شكي نيست كه در جمله‌اي مانند «ورزش نوعي رياضت» كه قابل تبديل است به «ورزش يك نوع رياضت است» ، منظور ما اين نيست كه «ورزش يك نوع رياضت است» است و مثلا دو نوع يا سه نوع رياضت نيست، در حالي كه وقتي مي‌گوييم «يك متر پارچه مي‌خواهم»، دقيقا منظور ما اين است كه، يك متر پارچه  « و نه دو متر يا سه متر .... »

    اصلا خيالتان را از آن بابت راحت كنم كه امروزه ( ي) در پايان اسم‏ها ديگر در تقابل با دو و سه وn    نيست؛ يعني اصلا معناي يك نمي‏دهد، - بگذريم از اين كه زماني چنان معنايي داشته است- ؛ يعني ديگر كسي به قصابي مراجعه نمي‏كند كه كيلويي گوشت = يك كيلو گوشت بخرد ( حالا شما چرا قيمتش را به رخمان مي‏كشيد ؟ ) و فروشنده هم از كيلويي معناي يك كيلو را درك نمي‏كند. ( تازه اگر او چنين گفته باشد.)

    از طرفي توجه به مكان «تكيه» نيز در اين‌جا راه گشاست: هنگامي كه صفت شمارشي همراه با مميز مي‌آيد، بر روي صفت شمارشي تكيه مي‌شود؛ نمونه: «سيزده متر پارچه مي‌خواهم» امّا در جمله‌ي «ورزش يك نوع رياضت است» روي «يك» تكيه واقع نمي‌شود.

    ( داخل پرانتز – فقط خانم سلمان‏پور بخواند؛ از آن‏جا كه مي‏دانم فردا ايشان نوعي را با تكيه مي‏خوانند و مي‏گويند اين هم استثنا، همين الآن پاسخ ايشان را بدهم كه اگر كسي گفت ورزش نوعي رياضت است = با تكيه بر هجاي نخست نوعي، مثل اين است كه كسي بگويد كره‏ي زمين از ارتفاع زياد سبز است و ديگري بگويد: سبز نيست، با تكيه بر سبز؛ يعني فقط سبز نيست، رنگ‏هاي ديگر هم دارد؛ هم چنان كه از تكيه بر هجاي نخست نوعي، چنين مستفاد مي‏شود كه رياضت فقط ورزش نيست، چيزهاي ديگر هم هست.)

    خب، بالاخره تكليف نوع چه شد؟ از اول هم روشن بود؛ يعني «نوعي/يك نوع = گونه‌اي/(يك گونه)» همانند «هر نوع»، «همه نوع»، «هيچ نوع»، «هر گونه»، «اين گونه»، «آن گونه» و ... صفت پيشين (صفت مبهم) به شمار مي‌آيد.

     البته «نوع» و «گونه» مي‌توانند به عنوان «مميّز» نيز به كار روند، امّا اين در حالتي است كه مثل بقيه‏ي كاربردهاي مميز، به همراه ديگر صفت‌هاي شمارشي (دو، سه، چهار ...) يا «چند» يا «يك» در حالتي كه همراه با تكيه ادا مي‌شود (و واقعا هدف از آمدن آن ذكر تعداد باشد)، بيايند . نمونه : در اين جنگل صد و بيست نوع خزنده يافت شده است. در اين درياچه تنها يك نوع صدف وجود دارد. در اين بند چند نوع جمله به‏كار رفته است.

    سوال ششم-  در جمله شما براي معلم خود پيام را بنويسيد؟ جمله 3 جزئي است يا 4 جزئي؟ «معلم» متمم براي «پيام» است يا براي فعل «نوشتن» ؟ به نظر مي‌رسد جمله سه جزئي است و «معلم» متمم براي «پيام» است. چون «پيام» دو جانبه است نه محل نوشتن.

    كاملا درست است. «نوشتن» جزء فعل‌هايي نيست كه غالبا يا در همه‏ي كاركردهايش با‌حرف اضافه‌ي «براي» همراه باشد، پس «براي» حرف اضافه اختصاصي «نوشتن» نيست. امّا «پيام» جزء اسم‌هايي است كه مي‌تواند به كمك حرف اضافه‌ي «براي» متمم بگيرد؛ نمونه: پيامي براي جوانان، پيام رئيس جمهور به مردم.

    البته يك تلقي كاملا عربي از اين فعل وجود دارد هنگامي كه آن را معادل مكاتبه مي‏دانند و چون مكاتبه دوسويه است و در فارسي هم با حرف اضافه‏ي ( با ) آمده، اين تصور ايجاد شده كه بايد نوشتن را به پيروي از آن، با حرف اضافه‏ي اجباري آورد. حالا ( با ) نشد، ( به ).

    سوال هفتم-  «اصوات» جزء گروه اسمي است يا قيدي؟ مثلا «حيف از عمر تلف شده» گروه اسمي است يا قيدي؟

    اگر منظورتان از «صوت»، جمله است، خب صوت نوعي استثنايي از جمله است و اصلا در اين حالتي كه شما به كار برده‏ايد،گروه نيست. يعني واحدي بالاتر از گروه است. اگر گفتيد واحد بالاتر از گروه چيست. چرا حيف را صوت ناميديد؟ مي‏دانم كه بسياري از دستورها همين را نوشته‏اند ولي واقعيت آن است كه صوت تعريف ديگري دارد كه به كمك آن تعريف، ماهيت آن را درك مي‏كنيم و ديگر واژه‏اي مثل حيف را جزو صوت‏ها به حساب نمي‏آوريم. مگر تعريف صوت را اين طور نياورده‏ايم؟

    صوت واژه‏اي است كه مانند ديگر واژه‏هاي زبان كاربرد ندارد؛ يعني نمي‏تواند مفعول و نهاد و متمم و ... قرار گيرد و تنها از موقعيت و نحوه‏ي بيان و قرينه مي‏شود به مفهوم آن پي برد. صوت‏ها در موقعيت‏هاي مختلف عاطفي به كار مي‏روند: به، اه، واي ... در برخي موارد يك گروه اسمي به عنوان متمم صوت عمل مي‌كند مانند گروه اسمي: دست تو در جمله‏ي آه از دست تو. مي‏دانيد كه آه يك جمله است، چه ازدست تو همراهش بيايد چه نيايد. حيف هم با آن كه صوت نيست، يك جمله است؛ جمله‏ي يك جزيي استثنايي از نوع بي فعل و اين جا هم  «عمر تلف شده» يك گروه اسمي است كه به عنوان متمم اسم ( حيف ) آمده و البته مي‏دانيد كه اين‏جا حيف به تنهايي يا با اين متممش-  چون كار يك جمله را انجام مي‏دهد- يك جمله است از همان نوع كه گفتم. در مثال شما حيف از عمر تلف شده ( حيف در اصل اسم است و عمر تلف شده  متمم آن. سري هم به مبحث  جمله‌هاي استثنايي بزنيد.)

    سوال هشتم-  «ان» در گيلان ، پائيزان، شادان، كوهان ... چه نوع تكواژي است؟ آيا وند اشتقاقي است يا صرفي؟ به عبارت ديگر اين كلمات مشتق هستند يا ساده؟ به نظر مي‌رسد پسوندهاي زماني و مكاني وند اشتقاقي نباشند و واژه ساده مي‌باشد.

    اصل مهم در تشخيص اين نوع تكواژها و واژه‏ها حفظ استقلال دستوري تكواژها در ذهن اهل زبان است. امروز هيچ ايراني‌اي «گيلان» را متشكل از «گيل» و «ان» و «كوهان» را تشكيل شده از «كوه» و «ان» نمي‌پندارد؛ پس بهتر است اين واژه‌ها را ساده فرض كنيم. امّا هنوز هر ايراني «پائيزان» و «بهاران» را متشكل از «پائيز» و «بهار» و «ان» مي‌داند و «شادان» را واژه‌اي در نظر مي‌گيرد كه از افزوده شدن پس‌وند «ان» - كه در اين‌جا نقش تأكيد بر معنا را دارد- به واژه‌ي «شاد» حاصل شده است؛ پس در اين دو مورد «ان» را بايد پس‌وند در نظر گرفت و واژه‌ها را مشتق.

    چرا اصرار داريم كه تمام مباحث زبان را تحت عنوان چند فرمول خشك دايمي تغييرناپذير دسته‏بندي كنيم؟ هر واژه‏اي ممكن است در عين اشتراك مقوله‏اي يا كاربردي با واژه‏هاي ديگر، راه خود را از آن‏ها جدا كند و به سرنوشت ديگري دچار شود. در اين صورت توصيفي يا تعريفي ديگر مي‏طلبد.

    سوال نهم-  «زيادخواه» مشتق مركب است يا مركب؟ به عبارت ديگر «زياده» مشتق است يا ساده، «زياده» گونه آزاد «زياد»ست يا مصدر (زيادت) مي‌باشد؟ اگر گونه آزاد باشد ساده و «زياده خواه» مركب است. اگر مصدر باشد زياد خواه مشتق مركب است.

    توجه داشته باشيم كه گونه‌هاي آزاد يك واژه دو نوعند:

    1-     ميان دوگونه تنها تفاوت تلفظ وجود دارد – كه ناشي از اعمال فرآيندهاي آوايي متفاوت است- ؛ نمونه: بادمجان- بادنجان، نردبان- نردبام ، پيام – پيغام ، جاويدان- جاودان

    يعني درحقيقت بادنجان همان بادمجان است امّا از آنجا كه هنگام توليد اولي براي تلفظ دو واج لبي (ب، م ) بايد دوبار لب‏ها روي هم قرار گيرند، دست كم يكي از آن‏ها جاي خود را به نزديك‏ترين واج هم‏واجگاه خود -كه مشتركات زيادي با آن دارد-  مي‏دهد تا توليد واژه با زحمت كم‏تري توام باشد. تغيير در واژه‏هاي ديگر نيز چنين توجيهي دارد.

    2-     ميان دوگونه تفاوت ساختار وجود دارد؛ يعني يكي، يك وند( تكواژ ) بيش از ديگري دارد؛ جاويد- جاويدان ، جاودان- جاودانه ، شاد- شادان ، ناشكيب- ناشكيبا

    اين دسته از گونه‌هاي آزادِ يك واژه از نظر معنايي معادل هم به شمار مي‌آيند، امّا از نظر دستوري نه؛ و پس‌وندهاي به‌كار رفته در آن‌ها را در صورت حفظ استقلال دستوري بايد به عنوان پس‌وند اشتقاقي به رسميت شناخت، گرچه محصول اين اشتقاق تفاوت معنايي چنداني با واژه‌ي پايه‌ي خود ندارند.

    امّا «زياده» گونه‌ي آزاد «زياد» نيست؛ چون به جاي هم به‏كار نمي‏روند و حتي برخلاف نمونه‏هاي دسته‏ي نخست با هم در توزيع تكميلي هم نيستند؛ نمونه: زياده (بيش از اين) عرضي نيست؛ زياد (خيلي) عرضي نيست.

    زياده خواهي: بيش از حق خود خواستن؛ زيادخواهي: بيشتر خواستن (البته اين اصطلاح كاربرد ندارد.)

    تفاوت معنايي اين دو در دو واژه‏ي زيادگويي و زياده‏گويي بيشتر محسوس است.

    «زياده» حالت تغيير يافته‌ي «زيادت» است كه يك واژه‌ي ساده به شمار مي‌آيد.

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 16:16  توسط masiha  | 

     

    قبلاً دانستيم كه واجها با يكديگر تركيب مي­شوند و تكواژ و واژه مي­سازند.

    حالا مي­خواهيم بدانيم اين واجها بر اساس چه قواعدي با يكديگر تركيب مي­شوند.

    قواعدي هستند كه مطابق آنها ما ابتدا واژه­ها را مي­سازيم سپس مرحله به مرحله آنها را در زنجيره­ي جمله قرار مي­دهيم.

    اگر ما يك جمله­ي كامل را يك زنجير با چند حلقه تصور كنيم كوچك­ترين بخش اين زنجير(حلقه) نامش واج است، وقتي حلقه­هاي از كوچك به بزرگ در كنار يكديگر قرار مي­گيرند زنجيره­اي به اسم جمله را تشكيل مي­دهند.

    گفتيم كه واجهاي زبان فارسي به دو دسته­ تقسيم مي­شوند؛ صامت و مصوت. مصوتها نيز يا بلندند يا كوتاه .[1]

    J به ترتيبِ واجها در مثالهاي زير دقت كنيد:

    ت+ ا : تا (صامت + مصوت بلند )

    د + ـ َ + ر :دَر (صامت + مصوت كوتاه + صامت)

    ء + ا + ر + د : آرد (صامت + مصوت بلند + صامت + صامت )

    ب + ي + س + ت : بيست ( صامت + مصوت بلند + صامت + صامت)

    م+ ـ َ + ن + ش + و + ر : منشور ( صامت + مصوت كوتاه + صامت  / صامت + مصوت بلند + صامت )

    چهار نمونه­ي اول تك­هجايي و واژه­ي آخر دوهجايي­ست. همان طور كه مي­بينيد ترتيب قرار گرفتن واجهاي صامت و مصوت در داخل پرانتز مشخص شده و غير از اين ترتيب الگوي واجي ديگري براي چيدن واجها در كنار يكديگر قرار ندارد. در مثال آخر نيز در حقيقت از دو الگوي واجي استفاده­شده است :

    1-    صامت + مصوت كوتاه + صامت 

    2-     صامت + مصوت بلند + صامت

    خوب حالا فرض كنيد ما با رعايت اين قاعده واجها را كنار هم قرار مي­دهيم و مثلاً هجا يا تكواژ "پَچت" را مي­سازيم. چه اتفاقي مي­افتد؟ آيا اين تكواژ معني دار و قابل استفاده است؟

    خير.

    چرا؟

    قواعد زباني به اين سوال پاسخ مي­دهد.

    در هر زبان قواعد و الگوهايي وجود دارد كه مثل صافي عمل مي­كند. يعني به ما مي­گويد كدام واژه يا تكواژ قابل ساختن و استفاده هست و كدام يك نيست. به اين قواعد «قواعد واجي» مي­گويند.

    مثلاً ساخت واژه­ي «پَچت» به اين دليل درست نيست كه

    -    اولاً دو واج «چ» و «ت» واجگاه[2] نزديك به هم دارند و نمي­­توانند بي فاصله (هر دو ساكن و در يك هجا) كنار يكديگر قرار بگيرند.

    -          ثانياً چنين واژه­اي را اهل زبان(فارسي) نساخته­اند و مهمل (بي معني)است.

    حالا شما هم بر اساس اين الگوها تكواژهاي معني­دار بسازيد:

    1- صامت + مصوت بلند:

    2- صامت + مصوت كوتاه + صامت:

    3- صامت + مصوت بلند + صامت + صامت:

    4- صامت + مصوت بلند + صامت:

    J اگر قواعد زبان را به پله­هايي تشبيه كنيم  براي رسيدن به پله­ي آخر (جمله) تا اين لحظه يك پله را طي كرده­ايم يا در حقيقت از زنجير جمله يك حلقه را ساخته­ايم.

    از ميان حلقه­هاي بالا حلقه­ي «منشور» را در نظر مي­گيريم:

    منشور به­تنهايي فقط داراي يك معنا و مفهوم است ولي پيامي را منتقل نمي­كند. بايد چه كرد؟

    بايد آن را در جمله قرار ­دهيم. ولي قبل از آن واحد كوچك­تري نياز داريم كه به آن گروه مي­گوييم:

    «منشور زيبايي از نور»

    اين گروه از چند حلقه تشكيل شده­است؟

    منشور/ ـِ / زيبا / يي/ از/ نور

    هر كدام از حلقه­هاي بالا قبلاً با عبور از صافي قواعد واجي ساخته شده و به زبان راه يافته­اند. حالا نوبت آن است كه اين حلقه­ها با قاعده­اي ديگر كه به آن «قاعده­ي هم­نشيني» مي­گوييم كنار يكديگر قرار گيرند.

    فكر كنيد و پاسخ دهيد آيا اين حلقه­ها را مي­توان به گونه­اي ديگر هم در كنار يكديگر قرار داد؟ مثلاً :

    زيبايي منشور از نور،

    نور از منشور زيبايي،

    نوري از منشور زيبا،

    از ميان گروه­هاي ساخته­شده­ي بالا تنها  در گروه سوم، حلقه­ها مي­توانند به صورت معنادار به هم متصل شوند و باقي حلقه­ها قابليت اتّصال به يكديگر را ندارند. چرا اين اتفاق مي­افتد؟

    قاعده­ي هم­نشيني يعني قاعده­اي كه بر اساس آن اهل زبان مي­توانند برخي از واژه­ها ­را  براي ساختن واحدي بزرگ­تر كنار يكديگر قرار دهند و برخي واژه­ها را نه. حالا بر اساس قواعد هم­نشيني بگوييد كدام يك از گروه­هاي زير در زبان فارسي قابل ساختن است:

    1- كوتاهِ دامن

    2- پاسخ تشريحي

    3- دانش­آموزِ آن كتاب

    4- ممكن راه ساده­ترين

    5- آسمان گرفته­ي ابري

    بله، گروههاي 2 و 5 صحيح­اند.

    حالا گروههاي ناصحيح را بر اساس قواعد هم­نشيني زبان فارسي درست در كنار يكديگر قرار دهيد و گروه جديد معنادار بسازيد و سپس به توضيحات زير توجه كنيد.

    گروه اول نادرست است زيرا ابتدا صفت آمده­است و بعد موصوف، در حالي كه يكي از قواعد هم­نشيني زبان فارسي اين است كه ابتدا موصوف(هسته­ي گروه اسمي) و بعد از آن، صفت بيايد؛ گروه را دوباره مي­سازيم:

    دامن ِ كوتاه

    در گروه سوم جاي هسته و وابسته­ها (صفت اشاره و مضاف­اليه) تغيير كرده است :

    كتابِ آن دانش­آموز

    در گروه چهارم «ساده­ترين» صفت برترين است و بايد قبل از موصوف(هسته­ي گروه اسمي) خود بيايد؛ يعني وابسته­ي پيشين است. «ممكن» نيز صفت بياني ساده است و جاي آن بعد از هسته (راه) است، پس گروه به شكل زير اصلاح مي­شود:

    ساده­ترين راه ِ ممكن

    حلقه­هاي گروه اسمي مورد بحث ما نيز به اين صورت در كنار هم قرار گرفته­اند:

    هسته (منشور) + نقش­نماي صفت(ــِ)+ صفت (زيبا) +علامت نكره(يي) +نقش­نماي متمم (از) + متمّم اسم(نور)

    J حالا كه دانستيم گروه منشور زيبايي از نور چگونه ساخته شده مي­خواهيم آن را به حلقه­هاي ديگري متصل كرده و واحد بزرگ­تري(جمله) بسازيم .

    منشور زيبايي از نور (در سالن) ديده­مي­شد.

    با سه حلقه­ي بزرگ­تر يك جمله ساختيم. قاعده­ي ساخت اين جمله چيست ؟

    نهاد + فعل

    ما مي­خواهيم الگوي بالا و جمله­ي ساخته شده را كمي تغيير دهيم :

    - منشور زيبايي از نور را در سالن بالا ديده مي­شد.(؟)

    - منشور زيبايي از نور در سالن ديده مي­شدند.(؟)

    آيا اين جمله­ها در زبان كاربرد دارند؟

    خير؛ زيرا جمله به حرف نشانه­ي «را» نياز ندارد. در جمله­ي دوم نيز فعل و نهاد از لحاظ تعداد با هم يكي نيستند؛ به زبان ديگر مي­توان گفت اين جمله­ها بر اساس قواعد نحوي زبان ساخته نشده­اند. اين جمله­ها به شرطي اجازه­ي عبور از اين مرحله را دارند كه «قواعد نحوي» را رعايت كنند!

    J با رعايت قواعد نحوي مي­خواهيم از روش جانشين­سازي استفاده كنيم و يك جمله­ي جديد بسازيم:

    -          منشور زيبايي از نور (در سالن) خورده مي­شد!

    جمله قاعده­مند است:

    نهاد + فعل مجهول؛ درست مثل جمله­ي بالا ولي آيا منتقل­كننده­ي معنا و برقرار كننده­ي ارتباط نيز هست؟ خير.

    چرا؟

    چون هنوز يك صافي ديگر هست كه واحد ساخته­شده­ي ما(جمله) بايد از آن عبور كند:«قواعد معنايي». ممكن است ما بتوانيم با روش جامشين­سازي جمله­هاي بي­شماري بسازيم ولي تا براي اهل زبان معنا نداشته باشند قابل استفاده نيستند. جمله­هاي زير را با اصلاح از صافي قواعد معنايي زبان عبور دهيد و جمله­ي معنادار بسازيد:

    ¥ تابلوها روي ديوار معلّقند.

    ¥چوپانان ناهار خود را نوشيده­اند.

    ¥ ديوار اتاق پاره شد.

    J - ببين، چه منشور زيبايي  توي سالن ديده مي­شد، نه؟

    فرض كنيد شما اين جمله را به دوستتان مي­گوييد و او در جواب شما مي­گويد:

    -          كتابها روي همان ميز است!

    چه اتفاقي مي­افتد؟

    شما احتمالاً از خود مي­پرسيد چرا به حرف شما گوش نداده يا مگر حالش خوب نيست كه چنين جوابي به شما داده است؟!؟

    چنين مشكلاتي اغلب هنگامي پيش مي­آيد كه دو فرد هم­زبان نيستند و يكي از آنها يا هر دو زبان هم را خوب نمي­دانند. فرض كنيد شما از يك انگليسي زبان (به زبان فارسي) مي­پرسيد ساعت چند است و او در پاسخ شما ­بگويد:

    -          امروز هوا خيلي خوب است!

    در اين گفتگو «قواعد كاربردي» رعايت نشده. قواعد كاربردي يعني به كار بردن جمله در جايگاه مناسب و درست خود. رعاي گونه­هاي مختلف زبان در شرايط گوناگون نيز جزء قواعد كاربردي زبان به شمار مي­آيند. به عنوان مثال شما به دوست صميمي­تان مي­گوييد:

    -          امروز بيا خونه­مون

    ولي به فرد ديگري كه خيلي او را نمي­شناسيد يا با رعايت ادب و احترام زياد صحبت مي­كنيد مي­گوييد:

    -          امروز منزل ما تشريف بياوريد(بياييد)

    آيا مي­توانيد براي عدم رعايت قواعد كاربردي در زبان مثال بزنيد؟

    پس مجموعه­ي قواعد واجي عبارت­اند از:

    1-     قواعد واجي ç در ساخت واحد زباني تكواژ

    2-     قواعد هم­نشيني ç در ساخت واحد زباني گروه

    3-     قواعد نحوي ç در ساخت واحد زباني جمله

    4-     قواعد معنايي ç در ساخت واحد زباني جمله

    5-     قواعد كاربردي ç در كاربرد مناسب واحد زباني جمله

    ذخيره­هاي زباني و شيوه­هاي بلاغي

    با توجه به قواعد نحوي بالا دريافتيم كه اهل زبان بر اساس الگوهاي زباني خود گروهي از واحدها را به زبان خود راه مي­دهند و به گروهي ديگر اجازه­ي عبور نمي­دهند ولي آيا اين قانون ثابت و تغييرناپذير است؟ آيا اين قواعد هميشه رعايت مي­شوند و هرگز تغيير نمي­كنند؟

    به مثال­هاي زير دقّت كنيد:

    -          يك درخت تنها وسط بيابان نشسته بود.

    -          گم بود در عميق زمين شانه­ي بهار

    در جمله­ي نخست قواعد معنايي و در دومي قواعد هم­نشيني زبان رعايت نشده است و اين جمله­ها­ مطابق آنها نادرست به شمار مي­آيند ولي بايد بدانيم كه بخشي از زبان هر قومي به ذخيره­هاي زباني و ادبيّات آن قوم مربوط است يعني مي­توان برخي الگوها و قواعد را به شرط ادبي بودن و رواج در حيطه­ي ادبيّات آن زبان به كار برد. توجيه ادبي جمله­ي نخست اين است كه:

    نويسنده با به كارگيري يك تصوير خيالي(استعاره­ي مكنّيه/ تشخيص) بياني هنري به گفته­ي خود بخشيده است و به جاي آنكه بگويد «يك درخت وسط بيابان بود/ قرار داشت» از شيوه­ي جان­بخشي به اشيا استفاده مي­كند تا تأثير و ماندگاري كلامش بيشتر شود.

    در جمله­ي دوم نيز الگوي گروه اسمي به خلاف قاعده چنين است:

    صفت(هسته­ي گروه اسمي) + ــِـ + اسم

    در حالي كه ساخت عادي چنين گروه اسمي در زبان فارسي يكي از دو حالت زير است:

    -          اسم(هسته­ي گروه اسمي) + ــِـ + صفت

    -          اسم(هسته­ي گروه اسمي) + ــِـ + اسم

    كاري كه شاعر در اين مصراع انجام داده است غافل­گيري شاعرانه(آشنايي­زدايي) نام دارد. در اين شيوه­ي هنري شاعر يا نويسنده الگوهاي از پيش تعيين­شده­ي اهل زبان را به هم مي­ريزد و آنها را غافل­گير مي­كند.

    آيا شما نيز مي­توانيد با بهره­گيري از شيوه­هاي ادبي و غافلگيري­هاي شاعرانه چند جمله­ي ادبي مثال بزنيد؟



    ۱.  در فارسي يك دسته مصوت هم با نام مصوت مركب داريم . صداهاي اين دسته در زبان فارسي كم­اند اما كاربرد زيادي دارند . صداهاي /ow/ و /iy/ در واژه­هايي مثل فردُوسي و مـيان .

    ۲. واجگاه به محل تلفظ يك حرف در دستگاه صوتي انسان (لب، دندان، حلق و كام) مي­گويند. مثلاً واجگاه صامت "ب" لب است يا واج "چ" از كام ادا مي­شود.

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 16:8  توسط masiha  | 

     

    تکواژها را بستـه به این کـه به تنهایی به کار روند یا نه، به دو دستـه ی تکواژ آزاد و تکواژ وابسته تقسیم می کنند.

    1- تکواژ آزاد: که خود بر دو نوع است:

    1-1- تکواژ آزاد قاموسی یا واژگانی: این نوع تکواژها خود یک واژه ی مستقل و معنی دار هستند، مانند اسم ها، صفت ها، بن مضارع افعال (پرداز، ساز) و بن ماضی افعال بی قاعده (رفت، گفت) که معمولاً در فرهنگ لغات تنظیم و معنا شده اند. البته برخی از تکواژهای آزاد قاموسی از قبیل بن مضارع، در زبان معیار استقلال خود را از دست داده اند.

    یا به عبارت دیگر، به تکواژهایی که ممکن است به تنهایی به صورت واژه های ساده به کار روند یا پایه ی واژه را در واژه های فعل یا غیر فعل تشکیل دهند، تکواژ واژگانی یا قاموسی گفته می شود، مانند:

    الف) گیاه، گرم، دفتر، کتاب، میز، دهان و ... .

    ب) "خند" در «می خندد»، "ساز" در «می سازد» و ... .

    تکواژهای واژگانی یا قاموسی فهرستی باز و نامحدود را تشکیل می دهند زیرا در طـول زمان ممکن است از آن ها کاسته شود یا به آن ها افزوده گردد.

    1-2- تکواژ آزاد دستوری: تکواژ آزادی است که کارکرد دستوری دارد. این تکواژها که فهرست بسته ای را تشکیل می دهند یعنی تعداد آن ها محدود است، عبارتند از:

    ◙ نقش نمای اضافه (کسره): کتابِ من

    نکته: کسره در میان کلمات مشتق- مرکبی چون «تختِ خواب» و «تخم ِ مرغ» وند است نه تکواژ آزاد.

    ◙ نقش نمای متمم (حروف اضافه): از، به، با، بر، در، برای ِ و ... .

    ◙ نقش نمای مفعول: را

    ◙ نقش نمای منادا: ای ، یا، ایا و «الف» در آخر اسم

    ◙ پیوندهای وابسته ساز (حروف ربط وابستگی): که، تا، چون، زیرا، اگر، ار، چو

    ◙ پیوندهای همپایه ساز (حروف ربط همپایگی): و، اما، ولی، یا، هم، لکن، لیکن، لیک

    ◙ ضمایر متصل مفعولی و اضافی (ضمایر پیوسته ی شخصی): -َ م، -َ ت، -َ ش، -ِ مان، -ِ تان، -ِ شان (نظر آقای عمرانی، مؤلف کتاب).

     

    2- تکواژ وابسته (وند): تکواژهایی هستند که هرگز به تنهایی و مستقلاً به کار نمی روند و همیشه در ترکیب با تکواژهای آزاد ظاهر می شوند. به عبارت دیگر، این نوع تکواژها هیچ گاه در ساختمان جمله استقلال معنایی، دستوری، املایی و آوایی ندارند و همیشه جایگاه دستوری، آوایی و معنایی آن ها در زبان، پس از پیوند با تکواژهای دیگر مشخص می شود، مانند «ا» در «بینا».

    تکواژها وابسته را از دو دیدگاه می توان تقسیم بندی کرد؛ نخست از حیث ساخت واژه و دیگری از حیث ترتیب قرار گرفتن در ساختمان واژه (جایگاه و مرتبه).

    2-1- تقسیم بندی تکواژهای وابسته از حیث ساخت واژه:

    2-1-1- تکواژهای اشتقاقی: برای ساختن واژه های تازه و رفع کمبودهای واژگانی به کار می روند و در بعضی زبان ها تعداد آن ها بیشتر از تکواژهای تصریفی است. زبان شناسان این بخش را ساخت واژه ی اشتقاقی می خوانند. تکواژهای اشتقاقی خود بر دو نوع هستند:

    الف) واژه ساز: آن است که واژه ی جدیدی می سازد ولی مقوله ی دستوری آن را عوض نمی کند، مانند:

    « ستان»: گل (اسم)، گلستان (اسم)

    «بان»: باغ (اسم)، باغبان (اسم)

    «نا»: معلوم (صفت)، نامعلوم (صفت)

    ب) مقوله ساز: آن است که علاوه بر ساختن واژه ی جدید، مقوله ی دستوری آن را نیز عوض می کند، مانند:

    «مند»: هنر (اسم)، هنرمند (صفت)

    «گین»: غم (اسم)، غمگین (صفت)

    «با»: ادب (اسم)، باادب (صفت)

    تعداد وندهای اشتقاقی بسیار زیاد است که تقریباً به مهم ترین آن ها در در بیست و یکم زبان فارسی 3 اشاره شده است.

    2-1-2- تکواژهای تصریفی (صرفی): این تکواژها واژه ی تازه ای نمی سازند، بلکه واژه را برای قرار گرفتن در ساخت جمله آماده می کنند. زبان شناسان این بخش را ساخت واژه ی تصریفی می خوانند.

    تکواژهای تصریفی عبارتند از:

    ◙ نشانه های جمع: ها، ان، ون، ین، ات ← کتاب ها، درختان و ... .

    ◙ «ی» نکره که به آخر اسم افزوده می شود ← کتابی خریدم.

    ◙ علامت «تر» در صفت تفضیلی (خوب تر) و قید (شجاعانه تر) و علامت «ترین» در صفت عالی (خوب ترین).

    ◙ «ه» صفت مفعولی: اگر در ساختمان فعل به کار رود، تکواژ تصریفی است (شیشه شکسته است) اما در غیر این صورت، تکواژ اشتقاقی است (شیشه ی شکسته). (نظر سید بهنام علوی مقدم، کارشناس برنامه ریزی و تالیف کتب درسی)

    ◙ پیشوندهای فعلی «ﺒ» (در فعل امر و مضارع التزامی)، «ﻨ» (در فعل های نهی و نفی) و «می» (در فعل ماضـی استمـراری، مضـارع اخبـاری، ماضـی مستمـر و مضـارع مستمـر) ← بخـوان، بنویسـم، نرو، نرفت، می رفت، می رود و ... .

    ◙ پی بندهای ماضی نقلی: ام، ای، ایم، اید، اند ← رفته ام، گفته ای و ... .

    ◙ شناسه های فعل: -َ م، ی، -َ د، یم، ید، -َ ند ← رفتم، رفتی و ... .

    ◙ تکواژ گذرا ساز «ان» ← پراند (پر + ان + د)، خندانید (خند + ان + ید) و ... .

    ◙ تکواژهای ماضی ساز: اد، ید، د، ت، ست.

    این تکواژها در افعال ماضی باقاعده ظاهر می شوند.

    نظر سید بهنام علوی مقـدم: از نظر مؤلفان کتب زبان فارسی، فعل های ماضی از نظر ساختمان به دو گروه باقاعده و بی قاعده تقسیم می گردند:

    الف) افعال باقاعده: افعالی هستنـد کـه از بن مضـارع بـه علاوه یکی از پسونـدهای ماضی ساز «اد، ید، د، ت، ست» تشکیل یافته اند.

    افعال با تکواژ ماضی ساز «اد» ← فرستاد، افتاد، نهاد، ایستاد (ایست + اد)

    افعال با تکواژ ماضی ساز «ید» ← رسید، پرید، پوسید، بوسید، خرید، آشامید، اندیشید، چشید، چکید، درید، گزید، تنید، رهید، وزید، کشید، ترسید، خندید (خند + ید)

    افعال با تکواژ ماضی ساز «د» ← گمارد، ماند، افشاند، پراکند، کَند، آورد، خورد (خور + د)

    افعال با تکواژ ماضی ساز «ت» ← کُشت، شِکافت، شِکُفت، بافت (باف + ت)

    افعال با تکواژ ماضی ساز «ست» ← دانست، توانست، زیست، گریست، آراست (آرا + ست)

    ب) افعال بی قاعده: بـه افعالی اطلاق می شـود که در ظاهـر از بن مضـارع بـه علاوه یکـی از پسونـدهای ماضی ساز تشکیل نشده اند، مانند: گفت، آمیخت، گذاشت، گماشت، رَست و ... .

    یادآوری: آقای عمرانی ،مؤلف کتاب، نیز در پاسخ به پرسش های گروه زبان و ادبیات فارسی استان فارس، تکواژهای ماضی ساز را در شمارش تکواژها منظور کرده اند.

    2-2- تقسیم بندی تکواژهای وابسته از حیث ترتیب قرار گرفتن در ساختمان واژه:

    2-2-1- پیشوند: وندی است که پیش از تکواژ پایه می آید. پیشوندهای موجود در زبان فارسی امروز با توجه به نوع واژه هایی که به آن ها می پیوندند، به شرح زیر قابل ذکر هستند:

    الف) پیشوندهایی که به آغاز اسم اضافه می شوند و صفت می سازند. این پیشوندها عبارتند از: 

    ◙ «با» ← باادب            ◙ «بی» ← بی ادب           ◙ «ﺒ »← بجا، بخرد، بنام (مشهور)

    ◙ «نا» ← ناسپاس         ◙ «هم» ← هم کار

    ب) پیشوندهایی که به اول فعل می پیوندند و صفت می سازند. این پیشوندها عبارتند از: 

    ◙ «نا» ← ناتوان           ◙ «ﻨ» ← نشکن (لیوان ِ نشکن)، نسوز (پارچه ی نسوز)

    پ) پیشوندهایی که در آغاز فعل قرار می گیرند. این پیشوندها گاه معنای فعل را تغییر می دهند و گاه نیز هیچ معنای تازه ای به آن نمی افزایند. از این پیشوندها می توان به «در» (در رفت)، «بر» (برشمرد)، «فرا» (فرا رسید)، «فرو» (فرو غلتید) و «وا» (وارفت) اشاره کرد.      

    2-2-2- میانوند: میانوندها تکواژهایی هستند که بین دو اسم مکرر و گاهی نیز بین دو اسمی که با هم سنخیت دارند، می آیند و از اجتماع آن ها واژه ی جدید (واژه ی مشتق - مرکب) ساخته می شود. میانوندها عبارتند از:

    ◙ «ا» ← سراسر، دوشادوش، سراپا، بناگوش، سراشیب، سرازیر، لبالب، پیاپی، برابر، دمادم، مالامال، گوناگون، تنگاتنگ، رویاروی، کمابیش، کشاکش، رنگارنگ

    ◙ «وا» ← جورواجور، دلواپس، رنگ وارنگ

    ◙  «تا» ← سرتاسر، گوش تا گوش

    ◙ «در» ← پی در پی، پیچ در پیچ

    ◙ «به» ← دست به دست، قدم به قدم، گوش به زنگ، شانه به سر، دست به عصا، قلم به دست، رنگ به رنگ، رو به رو، سر به سر، خود به خود، نو به نو، شانه به شانه

    ◙ «نا» ← حق ناشناس

    ◙ «ﻨ » ← خدانشناس، زبان نفهم

    ◙ «و» ← کم و بیش، مرگ و میر، پیچ و تاب، کسب و کار، کشت و کشتار، جست و جو، پرس و جو، داد و ستد، خرید و فروش، زد و خورد، زد و بند، نشست و برخاست، گفت و گو، پخت و پز، دید و بازدید، گیر و دار، خواب و خور، رفت و آمد، گفت و شنید

    ◙ «» ← تختِ خواب، رختِ خواب، تخم ِ مرغ، آبِ جو

    2-2-3- پسوند: وندی است که پس از تکواژ پایه می آید، مانند:

    ◙ «ی» ← تهرانی   ◙ «یت» ← مسئولیت   ◙ «گر» ← کوزه گر   ◙ «ار» ← ساختار  ◙ «ن» ← رفتن

    در زبان فارسی تعداد پسوندها بسیار بیشتر از تعداد پیشوندها و میانوندها است. برای آگاهی از مهم ترین پسوندهای زبان فارسی به درس بیست و یکم کتاب زبان فارسی 3 رجوع شود.                                   

     

    ٭ چند نکته درباره ی شمارش تکواژ و واژه:

    1- تکواژهای آزاد قاموسی و آزاد دستوری هم تکواژ هستند و هم واژه محسوب می شوند.

    جلد اول شاهنامه را به دوست خود دادم:

    تکواژ ← جلد + -ِ + اول + -ِ + شاه + نامه + را + به + دوست + -ِ + خود + داد + -َ م

    واژه ← جلد + -ِ + اول + -ِ + شاهنامه + را + به + دوست + -ِ + خود + دادم

    2- «برای ِ» کلاً یک تکواژ و یک واژه است زیرا کسره جزیی از این کلمه است از همین رو نه تکواژ جداگانه ای به شمار می آید و نه واژه ی جداگانه ای:

    برای ِ من: تکواژ ← برای ِ + من/ واژه ← برای ِ + من

    3- واج های میانجی (ی، ک، گ، ج، همزه، و)، تکواژ به شمار نمی آیند:

    گرسنگان: تکواژ ← گرسنه + ان/ واژه ← گرسنگان 

    لازم بـه یادآوری است کـه در کلماتی چـون ملکوتیان، سپاهیـان، فـرهنگیان، دانشگاهیان و نظایـر آن ها، «ی» میانجی در نوشتار ظاهر نمی شود، بنابراین «ی» موجود در ساختار ِ نوشتاری ِ این واژه ها، نه «ی» میانجی بلکه یک تکواژ وابسته ی اشتقاقی است:

    دانشگاهیان: تکواژ ← دان + -ِ ش + گاه + ی + ان/ واژه ← دانشگاهیان

    4- از میان انواع «ی» (i) فقط «ی» اسنادی هم تکواژ و هم واژه به شمار می آید، در حالی که انواع دیگر «ی» فقط تکواژ محسوب می شوند. پرکاربردترین انواع «ی» در زبان فارسی امروز عبارتند از:

    ◙ «ی» نکره: کتابی خریدم.                            تکواژ ← کتاب + ی/ واژه ← کتابی         

    ◙ «ی» صفت نسبی (اسم + ی): آسمانی.           تکواژ ← آسمان + ی/ واژه ← آسمانی

    ◙ «ی» صفت لیاقت (مصدر + ی): رفتنی.          تکواژ ← رفت + -َ ن + ی/ واژه ← رفتنی     

    ◙ «ی» حاصل مصدر (صفت، ضمیر یا اسم + ی): خوبی.  تکواژ ← خوب + ی/ واژه ← خوبی 

    ◙ «ی» اسم مصدر (بن ماضی + ی): کاستی.             تکواژ ← کاست + ی/ واژه ← کاستی

    ◙ «ی» شناسه ی دوم شخص مفرد افعال: گفتی.          تکواژ ← گفت + ی/ واژه ← گفتی

    ◙ «ی» اسنادی که به جای فعل «هستی» می باشد: دانشمندی (= دانشمند هستی).    

    تکواژ ← دان + -ِ ش + مند + ی / واژه ← دانشمند + ی                                   

    نکته: علاوه بر «ی» اسنادی، «-َ م»، «یم»، «ید» و «-َ ند» که به ترتیب به جای فعل های «هستم»، «هستیم»، «هستید» و «هستند» می باشند نیز به تنهایی یک واژه به شمار می آیند:

    بزرگم (= بزرگ هستم): تکواژ ← بزرگ + -َ م/ واژه ← بزرگ + -َ م (نظر آقای عمرانی، مؤلف کتاب)

    5- تکواژهای ماضی ساز علاوه بر آن که در شمارش تکواژهای افعال ماضی باقاعده منظور می گردند، در شمارش تکواژهای اسم و صفت هم به حساب می آیند (نظر آقای عمرانی، مؤلف کتاب):

    خورده باشد: تکواژ ← خور + د + ه + باش + -َ د / واژه ← خورده باشد

    خوردنی: تکواژ ← خور + د + -َ ن + ی/ واژه ← خوردنی

    خریدار: تکواژ ← خر + ید + ار/ واژه ← خریدار

    6- در فعل هایـی کـه شناسـه ظاهـر نمی شود، شناسه ی محـذوف با علامت تهی (Ø) نشان داده می شـود و در شمارش تکواژها، علامت تهی نیـز یک تکواژ به شمار می آیـد. فعل هایی که دارای تکواژ تهی هستند، عبارتند از:

    ◙ سوم شخص مفرد همه ی فعل های ماضی به جز ماضی التزامی:

    رفته بود: تکواژ ← رفت + ه + بود + Ø / واژه ← رفته بود

    نکته: سوم شخص مفرد ماضی مستمر دارای دو تکواژ تهی است:

    داشت می رفت: تکواژ ← داشت + Ø + می + رفت + Ø / واژه ← داشت می رفت

    ◙ فعل های مضارع «است» و «نیست»:

    است: تکواژ ← است + Ø / واژه ← است

    ◙ دوم شخص مفرد افعال امر و نهی:

    برو: تکواژ ← ﺒ + رو + Ø / واژه ← برو

    نترس: تکواژ ← ﻨ + ترس + Ø / واژه ← نترس

    نکته: افعالی که با تکواژ «ان» گذرا می شوند، اگر به صورت امر یا نهی به کار روند، دارای چهار تکواژ خواهند بود:

    بترسان: تکواژ ← ﺒ + ترس + ان + Ø / واژه ← بترسان

    نکته: در فعل های آینـده تکواژ تهـی کاربـرد ندارد زیـرا در ایـن فعل ها شناسـه به فعل کمکی (خواه) افزوده می شود:

    خواهد رفت: تکواژ ← خواه + -َ د + رفت/ واژه ← خواهد رفت

    7- افعال ماضی بعید، ماضی نقلی، ماضی التزامی، ماضی مستمر، مضارع مستمر، آینده و مجهول که دارای فعل کمکی هستند، روی هم رفته یک واژه به شمار می آیند:

    گفته می شود: تکواژ ← گفت + ه + می + شو + -َ د/ واژه ← گفته می شود

    دارد می رود: تکواژ ← دار + -َ د + می + رو + -َ د/ واژه ← دارد می رود

    8- در هنگام شمردن واژه ها توجه به ساده، پیشوندی یا مرکب بودن فعل بسیار مهم است زیرا اگر فعلی مرکب باشد، آن را همراه با جزء اسمی اش کلاً یک واژه به شمار باید آورد.

    کتاب را در کتاب خانه قرار می دهد (فعل مرکب):

    تکواژ ← کتاب + را + در + کتاب + خانه + قرار + می + ده + -َ د

    واژه ← کتاب + را + در + کتاب خانه + قرار می دهد

    نقاش دیوار اتاق ها را رنگ زد (فعل ساده):

    تکواژ ← نقاش + دیوار + -ِ + اتاق + ها + را + رنگ + زد + Ø

    واژه ← نقاش + دیوار + -ِ + اتاق ها + را + رنگ + زد

    بدیهی است که در فعل های پیشوندی نیز فعل را همراه با پیشوند آن، کلاً یک واژه به شمار باید آورد.

    قارون با گنج های خود در زمین فرو رفت (فعل پیشوندی):

    تکواژ ← قارون + با + گنج + ها + -ِ + خود + در + زمین + فرو + رفت + Ø

    واژه ← قارون + با + گنج ها + -ِ + خود + در + زمین + فرو رفت  

     

    ٭ چند نمونه سؤال کنکوری درباره ی شمارش تکواژ و واژه:

    1- تعداد تکواژها و واژه های عبارت زیر به ترتیب کدام است؟ (سراسری انسانی - 86)

    «کتاب های خاطرات بر حسب زمینه ی ذهنی و طرز تفکر و نظرگاه و سلیقه ی نویسنده، طبیعت و جلوه ی متفاوت دارد.»

    1) 32 - 26                                               2) 32 - 25            

    3) 33 - 25                                               4) 33 - 26

     

    2- در متن زیر به ترتیب، چند واژه و چند تکواژ وجود دارد؟ (سراسری ریاضی - 86)

    این روزها اگر علم و فنّ کنونی را از بشر بگیرند، حیات برای ِ او بسیار مشکل خواهد شد ولی نسل ِ او جاویدان خواهد بود.

    1) 24 و 33                                                2) 23 و 34           

     3) 22 و 33                                               4) 21 و 34

     

    3- عبارت: «اوج و حضیض حکومت مسعود از همه عبرت انگیزتر است. در اول چیزی که هست، کامیابی و پیشرفت است و در پایان، موانع و سختی ها بر او می تازند.» به ترتیب چند تکواژ و چند واژه است؟

    1) 38 - 28                                                 2) 39 - 29 (سراسری هنر - 86)

    3) 42 - 29                                                 4) 41 - 28

     

    4- عبارت «در عصر جدید به شیوه ی اروپایی از یک سو نثر ابداعی و تخیلی نوشته شد و از سویی در نثرهای دیگر چون مقاله و تحقیق، استدلال و دقت نظر راه یافت.» به ترتیب چند تکواژ و چند واژه است؟

    1) 44 - 35                                                 2) 45 - 35 (سراسری زبان - 86)

    3) 44 - 36                                                 4) 45 - 36

     

    5- در عبارت: «در شعر "باغ من" شاعر به توصیف پاییز می پردازد و پاییز را نه فصل بی حاصلی و خشکی و نازیبایی، که مظهر زیبایی و پادشاه فصل ها می داند.» به ترتیب چند واژه و چند تکواژ وجود دارد؟

    1) سی و دو - چهل و نه                                   2) سی و دو - چهل و پنج (سراسری زبان - 85)

    3) سی و شش - چهل و پنج                               4) سی و شش - چهل و نه

     

    6- جمله ی «نثر تاریخی در قرن پنجم در کتاب تاریخ بیهقی اوج و اعتبار خاصی یافت.» چند تکواژ و واژه است؟ (سراسری انسانی - 85)

    1) 22 تکواژ و 18 واژه                                  2) 22 تکواژ و 19 واژه 

    3) 23 تکواژ و 18 واژه                                  4) 24 تکواژ و 19 واژه

     

    7- تعداد تکواژهای کدام عبارت بیشتر است؟ (سراسری تجربی - 85)

    1) اگر هم رمان نویس رسالتی داشته باشد بهتر است به طور غیر مستقیم حرفش را بزند.

    2) فقدان نیروی ایمان عامل اصلی تمام ضعف ها در جوانب مختلف فرهنگ و ادب روزگار ماست.

    3) وظیفه ی نقد ادبی تجزیه و تحلیل و شکافتن مسایلی است که یک خواننده ی عامی از عهده اش برمی آید.

    4) همیشه شاهـد این نکتـه بوده ایم کـه قله هـای ادب ما کسانی بوده اند که عمق انسانـی کارشان جلب نظـر می کند.

     

    8- در عبارت «شاعر زمان ما قبل از آن که به زندگی بیندیشد به این می اندیشد که در تاریخ ادبیّات آیا کدام تجربه را به نام او خواهند نوشت.» به ترتیب چند واژه و چند تکواژ وجود دارد؟ (سراسری هنر - 85)

    1) 27 - 41                                              2) 28 - 39              

    3) 29- 38                                               4) 30 -40

     

    9- عبارتِ «شهریار، شاعری است که در زمینه های متنوع و گوناگون به سرودن اشعار پرداخته است.» چند تکواژ و چند واژه است؟ (سراسری زبان - 84)

    1) 24 - 15                                              2) 25 - 14                

    3) 26 - 15                                              4) 27 - 16 

     

    10- عبارت: «عشق، خود هم راه و هم راهبر است و مقام و منصب را در آن جایگاهی نیست.» به ترتیب چند تکواژ و چند واژه است؟ (سراسری تجربی - 84)

    1) 21 - 16                                             2) 21 - 17              

     3) 23 - 17                                            4) 22 - 18

     

    11- تعداد تکواژهای کدام عبارت بیشتر است؟ (سراسری - 83)

    1) قلمرو خیال بسیار وسیع و پهناور است و هر چیز غیر ممکن می تواند در آن جا شدنی و بودنی باشد.

    2) بعضی از نویسندگان در درون خود دنیایی به وجود می آورند که از دنیای برون بسی زیباتر است.

    3) با کنجکاوی می توان به حقایق رسید و مواردی را که صورت حدس و گمان داشته اند به یقین مبدل ساخت.

    4) بدون تخیـل و تصـور، عالم ادب از صفا و کمال بازمی ماند و شاعـر و داستان سـرای هنرمنـد بـه وجود نمی آورد.

     

    12- تعداد تکواژهای کدام عبارت بیشتر است؟ (سراسری - 83)

    1) نویسنده ی خوب زبان مادری خود را خوب می داند و قواعد آن را می شناسد.

    2) همه ی فنون با عمل و ممارست همراهند و با گذشت زمان فراگرفته می شوند.

    3) نویسنده ی هنرمند می تواند در هر نوع سخن نکته ای از دانستنی ها قرار دهد.

    4) نوشته ی دل انگیز آن است که ساده و روان باشد و خواننده به سهولت آن را درک کند.

    + نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 15:52  توسط masiha  | 

    کوچک ترین واحد معنایی (یا دستوری ) زبان است پس نمی توان آن را به واحد های معنایی کوچک تری تجزیه کرد . اما امکان تجزیه آن به واحد های آوایی کوچک تر وجود دارد .

    با توجه به تعریف فوق چرا نقش نمای اضافه و صفت را یک تکواژ به شمار می آوریم ؟

    زیرا این کسره در ترکیبات اضافی مفاهیمی چون مالکیت ( مثلا در «کتاب من » ) تعلق ( مثلا « در فکر من » ) و جنسیت  ( مثلا در « جام طلا » ) شباهت ( مثلا در « قد سرو » ) و ... را به همراه دارد و در ترکیبات وصفی ( مثلا کتاب خواندنی ) یا ( در چوبی ) باعث ایجاد ارتباط میان صفت و موصوف می شود

    در مواردی که نقش نمای اضافه با صامت میانجی همراه می شود مثلا در ترکیب های پای من » « سایه ی درخت »« بوی غذا » و ... جزء « ی » را باید پدید آمده از دو تکواژ ندانست زیرا اگر « ی» را پدید آمده از دو تکواژ « ی » و«ِ  » بدانیم نمی توان برای « ی» معنا یا کارکرد دستوری در نظر گرفت ، بلکه همان طور که می دانیم ، حضور « ی» در چنین ترکیباتی به دلیل فرایند آوایی افزایش است ، پس صامت «ی» در این موارد نقش آوایی دارد نه معنایی ( یا دستوری ) و نمی توان آن را تکواژ مستقلی به شمار آورد بنابر این می گوییم تکواژ (ی ) گونه ای دیگراز تکواژ« » است که پس از مصوت ها ظاهر می شود.

    توجه : دقت داشته باشید که « برای » همیشه به همراه کسره پایانی به کار می رود و نمی توان آن را پدید آمده از دو تکواژ « برای » و «  » دانست زیرا« برای » هیچ معنا و کاربردی ندارد ، به همین دلیل درکتاب های دستور سنتی به آن لازم الاضافه می گفتند .

         تکواژ های آزاد و وابسته : 

    می دانیم که برخی از واژه ها تنها از یک تکواژ پدید آمده اند ، به چنین تکواژ هایی که می توانند مستقلا به عنوان یک واژه در جمله کاربرد داشته باشند ، تکواژ آزاد می گویند . چند نمونه : درخت ، آدم ، دوست ، راه ،معلم

    در مقابل ، برخی از تکواژ ها هیچ گاه به عنوان یک واژه ی مستقل کاربرد ندارند و همیشه با پیوستن به تکواژ های دیگر وارد جمله می شوند . به چنین تکواژ هایی تکواژ وابسته گفته می شود . چند نمونه : وار ، ار ، ^ نده ، بی ، نا  در واژه های امید وار ، رفتار ، رونده ، بی تاب ، نادرست .

    1

    به طور کلی تمامی وند ها (پیش وند ها ، میان وند ها، پسوند ها ، شناسه های فعل ، نشانه های جمع ، « ی» نکره و « تر » و « ترین » تکواژ وابسته به شمار می آیند .

    توجه : ضمیر های پیوسته (^م، ^ت،^ش و ... ) و نقش نمای اضافه و صفت () به تنهایی یک واژه هستند و قاعدتا باید تکواژ آزاد به شمار آیند ، اما بر خلاف دیگر تکواژ های آزاد هیچ گاه مستقل و آزاد به کار نمی روند بلکه همیشه واژه ای دیگر را همراهی می کنند ، بنابر این می توان آن ها را تکواژ های آزاد استثنایی در زبان فارسی دانست .پس ضمایر متصل و ( و) عطف و کسره تکواژ آزاد استثنایی  می باشند .

    حرف پیوند همپایه ساز « و » نیز هر گاه به صورت (__) تلفظ شود که معمولا به همین گونه است از نظر آوایی استقلال ندارد و باید آن را جز تکواژ های آزاد استثنایی به شمار آورد در این مورد وجه مشترک ضمیر های پیوسته ، نقش نمای اضافه و صفت و حرف پیوند همپایه ساز « و» این است که همگی با مصوت آغاز می شوند . در واقع نقش نمای اضافه و صفت و حرف پیوند هم پایه ساز« و»چیزی جزیک مصوت نیستند به همین دلیل علی رغم استقلال معنایی ، استقلال آوایی ندارند « نا خود ایستا »هستندو در زنجیره ی آوایی همیشه به آخرین صامت واژه ی قبلی می چسبد و با آن تشکیل یک هجا می دهند پس بهتر است که ضمیر های پیوسته(^م، ^ت،^ش و ... ) و نقش نمای اضافه و صفت() و حرف پیوند همپایه ساز  « و » ( __ )را یک واژه و یک تکواژ آزاد استثنایی در نظر بگیریم .

         تکواژ های صرفی و اشتقاقی :

    تکواژ های وابسته را می توان به دو دسته ی صرفی و اشتقاقی تقسیم کرد : با افزوده شدن تکواژ های اشتقاقی به یک واژه ، واژه ای جدید پدید می آید چند نمونه : لاله + زار = لاله زار   واژه جدید  دان +  ش= دانش + گاه = دانشگاه    واژه ای جدید  نا + درست = نادرست واژه جدید و...

    در مقابل تکواژ های اشتقاقی ، تعداد اندکی تکواژ بسیار پر کاربرد وجود دارند که تنها توضیحی بر معنای واژه ها می افزایند . اما معنای اصلی واژه را تغییر نمی دهند یا نوع دستوری آن را تغییر نمی دهند (مثلا از اسم صفت نمی سازند ) این تکواژ ها ، صرفی یا تصریفی نامیده می شوند و عبارتند از : 1- پسوند ها ی جمع فارسی ( ها ان ) 2- « ی» نکره ساز 3- پسوند های « تر » و « ترین » 4- شناسه های فعل     5- پیش وند های « º» و « M» و « می » در فعل ها 6- تکواژ سببی « ان » در فعل ها .

    2


    1-   قا موسی : مثل کتاب درخت آدم دوست و ...

                               آزاد

                                                  2- دستوری : مثل برای که شامل 1- نقش نمای اضافه و صفت                                       2- حروف اضافه 3- نشانه ی مفعولی 4- حرف پیوند ( و ) 5- ( ی )

        تکواژ                                    اسنادی مثل تو یی یعنی تو هستی .

                                                        اشتقاقی : که با افزوده شدن آن ها به یک واژه ، واژه ای جدید

                                 وابسته               می سازد . پیشوند ها ، میان وند ها و پسوند ها جزء آن ها

                                                      هستند مثل زار در لاله زار ،  ش در دانش ، با در باادب ،

                                                         گاه در دانش + گاه .

                                                     تصریفی عبارتند از : 1- نشانه های جمع هاو ان2- ( ی) نکره ساز                             

                                                        3- پسوند های « تر » و « ترین » 4- شناسه های فعل 5-

                                     پیشوندهای (  º  ،  M  ، می ) در فعل ها 6- تکواژ سببی ساز(ان)

                                                        که فقط توضیحی بر معنای واژه می افزایند اما معنای اصلی واژه

                                                        را تغییر نمی دهند یا نوع دستوری آن را تغییر نمی دهند

                                                        (مثلا از اسم صفت نمی سازند ) ( همه ی فعل ناگذر یا گذرا که

                                                        تکواژ ( ان ) را می پذیرند گذرای سببی نام دارند )

        واژه : کوچک ترین صورت آزاد زبان است یعنی کوچک ترین شکلی که می تواند به تنهایی به کار رود.

                       مفهومی مستقل دارد: مثل : میز ، درخت ، کتاب و ...

    واژه

                       مفهومی مستقل ندارد : واژه هایی که مفهومی مستقل ندارند ولی واژه به حساب می آیند                               

    عبارتند از : 1- نقش نمای اضافه و صفت 2- نقش نمای مفعولی 3- حروف اضافه 4- حرف پیوند

    « و » 5- «ی» اسنادی مثل تویی = تو هستی .

    تکواژ و واژه:

    مبحثی که اکثر دانش آموزان با آن مشکل دارند و یکی از سوالات همیشگی زبان فارسی می باشد، تکواژ و واژه می باشد.در عبارت" شاعر زمان ما قبل از آن که به زندگی بیندیشد به این می اندیشد که در تاریخ ادبیات آیا تجربه را به نام او خواهند نوشت."  چند واژه و چند تکواژ وجود دارد؟

    تکواژ:

    از واحدهای زبان می باشد. تكوا‍ژ از یک یا چند واج(کوچک ترین واحد) تشکیل شده است. اگر واژه ها را تفکیک کنیم به آخرین جزيی که می رسیم و قابل تفکیک نیست، به آن تکواژ می گوییم. در واقع توجه کنید که آن کلمه ای را که به عنوان تکواژ شناخته اید نباید بی معنی باشد زیرا یا تکواژ آراد است که معنا و کاربرد مستقلی دارد مانند اسامی کاملی مثل: کتاب، گوسفند، میز، همیشه، کودک، خوب. که قابل تفکیک نمی باشند. و یا تکواژ وابسته می باشند که کاربرد و معنای کاملی ندارند و در ساختمان واژه های دیگر به کار می روند. مثل: بان، ی، مند، با، گار، تر.

    اقسام تکواژ

    1-  آزاد:

    الف) قاموسی: مثل : کتاب، خانه، انسان ...

    ف) دستوری: مثل: از، زیرا، برای .....

    2-  وابسته:

    اشتقاقی: مثل: "ستان" در گلستان، "مند" در هنرمند، "با" در باسواد تصریفی: مثل: "ان" در درختان، "تر" در مهم تر، "ها" در فرش ها{ علامت های جمع، تر، ترین، "ی" نشانه ی نکره، "ن"، "می" وشناسه های فعل. مانند نمی روند:

     ن: تصریفی/ می:تصریفی/ رو:آزاد/ -َ ند:تصریفی

    نکات دیگر:

    1) کسره ی بین دو واژه(= نقش نمای اضافه= -ِ یک تکواژ است. کار-ِ مفید:

    2) شناسه های فعل ها: (م/ی/ -َ د/ یم/ ید/ -َ ند/) چه مذکور باشند چه نباشند، تکواژند. به بیان دیگر برخی از فعل ها مثل(سوم شخص مفرد فعل های ماضی(به جز ماضی التزامی: نوشته باشد)، فعل های امر مفرد، و سه فعل "است، هست، نیست" شناسه ندارند، اما شناسه ی محذوف آن ها به عنوان تکواژ صفر Ø در شمارش تعداد تکواژها یک تکواژ شمرده می شود. درواقع ما هرگز فعل یک تکواژی نداریم . حداقل تکواژهای یک فعل، دو تا است. بن فعل+ شناسه(چه محذوف و چه مذکور)

    می نوشت: می/ نوشت/Ø/ : سوم شخص مفرد ماضی استمراری"او" می باشد.

    نمی رفته است: ن/ می/ رفت/ -ِه/ است/Ø/

    3) بن های ماضی و مضارع فعل ها، تکواژ آزاد محسوب می شوند. دانا: دان(آزاد)/ ا(وابسته)

    خداشناس: خدا(آزاد)/ شناس(آزاد)/

    4) علامت های جمع هم یک تکواژاند. کتاب ها: کتاب/ ها/،  دانشمندان: دان/ -ِ ش/ مند/ ان/

    5) کسره ی زیر کلمات (برای ِ ، از  برای ِ ، بهر  ِ ، بدون ِِ‍  ...) که واج -ِ در این گونه حروف اضافه متعلق به خود واژه ها هستند و نقش نمای اضافه نیستند، یک تکواژ جدا محسوب نمی شوند.

    6) صامت های میانجی تکواژ به حساب نمی آیند. می گویم: می/گو/-َ م/ (صامت میانجی "ی" قبل از "م" صامت میانجی است و مستقلا یک تکواژ محسوب  نمی شود.)، دانایان: دان/ا/ان/ ("ی" صامت میانجی است) ، هفتگی: هفت/ - ِه/ ی/ ("گ" صامت میانجی است)

    واژه:

    از یک یا چند تکواژ ساخته شده است و معنای مستقل (مثل: قلم، دانشمند،     نمی نوشت) یا غیر مستقلی(مثل: از، در، که، با، تا، را) دارد. یا در ساختار جمله مفهوم پیدا می کند. مثل: نقش نمای اضافه( -ِ )، حروف پیوند "و" و "ی" اسنادی در "تویی" (تو هستی).

    1) نقش نمای اضافه یک واژه محسوب می شود. دانش آموزِ هوشمند: دانش آموز/ -ِ / هوشمند/

    2)  علامت های جمع و شناسه ها ی فعل واژه محسوب نمی شوند. فعل ها کلا یک واژه اند. کلمات همراه با جمع شان هم یک واژه اند. کتاب ها: کتاب ها/  ، شهیدان : شهیدان/ ،  رفته بود: رفته بود/

    3)  حرف ربط و حروف اضافه خود یک واژه اند: من دیروز یکی از دوستانم را در خیابان دیدم. من/دیروز/یکی/از/دوستانم/ را/دیدم/

    4)  تمام وابسته های پیشین و پسین اسم جزو خود واژه هستند و جدا محسوب نمی شوند.

    در عبارت" شاعر زمان ما قبل از آن که به زندگی بیندیشد به این می اندیشد که در تاریخ ادبیات آیا تجربه را به نام او خواهند نوشت."  چند واژه و چند تکواژ وجود دارد؟

    متنتان را خیلی خوب بخوانید. برای مثال در این مثال تاریخ ادبیات را به دو شکل می شود خواند. یکی بدون نقش نمای اضافه و دیگری با آن. اما دراین جا با نقش نما را در نظر گرفته اند.

    تکواژ: شاعر/- ِ/ زمان/-ِ/ما/قبل/از/آن/که/به/زنده/ی/ب(ی)/اندیش/ َد/ به/این/می/اندیش/-َد/که/در/تاریخ/-ِ/ادب/ی/ات/ آیا/ تجربه/را/به/نام        / -ِِ /او/خواه/-َند/نوشت (38 تکواژ)

    واژه: شاعر/-ِ/ زمان/ -ِ/ ما/ قبل/ از/ آن/ که/ به/ زندگی/ بیندیشد/ به/ این/ می اندیشد/ که/ در/ تاریخ/-ِ/ ادبیات/ آیا/ تجربه/ را/ به/ نام/ -ِ/ او/ خواهند نوشت. (29 واژه)

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:0  توسط masiha  | 



    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 14:22  توسط masiha  | 

     

     

    هر داستان دارای بخش ها و عناصری است که پیکره ﻯ آن را بوجود می آورد به این عناصر ، « عناصر داستان » می گویند .

     

    مهم ترین عناصر داستان عبارتند از :

     

                شخصیّت و قهرمان : که با رفتارها و گفتارهای خود داستان را بوجود می آورند آن ها گاه از آغاز تا پایان داستان ثابت و بدون تغییر حضور دارند و گاه بر اثر عوامل گوناگون به تدریج یا به طور ناگهانی فضای داستان را ترک می کنند یا خود تغییر و تحوّل می یابند .

     

                راوی داستان یا زاویه ی دید : معمول ترین شیوه ی روایت داستان استفاده از اوّل شخص ( من ) : کباب غاز ( خود نویسنده ) یا سوم شخص یا دانای کل ( او ) : هدیه ی سال نو

     

                هسته یا طرح داستان : پیوستگی منظم اعمال و حوادث داستان که مبتنی بر رابطه ی علّت و معلولی است طرح یا هسته ی داستان نام دارد .

     

                درون مایه : درون مایه فکر اصلی و مسلّط بر هر اثر است و نویسنده آن را در داستان اعمال می کند . درون مایه در واقع جهت فکری و ادراکی نویسنده را نشان می دهد معمولاً درون مایه ی داستان را از اعمال و گفتار شخصیّت های داستان بویژه شخصیّت اوّل ( قهرمان ) می توان دریافت .

     

                لحن : شخصیّت ها خود را به وسیله ی زبان معرّفی می کنند و به خواننده می شناسانند لحن می تواند رسمی ، غیر رسمی ، صمیمانه ، جدّی ، طنزواره و ... باشد مثل لحن کباب غاز که طنز گونه است .

     

    صفحه ی 29 : 

     

    فاصله گرفتند : دور شدند .

     

    هجو : شمردن معایب کسی نکوهیدن ، دشنام دادن کسی را به شعر ، سرزنش ، نکوهش

     

    صفحه ی 30 :

     

    چهره در نقاب خاک کشیدن : کنایه از مردن                 

     

                                                       كباب غاز

     

                                                   يا

     

                   رساله در حكمت مطلقه ی « از ماست كه بر ماست »

     

    صفحه ی 30 :

     

    ترفيع : بالا بردن

     

    رتبه : درجه

     

    ترفیع رتبه : بالا رفتن درجه و حقوق کارمند دولت با توجّه به سوابق و سنوات خدمت او           

     

    هم قطارها : هم كارها و هم رديف ها       

     

    صحيح : درست و حسابی ، عالی

     

    وليمه : طعامی كه در مهمانی يا عروسی بدهند               

     

    نوش جان نموده : كنايه از خوردن

     

    صفحه ی31 بند اوّل :

     

    زد : اتفاقاً ، از قضا ، قيد              

     

    عيال : زن وهمسر

     

    درست جلوشان درآيی : كنايه از بايد رعايت كامل آداب و رسوم مهمانی را  برگزار كنی و بخوبی پذيرايی كنی ، سنگ تمام گذاشتن ، آبرومندانه پذیرایی کردن

     

    بند دوم :

     

    ماليّه : وضع مالی                

     

    خرت و پرت : كنايه از وسايل بی ارزش زندگی و مركب اَتباعی

     

    مرکّب اَتباعی : به ترکیب هایی که در آن ها لفظ دوم اغلب بی معنی است و برای تأکید لفظ اوّل می آید مرکب اَتباعی یا اَتباع گویند .

     

    بند سوم :

     

    تنها : فقط           

     

    وعده بگير : دعوت كن        

     

    مابقي : بقيّه      

     

    نقداً : فعلاً

     

    خط بكش : كنايه از ناديده گرفتن ، صرف نظر كردن

     

    بگذار سماق بمكند : كنايه از انتظار بيهوده كشيدن ، در انتظار گذاشتن ، سر کار گذاشتن

     

    بند چهارم:

     

    آزگار : مدّتی دراز و بطور مداوم ، یک سال طولانی          

     

    پايی بيفتد : كنايه از فرصتی پيش آيد

     

    شكم ها را صابون زده اند : كنايه از وعده و وعيد دادن به خود ، دل خوش کردن

     

    وعده : نوید ، مژده           

     

    وعيد : وعده ی بد ، تهدید        

     

    وعده و وعید : تضاد

     

    ساعت شماری می كنند : كنايه از انتظار كشيدن ، شدیداً منتظر بودن

     

    لوازم عاريه : آنچه از كسی برای رفع احتياج بگيرند و پس از رفع نياز پس دهند .

     

    بند پنجم :

     

    شكوم : شكون : چيزی را به فال نيک گرفتن ، میمنت ، خجستگی ، فرايند واجی ابدال

     

    بند هفتم :

     

    موافقت كرد : همراهی كرد         

     

    بنا شد : قرار شد

     

    صفحه ی 32 ، بند دوم :

     

    معهود : عهد كرده شده ، متداول ، معمول      

     

    دو رنگ : دو نوع ، دو جور

     

    مخلّفات : موارد فرعی سر سفره مثل ماست و ترشی و ....        

     

    گرم ونرم : جناس ناقص اختلافی

     

    كيفور : سرحال آمدن ، سرخوش ، متمتع ، آن که کیف و لذّت برده ، سر ذوق آمدن ، سرنشاط آمدن                   

     

    ديلاقی : آدم دراز و بی قد و قواره ، « ی » وحدت و نکره

     

    شرفياب شده است : آمده است

     

    بند سوم :

     

    لات ولوت : فقير وبيچاره ، ولگرد و بيكار

     

    آسمان جل : كنايه از بی جا و مكان بودن ، کسی که رواندازش آسمان و زیراندازش زمین است .        

     

    جل : پوششی بی ارزش معمولاً به صورت رو یا زیر انداز بی ارزش که روی الاغ می اندازند .

     

    بي دست وپا : کنایه از بی عرضه 

     

    پخمه : كودن و ابله ، خنگ و نفهم ، شخص کودن ، پپه ، چلمن ، ساده             

     

    مشعوف : شيفته و دلباخته ، شاد ، خوشحال

     

    بند چهارم :

     

    شرّ اين غول بی شاخ و دم را از سر ما بكن : كنايه از دور كردن مزاحمت كسی

     

    بند پنجم :

     

    به من دخلی ندارد : به من مربوط نيست

     

    ماشاء الله هفت قرآن به ميان : دعايی است كه برای پرهيز از چشم زخم گويند ، برای پرهيز از بدی يا دور شدن مصيبت ، اين جمله را به صورت دعا می خوانند ، معادل امروزی آن : گوش شيطان كر

     

    هر گلی هست به سر خودتان بزنيد : كنايه از نتيجه ی كار عايد خودت می شود

     

    يا خير و شر اين موضوع با خودت است . ؛ تمثيل است

     

    گل به سر زدن : کنایه از عزیز شمردن

     

    بند ششم :

     

    لابد : حتماً         

     

    چنين روز مباركی صله ی ارحام نكنی كی خواهی كرد ؟ : استفهام انكاری

     

    صله ی ارحام : ديدار اقوام           

     

    لهذا : به اين خاطر

     

    سرش را خم کرده است . : چهار جزیی مفعول مسندی

     

    واترقيده اند : تنّزل كرده است ، به عقب بر گشته اند ، متضاد ترقّّی

     

    تک : دک : فرايند واجی ابدال

     

    تک و پوز : دک و پوز : سر و دهان

     

    كريه تر : زشت تر

     

    گردنش مثل گردن همان غاز مادر مرده بود : تشبيه

     

    گردن او : مشبّه    

     

    مثل : ادات تشبيه     

     

    غاز : مشبّهٌ به

     

    وجه شبه : درازی گردن

     

    بند هشتم :

     

    خورد رفته بود : ساييده شده بود و از بين رفته بود ، شلوارش زانو انداخته

     

    راستی راستی : قيد تأكيد           

     

    تصوّر كردم : فكر كردم

     

    دو رأس : دو تا                    

     

    كش رفته : كنايه از دزديدن

     

    بند هشتم :

     

    شئٌ عجاب : تلميح و اشاره دارد به امری شگفت و تضمين آيه ی 5 سوره ی ص « اِنَّ هذا لَشَئ ٌعُجابٌ »

     

    هراسان : وحشت زده             

     

    خاک به سرم : كنايه از بدبخت و بيچاره

     

    صفحه ی 33 ، بند دوم :

     

    ديدم حرف حسابی است : حرف منطقی است

     

    بد غفلتی : فراموش كردن ، اشتباه كردن ، بی خبر گشتن ، نادانستن چیزی ، فراموشی نسیان ، نادانی ، سهل انگاری ، اشتباه کردم

     

    بند سوم :

     

    حُسن : خوبی                

     

    سر به مهر : كنايه از دست نخورده

     

    بند چهارم :

     

    حقّاً : قيد تأكيد             

     

    هيچ برو برگرد نداشت : كنايه از اين كه قطعی و حتمی بود

     

    استشاره : رأی زدن ، مشورت كردن

     

    چاره ای منحصر به فرد : تنها راه نجات وچاره ، راه حل

     

    منحصر به فرد : صفت برای چاره

     

    دست و پا كنيم : كنايه از فراهم كنيم .

     

    چلمن : كسی كه زود فريب بخورد ، نالایق و بی دست و پا ، پپه ، نفهم

     

    شكستن گردن رستم : كنايه از انجام امری بسيار دشوار ، كار سخت و بزرگ و محال را انجام دادن

     

    از دستش ساخته است : مجازاً توانايی دارد ، از دستش بر می آيد

     

    چند مرده حلاجی : كنايه از اين كه چقدر توانايی داری   

     

    حلاج : پنبه زن

     

    از زير سنگ هم شده : كنايه از هر طور شده ، به سختی هم که شده

     

    بند پنجم :

     

    عادت معهود : مطابق معمول

     

    مبلغی : كمی ، اندكی          

     

    سرخ وسياه شدن : كنايه از خجالت كشيدن

     

    صدايش بريده بريده مثل صدای قليانی كه آبش را كم و زياد كنند : تشبيه

     

    صدايش : مشبّه     

     

    بريده بريده : وجه شبه      

     

    صدای قليان : مشبّهٌ به

     

    بريده بريده : با لکنت

     

    كم و زياد : تضاد

     

    نی پيچ : مشبّهٌ به

     

    حلقوم : مشبّه

     

    نی پيچ حلقوم : اضافه ی تشبيهی

     

    نی پيچ و قلیان : مراعات نظير

     

    عيد و قيد : جناس ناقص اختلافی            

     

    بايد قيد غاز را به كلّی زد و از اين خيال به كلّی منصرف شد : دو جمله ی مترادف

     

    كنايه از منصرف شدن از چيزی يا كاری

     

    بند ششم :

     

    استيصال : ناچاری و درماندگی      

     

    چه خاكی بر سرم بريزم : كنايه از در مواجهه با اين بدبختی چه کاری باید انجام بدهم ، چه چاره ای بیندیشم .

     

    مختاريد : صاحب اختياريد                           

     

    ميهمانی : مجازاً دعوت به مهمانی

     

    ميهمانی را پس می خوانديد : پس می گرفتيد

     

    خودتان را به ناخوشی بزنيد : تمارض

     

    بزنید : مجازاً نشان بدهید     

     

    طبيب : دكتر

     

    قدغن كرده : منع كرده ، نهی کرده                    

     

    رفقا : دوستان

     

    بچّه قنداقی كه نيستند : كنايه از اين كه خوب می فهمند .

     

    مثل بچّه ی آدم باور كنند : بلافاصله بپذيرند و با من درگير نشوند .

     

    صفحه ی 34  بند اوّل :

     

    پاپی می شوند : کنایه از در امری اصرار كردن ، مُصر شدن ، پی گير شدن

     

    حسابش را كف دستش بگذاريم : كنايه از اين كه تنبيه ومجازاش كنيم .

     

    بند دوم :

     

    پرت وپلا : بیهوده و بی معنی ، مركب اتباعی         

     

    ديدم زياد پرت و پلا می گويد : ( دیدم می گوید ) حس آميزی

     

    هزار سال به اين سال ها : دعا برای طول عمر

     

    بند سوم :

     

    شيوه ای سوار كرد : كنايه از به كار بردن نيرنگ و فريب .

     

    بند چهارم :

     

    بادی : آغاز ، اسم فاعل از بدأ به معنی شروع کننده

     

    بی پا و بی معنی به نظر رسيدن : كنايه از بی معنی و غير منطقی و بی پایه به نظر رسيدن

     

    خفايا : ج خفيه ، به معنی نهان ها      

     

    خفايا ی خاطر : در جاهای پنهان ذهن

     

    مخيّله : جای خيال در ذهن           

     

    نشخوار كردن : كنايه از مرور كردن

     

    نا معقول : غير منطقی              

     

    سرسری گرفتن : كنايه از اهمّيّت ندادن

     

    ستاره ی ضعيف : استعاره از اميد

     

    ستاره ی ضعيفی در شبستان تيره و تار درونم درخشيدن گرفت : تشبيه

     

    درونش را به شبستان تشبيه كرده است .

     

    شبستان : قسمتی از مسجد های بزرگ كه دارای سقف است ، خوابگاه ، حرم سرا

     

    سر دماغ آمدم : كنايه از به شوق آمدن وسر حال شدن

     

    اين گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد : كنايه از حل شدن مشكل

     

    گره : استعاره از مشکل ( دست نخورده ماندن غاز )

     

    بند پنجم :

     

    جانی گرفت : كنايه از نیرویی گرفت ، در این جا یعنی اميدوار شد

     

    دستگيرش نشده بود : كنايه از اين كه ماجرا را نفهميده بود

     

    دستگیر شدن : کنایه از متوجّه موضوعی شدن

     

    مهار شتر را به كدام جانب می خواهم بكشم : كنايه از تصميم خاصّی گرفتن

     

    گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و و مهار شتر را به كدام جانب می خواهم بكشم : کنایه از این که نفهمیده مقصود من چیست و چه هدفی در سر دارم

     

    شتر : استعاره از سخن

     

    وجنات : جمع وجنه ، رخسار                    

     

    نمودار : نمايان

     

    با قلبا و باقلوا : فرآيند واجی ابدال

     

    سوغات و باقلبا : مراعات نظير

     

    بند ششم :

     

    معوج : ناراست ، خميده ، منحرف ، متمايل به يک سو ، یک ور

     

    صفحه ی 35 ، خطّ اوّل :

     

    جويده جويده : بريده بريده ، با  لكنت  زبان

     

    بروز : اظهار ، ابراز ، آشکار کردن

     

    غير مترقّّّبه : غير منتظره ، ناگهانی                     

     

    مهلت : فرصت

     

    الا ولله : قيد تأ كيد

     

    نو نوار : در اصل نونوا ( نوای نو ) بوده است ودر اصطلاح محاوره ای به معنی شيک و مرتّب است .

     

    كسی كه تهيدست بوده و سر و وضعی درست نداشته به سبب اتّفاقی يا انعام و بخششی به نوايی رسيده و سر و وضع خود را تغيير داده و زندگيش را سامان بخشيده است .

     

    نوار ( = نوا ) : ساز وبرگ ، توشه ی زندگی ، وضع زندگی

     

    ملّتفت : متوجّه                  

     

    مقدّمات : تداركات اوّليه ( پيش غذا )

     

    ای بابا دستم به دامنتان : كنايه از پناه آوردن

     

    كاه از خودمان نيست كاهدان كه از خودمان است : تمثیل و كنايه از به فكر سلامتی خود بودن . يعنی اگر غذا از جيب شما نيست اقلاً به فكر سلامتی خود باشيد .( نباید معده ی خود را با زیاد خوردن رنج بدهیم.)

     

    كاهدان و كاه : تناسب یا مراعات نظیر

     

    نیست و است : تضاد

     

    کاه : استعاره از غذا

     

    کاهدان : استعاره از شکم

     

    استدعا : تقاضا

     

    دوری : خورشت خوری ، بشقاب مقعّر بزرگ

     

    دلی از عزا در آوريم : كنايه از سير شدن ، پس از گرسنگی به غذای مفصّلی رسيدن ، خوب از خود پذیرایی کردن ؛ كنايه از برداشتن ممنوعيّت و محدودیّت و رسيدن به آزادی . ( تمثيل )

     

    وبال : مایه ی سختی و عذاب          

     

    وبال جانت گرديم : تحمّل دردسر وسختی ما به گردن تو می افتد ، برایت دردسر ایجاد می کنیم

     

    ابا وامتناع : خودداری کردن ( مترادف )

     

    بند دوم :

     

    با دهن باز : كنايه از متعجّب بودن

     

    پوزخند نمكينی زد : لبخندی كه به قصد انکار و تحقیر و یا استهزا زنند . حس آمیزی

     

    دستگيرم شد : كنايه از متوجّه موضوع شدم ، فهمیدم

     

    بند سوم :

     

    بر شد : حفظ شد                         

     

    تبديل : تغيير دادن

     

    بند چهارم :

     

    تخلّف كردن : سرپيچی ، بدون اين كه كسی از دیگری وابماند ، بدون معطّلی

     

    در صرف کردن صیغه بلعت اهتمام تامی داشتند : کنایه از با ولع و کامل خوردن ، حسابی در صرف کردن از دل و جان مایه گذاشتند .

     

    صرف : ايهام تناسب : 1) خوردن ، میل کردن ،2) بخشی از علم قواعد عربی ( صرف – نحو ) صرف كردن ، با بلعت و صيغه تناسب دارد .

     

    بلعت : خوردن                                                  

     

    اهتمام تام : از دل وجان مايه گذاشتن ، نهايت كوشش را به كار بردن ، از چیزی فروگذار نمی کردن

     

    خرامان چو طاووس مست وارد شد : كنايه از خود بی خود شدن ، اشاره به مغرور شدن مصطفی (تشبیه)

     

    او : مشبّه ( محذوف )          

     

    طاووس مست : مشبّهٌ به   

     

    وجه شبه : خرامان رفتن

     

    طاووس : نماد غرور

     

    قالب بدنش درآمده بود : كنايه از اندازه و متناسب او شده بود .

     

    گويي : مثل اين كه ( قيد تشبيه )

     

    درزی ازل : اوّلين خيّاط ( كنايه از خدا )    

     

    درزی : خيّاط

     

    ازل : زمانی که آغاز ندارد   

     

    ازل و ابد : تضاد

     

    بند پنجم :

     

    متانت: وقار ، سنگينی            

     

    دلربايی : دلبری     

     

    برگزار كرد : بر پا داشت ، سپری كرد ، بر پا داشتن

     

    فاضل : دانشمند 

     

    لایق : شایسته                 

     

    مقرّره : معيّن شده ، اصلی

     

    وظایف مقرّره : وظایفی که به عهده اش گذاشته بودم ، وظایفی که قرار بود انجام دهد

     

    صفحه ی 36 :

     

    مسرور : مشعوف

     

    معهود : عهد كرده شده ، سفارش شده

     

    آسوده : راحت

    صفحه ی 37  بند اوّل :

     

    تذكار : ياد آوری              

     

    سرسوزنی : كنايه از مقدار كمی

     

    قصور : ج قصر ، كوتاهی      

     

    جايز نمی شمردند : منظور پيوسته و با اشتهای تمام خوردن است .

     

    چانه اش گرم شده بود : كنايه از پر حرفی کردن

     

    حرّافی : پر حرفی

     

    بذله : لطيفه ، شوخی        

     

    لطيفه : نكته ی باريک و ظريف ، گفتن چیزی که خنده دار است       

     

    نوک جمع را چيده بود : كنايه از اجازه ی حرف زدن به كسی را نمی داد ، همه را به سكوت واداشته بود.       

     

    بلا معارض : بی رقيب

     

    بند دوم :

     

    بی چشم و رو : كنايه از پُر رو

     

    بر منكرش لعنت بفرستم : كنايه از باور داشتن و يقين داشتن

     

    همه گوش شده بودند ايشان زبان : كنايه از اين كه همه گوش می كردند و او فقط حرف می زد .

     

    همه : مشبّه

     

    گوش : مشبّهٌ به

     

    ایشان : مشبّه

     

    زبان : مشبّهٌ به

     

    تنبوشه : استعاره از حلقوم

     

    بلعيدن و لقمه : مراعات نظير

     

    بلعیدن و بیرون دادن : تضاد

     

    قلنبه : برجسته ، برآمده ، درشت

     

    قلنبه گو : كسی كه سخنان مغلق ( : پیچیده ) و نامستمعل می گويد .    

     

    قلنبه و لقمه : سجع

     

    بیرون دادن حرف های قلنبه : کنایه از حرف های عجیب و شگفت

     

    بند سوم ، خطّ دوم:

     

    فرياد و فغان : مترادف                

     

    مرحبا و آفرين : مترادف

     

    فریاد و فغان مرحبا به آسمان بلند شد : كنايه از اين كه او را تحسين كردند .

     

    کبّاده ی شعر و ادب می کشید : ادّعای شاعری می کرد .

     

    محظوظ : بهره مند ، متمتّع

     

    جبهه : پيشانی

     

    به رسم تحقير چين به صورت انداخته : کنایه از اظهار ناراحتی كردن .

     

    چين به صورت انداختن : کنایه از اخم کردن

     

    زواید : جمع زائد

     

    تخلّص : نام شاعری  

     

    اديب پيشاوری : ( 1349- 1260 هـ . ق .) سیّد احمد بن شهاب الدّین پیشاوری شاعر مشهور عصرخود ( دوره ی قاجار ) بود . وی دوران زندگی اش را در تحصیل علم و تزکیه ی نفس سپری کرد . دیوان اشعار وی به چاپ رسیده است .

     

    مأ لوف : مأنوس ، مونس

     

    كاسه كوزه يكی شده بوديم : كنايه از خيلی صميمی شده بوديم ، خودمانی شده بوديم .

     

    استعمال : استفاده

     

    بند چهارم :

     

    اثنا : جمع مکسر ثنی ، میانه ها

     

    سرسرا : هال ، راهروی ساختمان

     

    احتمال می دهم : ممکن است .

     

    وزیر داخله : وزیر کشور

     

    نمره غلطی بود : شماره تلفن اشتباهی بود .

     

    زبان بی زبانی نگاه : آن چه به به تکلّم نیاید و نمودار میل درونی باشد . اين كنايه برای موارد منفی به كار می رود .       

     

    زبان بی زبانی نگاه : پارادوكس ، تشخيص

     

    حقّش را كف دستش می گذاشتم : كنايه از جبران عمل کسی ، پاسخ مناسبی به رفتار كسی دادن .

     

    زبان نگاه : اضافه ی استعاری

     

    صفحه ی 38 :

     

    شستش خبردارشده بود : كنايه از بو بردن از قضيه ، مطّلع شدن ، تمثیل

     

    چشمش مثل مرغ سر بريده مدام درروی ميز از اين بشقاب به آن بشقاب می دويد . ( تشبيه و تشخيص )       

     

    چشمش : مشبّه     

     

    مرغ سر بريده : مشبّهٌ به     

     

    كاينات : موجودات جهان ، مجازاً ميهمان ها

     

    بند دوم ، خطّ دوم :

     

    دلم می تپد : كنايه از ترس و اضطراب

     

    خادم : خدمتگزار

     

    قاب : ديس ، بشقاب بزرگ

     

    فربه : چاق                   

     

    برشته : سرخ شده

     

    بند سوم :

     

    شش دانگ حواسّم : كنايه از تمام حواسم

     

    بوی غاز چنان مستش كند كه دامنش از كف برود : كنايه از: از خود بی خود شدن ، از دست دادن اراده و اختیار

     

    تلمیح دارد به کلامی از گلستان سعدی در دیباچه : « بوی گلم چنان مست کرد که دامنم ازدست برفت .»

     

    سرش  توی حساب بود : كنايه از اين كه حواسش جمع و متوجّه موضوع بود ، عاقل و کاردان بود .

     

    تصديق بفرماييد اين يک دم را خوش نخوانده : كنايه از عمل مناسبی را نداشت .

     

    سر ناسازگاری و ناهمراهی داشت .

     

    آيا حالا هم وقت آوردن غاز است ؟ : استفهام انكاری

     

    خرخره : كنايه از اين كه به حدّ اشباع خورده ام .

     

    ولو : حتّی                     

     

    مائده : غذا

     

    معده ی انسان : مشبّه 

     

    گاو خونی زنده رود : مشبّهٌ به       

     

    پر نشدن : وجه شبه

     

    بی بر و برگرد : کنایه از قطعی و به طور حتم

     

    بند چهارم :

     

    محظور : در  تنگنا افتادن ، رودربایستی          

     

    تظاهرات : اعمال ، کارها

     

    شخص شخيصی : جناس ناقص افزايشی

     

    شخيصی : بزرگ و ارجمندی

     

    دو دل مانده بود : كنايه از شک و ترديد داشتن

     

    دوخته شده بود : مجازاً خيره شده بود .

     

    توطئه ی ما دارد می ماسد : کنایه از نقشه ی ما گرفت ، به هدف رسیدیم

     

    زير بغلش بگيرم : كنايه از كمک كردن به كسی ، حمایت کردن

     

    دست وپا كنم : كنايه از آماده كنم .

     

    حفظ ظاهر و خالی نبودن عريضه : كنايه از وجود زمينه ی مصنوعی .

     

    بي يار وياور : جناس ناقص اشتقاقی

     

    حیوان بی يار و ياور : تشخيص

     

    یک ریز : پیوسته ، دائماً

     

    صفحه ی39 :

     

    دماغش نسوزد : كنايه از ضايع نشود .

     

    بند اوّل :

     

    بی حيا : بی شرم ، پُر رو          

     

    دو رو : منافق

     

    اصرار : پافشاری  

     

    انكار : نپذيرفتن

     

    اصرار و انکار : سجع و تضاد

     

    هوادار تماميّت و عدم تجاوز به آن گرديدند : كنايه از خواهان این شدند که غاز دست نخورده باقی بماند .

     

    بند دوم :

     

    در رفت : خارج شد             

     

    برغان : نام روستايی در كرج كه آلويش مرغوب است .

     

    منحصراً : فقط ، تنها ، قيد

     

    غفلتاً فنرش در رفته باشد : كنايه از بی اختياری

     

    به نيش كشيد : كنايه از خورد

     

    نیش : مجازاً دندان

     

    روا نيست : شايسته نيست

     

    روی کسی را به زمين انداختن : كنايه از رد كردن سخن كسی

     

    مختصر : كم

     

    مانند قحطی زدگان : تشبيه ، كنايه ازبا ولع شروع به خوردن غاز كردن

     

    دريک چشم به هم زدن : كنايه از در یک لحظه ، يک آن

     

    گوشت واستخوان غاز مادر مرده : مشبّه و تشخیص      

     

    گوشت واستخوان شتر : مشبّهٌ به

     

    در كمركش  : پيچ وخم حلقوم مهمان ها ، اضافه ی تشبیهی

     

    كتل : تل بلند

     

    گردنه ی يک دو جين شكم : اضافه ی تشبيهی

     

    مضغ : آسيا كردن ، غذا را زیر دندان جویدن            

     

    بلع : قورت دادن ، فرو بردن     

     

    هضم : تحليل رفتن

     

    حلقوم ، شكم ، روده با مضغ ، بلع ، هضم : لف ونشر مرتّب ، مراعات نظير

     

    رندان كلكش را كنده بودند : كنايه از تمامش را خوردند

     

    غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود : انگار غازی وجود نداشت كنايه از اين كه از غاز چيزی باقی نماند

     

    اين مخلوقات گويی استخوان خور خلق شده بودند . : اغراق ، واج آرايی صامت / خ /

     

    یدکی : کمکی ، صفت نسبی

     

    يك خروار : مجازاً از كثرت

     

    یک خروار گوشت و پوست و ... : اغراق      

     

    بقولات : ج بقول ( نخود و عدس و لوبیا ) جمع الجمع

     

    حبوبات : جمع حبوب جمع الجمع

     

    ته بشقاب ها را هم ليسيده اند : كنايه از تمام وكمال خورده اند

     

    تمام وكمال : قيد        

     

    راست وحسابی : قيد       

     

    از سر نو : قيد

     

    لخت لخت : تكّه تكّه

     

    جماعت كركس صفت : كنايه از مرده خور

     

    كأنَ لم يكن شيئاً مذكوراً : چيزی كه قابل ذكر نبود ، تضمين آيه  اوّل سوره ی دهر

     

    گورستان شكم : اضافه ی تشبيهی

     

    بند سوم :

     

    مرا می گويی : اگر می خواهی از حال من خبر داشته باشی

     

    هولناک : ترسناک

     

    آب به دهانم خشک شده : با نهايت حيرت و سرگردانی يا خجالت كشيدن ، در این جا كنايه از ترسيدن صفحه ی40 :

     

    زوركی : صفت

     

    خوشامد گويی های ساختگی : تعارف های ظاهری و شاه عبدالعظيمی

     

    كاری از دستم ساخته نبود : كنايه از توانايی انجام كاری را نداشتم

     

    بند دوم :

     

    بحبوحه : حين ، اثنا ، ميان ، وسط         

     

    زوال : نيستی ، نابودی

     

    فلک بوقلمون : كنايه از روزگار ناپايدار        

     

    بوقلمون : مجازاً رنگ به رنگ شدن و ناپايداری            

     

    شقاوت : بد جنسی

     

    جهان پتياره : جهان پليد ، بدكاره ، اهریمنی ، تشخيص

     

    وقاحت : بی شرمی

     

    بد قواره : بد هيكل                 

     

    شخصاً : قيد

     

    يارو : وقتی برای كسی ارزش قائل نباشی به کار می رود .

     

    حساب كار را كرد : كنايه از آ گاه شدن

     

    سرسوزنی خود را از تک و تا بيندازد : كنايه از اين كه بدون آن كه به روی خود بياورد ، از رفتار قبلی خود دست بر دارد ، خودش را نباخت .

     

    دل به دريا زد : كنايه از جرئت كردن

     

    بند سوم :

     

    به مجرّد اين كه : به محض اين كه

     

    كشيده ی آب نكشيده : كنايه از كشيده ی صدادار و آبدار

     

    طنين انداز : منعكس شدن

     

    معيّت : همراهی

     

    ما يتعلّق به : آنچه به آن وابسته است

     

    تا حلقوم بلعيده : کنایه از به حدّ اشباع خورده

     

    دين وايمان را باختی : كنايه از اختیارت را از دست دادی

     

    چون تويی را صندوقچه ی سرّ خود قرار داده بودم : تشبيه

     

    نارو زدی : مكر و حيله به كار بردن

     

    ناز شستت : كنايه از بهترين پاداش ، نوش جانت این هم جایزه ات

     

    نثارش کردم : به او بخشیدم

     

    بند چهارم :

     

    هويدا : آشكار         

     

    نفس زنان و هق هق كنان : مضطرب شده

     

    من چه گناهی دارم ؟ مگر يادتان رفته ؟ كی گفته بوديد ؟ : استفهام انكاری

     

    قرار ومدار : مركب اتباعی         

     

    تصديق بفرماييد : قبول كنيد

     

    بند پنجم :

     

    چشمم جايی را نمی ديد : كنايه از شدّت عصبانيّت

     

    غليان : جوشش ، جوش و خروش           

     

    شاخ در می آ ورد : كنايه از متعجّب شدن

     

    قشر : لايه ی پوست           

     

    تصنّعی : ساختگی ، ظاهری

     

    جوان نمک نشناس : مشبّه

     

    مانند : ادات تشبیه

     

    موشی که از خمره ی روغن بیرون کشیده باشند : مشبّهٌ به

     

    بیرون انداختم : وجه شبه

     

    بند ششم :

     

    چپ وراست : تضاد

     

    صفحه ی 41 ، بند دوم :

     

    خوش مشربی : خوش سخنی ، خوش محضری           

     

    فضل و كمال : دانش و برتری

     

    چيزها : مفعول         

     

    با كمال بی چشم و رويی : كنايه از نهايت پررويی

     

    خم به ابرو بياورم : کنایه از ناراحت شدن

     

    همه را به غلط دادم : شماره تلفن را به همه ی آن ها اشتباهی دادم

     

    بند سوم :

     

    متفرّعات : وابستگی ها و توابع

     

    به انضمام : به اضافه ی

     

    ما يحتوی : آنچه درون چيزی است ( مصطفی )

     

    چون تيری كه از شست رفته باشد : كنايه از كار ما از كار گذشته باشد ، تمثيل

     

    بلند پایه : ارزشمند

     

    از ماست كه بر ماست : تمثيل

     

      تضمین بیت ناصر خسرو :

     

    « زی تیر نظر کرد و پر خویش بر آن دید                  گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست »

     

    پشت دستم را داغ كردم : كنايه از عبرت گرفتم و توبه کردم ، عهد سخت و محکم بستم .

     

    کنایه : پوشیده سخن گفتن درباره ی امری ، جمله ای با دو معنا : نزدیک و دور که معنی نزدیک منظور نویسنده را نمی رساند .

     

    انواع « را » : 1- نشانه ی مفعولی

     

    2- « حرف اضافه » : هرگاه کلمه ی « را » نشانه ی مفعول نباشد بلکه به معنای « از » و یا « به » و یا یکی دیگر از حروف اضافه باشد در این صورت « را » حرف اضافه خواهد بود .

     

    3- « فکّ اضافه » : مضاف و مضافٌ الیه را تغییر جا داده اند و کسره حذف شده و بین آن ها « را » قرار گرفته است که به آن « را » فکّ اضافه گویند .

     

     

     

    خود آ زما يی صفحه ی 42

     

    1- محوری ترين پيام داستان چيست؟

     

    خودم كردم كه لعنت بر خودم باد ، از ماست که بر ماست ، خود کرده را تدبیر نیست .

     

    2- به نظر شما نقطه ی اوج داستان كجاست ؟

     

    آن جا كه سخن از آلوی برغان می شود و مصطفی اختيارش را از دست می دهد .

     

    3- از كدام شيوه های تأثيرگذاری استفاده شده است ؟

     

    طنز ، استفاده از كنايه ، ضرب المثل ، جملات ساده وروان وكوتاه .

     

    4- معنی كنيد :

     

    جلو كسی در آمدن : كنايه از خوب نشان دادن

     

    سماق مكيدن : كنايه از در انتظار گذاشتن ، كسی را سر کار گذاشتن .

     

    شكم ها را صابو ن زده اند : به خود وعده و وعيد بیهوده دادن .

     

    چند مرده حلّاج بودن : کنایه از میزان مهارت داشتن

     

    5- دو نمونه از توصیفات زیبای درس را بیان کنید .

     

    صفحه ی 35 بند سوم خطّ دوم (  ورود مصطفی ) ، صفحه ی  39 ، بند دوم خطّ هشتم ( خوردن مهمان ها )

     

    6- پنج ترکیب و اصطلاح عامیانه را در درس بیابید .

     

    كيفور ، خطّ كشيدن ، پخمه ، کش رفتن ، بی دست و پا ، واترقیده ، کشیده ی آب نکشیده ، هر گلی هست به سر خودت بزن

     

    7- « شعر روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست » را با درس مقایسه کنید .

     

    1- غرور و تکبّر باعث می شود كه انسان اسير نفس شیطانی شود و عواقب جبران ناپذيری به دنبال خواهد داشت .

     

    2- آنچه برای ما پيش می آيد ، سببش در وجود خود ما است

    + نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:0  توسط masiha  | 

     

    ۱) و روز دوشنبه، هفتم صفر، امیر مسعود سحرگاه، سوار اسب شد و با بازان و یوزپلنگان شکاری و چاکران و هم نشینان و نوازندگان و خوانندگان به کنار رود هیرمند رفت؛ و غذا و شراب بردند و شکار زیادی به دست آمد زیرا تا هنگام چاشت (بین صبح و ظهر) مشغول شکار بودند. سپس، به کنار آب فرود آمدند و خیمه ها و سایبان ها را بر پا کردند. غدا خوردند و شراب نوشیدند و بسیار خوش گذراندند.

    ۲) اتّفاقا، پس از نماز، امیر مسعود کشتی ها را خواست و ده قایق کوچک آوردند. یکی از قایق ها بزرگ تر و برای نشستن امیر بود و بسترها را مهیّا کردند و سایبانی بر آن کشیدند. و امیر به آن جا رفت و از هر نوع مردم در کشتی های دیگر بودند و هیچ کس خبر نداشت. ناگهان، متوجه شدند که چون آب فشار آورده و کشتی پر شده بود، شروع به پاره پاره شدن و فرو رفتن کرد. زمانی آگاه شدند که نزدیک بود کشتی غرق شود. بانگ و آشوب و فریاد برخاست. امیر بلند شد و خوشبختانه کشتی های دیگر به او نزدیک بودند. هفت هشت تن از آن ها پریدند و امیر را گرفتند و به کشتی دیگری رساندند و بسیار کوفته و مجروح شد و پای راست او زخمی گشت؛ بـه گونه ای که به انـدازه ی یک کمربنـد پوست و گوشت جـدا شد و چیـزی نمانده بود که غرق شود. امّا خداوند پس از نشان دادن قدرت، رحمت کرد؛ و جشن و شادی ای به آن فراوانی، تیره و مکدّر شد و وقتی امیر به کشتی رسید، کشتی ها را راندند و به کناره ی رود رساندند.

    ۳) و امیر که از مرگ نجات یافته بود، به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد و خیس و ناخوش شده بود و سوار اسب شد و سریع به قصر آمد زیرا خبری بسیار ناراحت کننده در لشکرگاه افتاده بود و اضطراب و پریشانی زیادی به پا شده بود و بزرگان و وزیر برای استقبال رفتند. وقتی پادشاه را سالم یافتند، فریاد و دعا از سپاهی و رعیّت بلند شد و آن قدر صدقه دادند که اندازه و حساب نداشت.

    ۴) و روز دیگر امیر دستور داد تا به سبب این حادثه ی بزرگ و دشوار که افتاد و سلامتی که به آن پیوسته شد نامه ها به غزنین و تمام مملکت بنویسند و فرمان داد تا به شکرانه ی این سلامتی یک میلیون سکّه ی نقره در غزنین و دو میلیون سکّه ی نقره در سرزمین های دیگر، به نیازمندان و درویشان بدهند و نامه نوشته شد و به امضای امیر استوار و محکم شد و مژده دهندگان رفتند.

    ۵) و روز پنجشنبه، یازدهم صفر، امیر دچار تب سوزانی شد و هذیان بر امیر غلبه کرد، به گونه ای که نتوانست اجازه ی دیدار و ملاقات دهد و از مردم پنهان شد، به جز از پزشکان و چند تن از خدمتکاران مرد و زن، و دل ها بسیار حیران و نگران شد تا حال امیر چگونه می شود.

    ۶) از زمانی که این کسالت و بیماری پیش آمده بود، بونصر به خطّ ِخود از نامه های رسیده، موضوعات مهم را بیرون می آورد و به خاطر زیادی موضوعات مهم، آن چه را که ناپسند نبود به دست من به اندرون خانه می فرستاد و من آن را به آغاجی خادم می دادم و سریع جواب می آوردم و امیر را اصلاً نمی دیدم تا زمانی که نامه هایی از پسران علی تکین آمد و من موضوعات مهم آن نامه ها را بردم و مژده ای بود. آغاجی گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت، بیرون آمد و گفت: «ای ابوالفضل، امیر تو را می خواند.»

    ۷) پیش رفتم. دیدم خانه را تاریک کرده و پرده هایی از جنس کتان آویزان کرده و خیس نموده و شاخه های بسیاری قرار داده و تاس های بزرگ پُر یخ بر بالای آن نهاده بودند و امیر را دیدم که آن جا بر بالای تخت نشسته است، در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردن بندی کافور در گردن داشت و بوالعلای پزشک را آن جا پایین و کنار ِتخت نشسته دیدم.

     امیر گفت: «به بونصر بگوی که امروز تندرست و سالم هستم و در این دو سه روز اجازه ی ملاقات داده می شود زیرا بیماری و تب به طور کامل از بین رفته است.»

    ۹) من بازگشتم و آن چه پیش آمد، به بونصر گفتم. بسیار شاد شد و خداوند – بزرگ و گرامی- را به خاطر سلامتی امیر سجده ی شکر کرد و نامه نوشته شد. نزدیک آغاجی بردم و اجازه ی ورود به من داده شد، تا سعادت دیدار چهره ی مبارک پادشاه دوباره نصیبم شد و امیر آن نامه را خواند و ظرف مرکّب خواست و امضا کرد و گفت: «وقتی نامه ها فرستاده شد، تو برگرد زیرا پیامی در خصوص موضوعی برای بونصر دارم که باید به وسیله ی تو داده شود.»

    ۱۰) گفتم «همین کار را می کنم.» و با نامه ی امضا شده بازگشتم و این احوال را به بونصر گفتم.

    ۱۱) و این مـرد بـزرگ و نویسنـده ی باکفایت، با شادمانی شـروع به نوشتن کـرد. تا نـزدیک نماز ظـهر از این کارهای مهم فارغ شده و گروه نوکران و سوار را گسیل کرده بود. پس نامه ای به امیر نوشت و هر چه کرده بود، شرح داد و به من داد.

    ۱۲) و نامه را بردم و اجازه ی ورود به من داده شد و رساندم و امیر نامه را خواند و گفت «خوب است.» و به آغاجی خادم گفت «کیسه ها را بیاور!» و به من گفت «بگیر؛ در هر کیسه هزار مثقال تکّه ها و پاره های طلاست. به بونصر بگو که طلاهایی است که پدر ما از جنگ هندوستان آورده است و بت های طلایی را شکسته و ذوب و تکّه تکّه کرده است و حلال ترینِ مال هاست. و در هر سفری برای ما از این طلا می آورند تا صدقه ای که می خواهیم بدهیم حلال بی شک و تردید باشد از این طلاها می دهیم؛ و می شنویم که قاضی بست، بوالحسن بولانی، و پسرش، بوبکر، بسیار تهیدست هستند و از کسی چیزی نمی گیرند و زمین زراعتی اندکی دارند. یک کیسه باید به پدر داد و یک کیسه به پسر، تا برای خود زمین زراعتی ِحلال ِکوچکی بخرند و بهتر و راحت تر بتوانند زندگی کنند و ما مقداری از حقّ این نعمت تندرستی که بازیافتیم، به جا آورده باشیم.»

    ۱۳) من کیسه ها را گرفتم و به نزد بونصر بردم و حال را شرح دادم.

    ۱۴) بونصر دعا کرد و گفت: «پادشاه این کار را بسیار نیکو انجام داد و شنیده ام که بوالحسن و پسرش گاهی به خاطر ده سکّه ی نقره درمانده هستند.» و به خانه برگشت و کیسه ها را با او بردند و پس از نماز، کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را خواند و آن ها آمدند. بونصر پیام امیر را به قاضی رسانید.

    ۱۵) قاضی بسیار دعا کرد و گفت: «این بخشش و انعام مایه ی افتخار من است. آن را پذیرفتم و پس دادم زیرا به دردِ من نمی خورد و قیامت بسیار نزدیک است، نمی توانم حساب آن را پس بدهم و نمی گویم که به آن ها نیاز ندارم امّا چون به آن چه دارم و کم است قانع هستم، گناه و عذاب این مال چه به دردِ من می خورد؟»

    ۱۶) بونصر گفت: «شگفتا، طلایی که سلطان محمود با جنگ از بتخانه ها به وسیله ی شمشیر آورده و بت ها را شکسته و تکّه تکّه کرده و خلیفه گرفتن آن را جایز می داند، آن طلاها را قاضی نمی گیرد؟»

    ۱۷) قاضی گفت: «زندگی سرور ِما دراز باد؛ وضع خلیفه فرق می کند زیرا او صاحب ولایت است و خواجه با امیر محمود در جنگ ها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیده است که آن جنگ ها بر اساس سنّت و روش پیامبر (ص) است یا نه. من این طلاها را نمی پذیرم و مسئولیّت این را به عهده نمی گیرم.»

    ۱۸) بونصر گفت: «اگر تو قبول نمی کنی به شاگردان خود و به نیازمندان و درویشان بده.»

    ۱۹) قاضی گفت: «من هیچ نیازمندی را در بُست نمی شناسم که طلا را بتوان به آن ها داد و این چه کاری است که طلا را کس دیگری ببرد و من در قیامت حساب آن را پس دهم؟ به هیچ حال این مسئولیّـت را قبول نمی کنم.»

    ۲۰) بونصر به پسر قاضی گفت: «تو طلاهای متعلّق به خود را بگیر.»

    ۲۱) پسر قاضی گفت: «زندگی سرور ما دراز باد. به هر حال من نیز فرزند این پدر هستم که این سخن را گفت و از وی علم آموخته ام و اگر او را یک روز دیده و احوال و عادات او دانسته بودم، واجب می کرد که در طول عمـر از او پیـروی می کردم. پس، جای آن نیست کـه پس از سال ها زندگی با او خلاف نظرش رفتار کنـم و من هم از حساب رسی و توقّف در رستاخیز و پرس و جوی قیامت می ترسم که او می ترسد و آن چه از مال اندک دنیا دارم حلال و کافی است و به چیز بیشتری نیازمند نیستم.»

    ۲۲) بونصر گفت: «خدا خیرتان دهد؛ همانا شما دو تن بسیار بزرگ هستید» و گریه کرد و آن ها را برگرداند و بقیه ی روز در فکر بود و از این ماجرا یاد می کرد.

    ۲۳) و روز دیگر، نامه ای به امیر نوشت و حال را شرح داد و طلاها را برگرداند.

     

    + نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 21:40  توسط masiha  | 

     

    درس اول *زبان وگفتار دوپدیده جدا از هم هستند. * گفتار پدیده مادی ، فیزیولوژیایی وروان شناختی است . * با محروم شدن فرد از تکلم ، فهم آوایی از میان نمی رود . * زبان توانایی تولید ودرک جملات است ، گفتار کاربرد علمی این توانایی است . * درزبان فارسی نباید به پیروی از زبان عربی کلمات فارسی را با (یت)همراه کنیم ام کلماتی مانند بشریت ، انسانیت و.. چون عربی هستند اشکالی ندارد.

     

     درس دوم * جمله واحدی از زبان است که از یک یا چند گروه ساخته شده واز نهاد وگزاره تشکیل شده است . * نهاد جدا در ابتدای جمله می آید وقابل حذف است . * نهادپیوسته همان شناسه است که قابل حذف نیست. *اصل این است که نهاد جدا با شناسه مطابقت کند اما استثنا هم دارد. *در حالت عادی بین نهاد جدا وپیوسته جمله ها از نظر شخص وشمار هم آهنگی وجود دارد . * هرگاه در ترکیب وصفی ، صفت مختوم به ای =ی باشد بهتر است (ی) نکره را به آخر موصوف اضافه کنیم: مرد جنگی +ای/ ی = مردی جنگی حکیم نامی + ای/ ی = حکیمی نامی

     

     درس سوم * ویرایش هر نوشته ای باید از جهات گوناگون زبان ، محتوا، دقت ، نظم آراستگی ، نکات دستوری و ... باز بینی شود . این باز بینی نوشته ویرایش نام دارد . * انواع ویرایش عبارتند از : فنی ؛ زبانی ، تخصصی * در ویرایش فنی به نشانه گذاری ، شیوه خط فارسی واملای درست واژگان توجه می شود . * در ویرایش زبانی وساختاری کاربرد های نابجا در حوزه های معنایی وساخت زبان فارسی مطرح می شود . * کسی که کار ویرایش زبان را انجام می دهد ویراستار نام دارد . * عمل ویرایش را ویراستاری نیز می گویند .

     

     درس چهارم *جمله به دوقسمت نهاد وگزاره تقسیم می شود . * گزاره جملات به سه شکل دیده می شود . * جمله های دوجزئی همیشه فعل آنها ناگذر است . *جمله های سه جزئی وچهار جزئی فعل آنها گذرا به متمم یا مفعول یا مسند می باشد . * به ذهن سپردن رسم نمودار هریک الزامی است . * متمم قابل حذف متمم قیدی نام دارد ومتمم های غیر قابل حذف متمم فعل نامیده می شوند . * جملات چهار جزئی از ترکیب دو مفعول ، مفعول ومسند ، مفعول ومتمم یا متمم ومسند به دست می آیند .

     

     درس پنجم * نوشته انواع گوناگونی دارد . * انواع نوشته را بر اساس 4اعتبار می توان طبقه بندی کرد : 1-گونه های زبان 2- طرز بیان 3- قالب 4-موضوع ومحتوا . * نوشته ها به اعتبار گونه های زبان ممکن است علمی، ادبی، علمی- ادبی، اداری، نامه ،زندگی نامه ، گزارش مقاله و ... باشد . * نوشته به اعتبار موضوع ومحتوا ممکن است دینی ، علمی ، ادبی ، هنری، ادبی- هنری، فرهنگی سیاسی و... باشد . * در نقل قول های یک نوشته از زبان محاوره استفاده می شود . * ویژگی های زبان محاوره ، جابه جا شدن ارکان دستوری ، شکسته نویسی کلمات ، استفاده از لغات ، اطلاحات و..سادگی وقابل فهم بودن آن است . * مهم ترین ویژگی زبان معیار عبارتند از : 1- زبان ملی ورسمی ، فرهنگی علمی ، مطبوعاتی وآموزشی کشور ما است . 2- زبان درس خواندگان وتحصیل کردگان است . 3- این زبان به غیر فارسی زبانان آموزش داده می شود . 4- نشانه ها وعناصر محلی ، لهجه ای لغات مهجور وبیگانه در آن دیده نمی شود . *گونه های مختلف زبان معیار عبارتند از : 1- علمی 2- ادبی 3- اداری 4- روزنامه ای 5- گفتاری 6- کودکانه

     

    درس ششم * گفتار وزبان با خط ونوشتار متفوت است . * گفتار وزبان ماهیت ذاتی انسان است در حالی که خط ونوشتار جنبه فرهنگی اجتماعی دارد . *سابقه زبان وگفتار بسیار بیشتر از خط ونوشتار است . * گفتار در زمان اتفاق می افتد و نوشتار در مکان . *گفتار گذرا وناپایدار است ونوشتار پایدار وماندگار . *گفتار دوطرفه است نوشتار یک طرفه . *به علت امکان تفکر ، سنجش وتجدید نظر در نوشتار نوشته سنجیده تر از گفتار است . * آثار ادبی ومیراث فرهنگی جوامع دارای خط از طریق نوشته به آیندگان منتقل می شود . *هر خطی سیر تکاملی ویژه ی خود را دارد که به خط الفبایی می رسد .

     

     درس هفتم * درس املا از مهمترین وپا بر جاترین درس ها است . *به یاری درس املا نوشتن ونگارش اصلاح وتقویت می شود . * گروه واژه ها جبران کننده ی متن هایی است که لغات عادی دارند وارزشو اهمیت املایی ندارند . *آموزش املا بر اساس زبان معیار است . * خط تحریری اختصاص به دست نوشت دارد

     

    درس هشتم * مهم ترین عضو گزاره گروه فعلی است که معمولا با شناسه همراه است . * فعل پنج ویژگی دارد : شخص- زمان – وجه – گذر – معلوم ومجهول . * هر فعل شش شخص دارد . * فعل سه زمان اصلی دارد: گذشته – مضارع آینده . * افعال در زمان های گوناگون کاربرد های خاصی دارند . * فعل ممکن است گذر یا ناگذر باشد . بعضی افعال دو وجهی هستند . * تلقی گوینده یا نویسنده ازجمله یعنی مسلم یا نا مسلم بودن یا امری بودن ونبودن فعل را وجه گویند . * در زبان فارسی امروز سه وجه اصلی اخباری ، التزامی و امری وجود دارد . * به کار بردن با وبرای به جای " به وسیله ی " و " به منظور " مناسب تر است زیرا جمله کوتاه تر می شود وپیام زودتر به خواننده یا شنونده منتقل می شود .

     

    درس نهم * نوشتن عبارت است از نمایش دادن کلام به وسیله حروف وترکیبات گوناگون آن که بااستفاده از نشانه های نگارش روح وروان خاصی پیدا می کند . * روان شناسان می گویند : نوشته ی هر شخص باز تاب اندیشه ها وتمایلات درونی وبرونی وپرتوی از شخصیت وی است . * در نگارش هر نوع نوشته ای اعم از مقاله ، داستان ة گزارش ، کتاب وشرح سفر به طرح ونقشه قبلی نیاز است * هر طرح به مصالح ومواد خاصی نیاز دارد هم چنان که اجرای نقشه ی معمار به مواد ومصالح ساختمانی احتیاج دارد . * برای هر نوشته طرح خاصی لازم است . * در نوشته های کوتاه ، طرح ممکن است ذهنی باشد اما در نوشته های بلن باید عینی ومکتوب باشد . * هر طرحی بسته به اهمیت موضوع می تواند بسته ومحدود یا گسترده باشد . * یکی از لوازم تهیه ی طرح فکر کردن درباره ابعاد موضوع است . * طرح نوشته : الف) چاچوب موضوع مورد نظر مارا معین می کند . ب) به نوشته ی ما نظم وانسجام می بخشد . ج) در سرعت ودقت نگارش موثر است . د) به ما فرصت می دهد که به طور همه جانبه وعلمی به موضوع بنگریم . * کلماتی مانند : املا ، انشا ، اجزاء واستثنا عربی هستند ودر فارسی بدون همزه پایانی نوشته می شوند . هر گاه این لمات مضاف یا موصوف واقع شوند از نوع کلمات مختوم به آ محسوب می شوند ودر نتیجه صامت میانجی "ی" می گیرند : املای فارسی .

     

    درس دهم *فعل یا گذر است یا ناگذر . * فعل های گذرا سه نوعند : گذرا به مفعول ، گذرا به مسند ، گذرا به متمم . * چهارمین ویژگی فعل معلوم یا مجهول بودن آن است . * فعل مجهول همیشه از فعل های گذرا به مفعول ساخته می شود . * از فعل های ناگذر نمی توان جمله مجهول ساخت . * فعل معلوم فعلی است که به نهاد نسبت داده می شود . * فعل مجهول فعلی است که به مفعول نسبت داده می شود . * نهاد جمله ای که در آن فعل مجهول باشد مفعول است . * در فارسی امروز همه ی فعل های گذرا به مفعول را می توان با آوردن تکواژ منفی ساز (ن) منفی کرد . * تکواژ منفی ساز (ن) در فعل های مرکب پیش از جز صرفی می آید . * در فارسی امروز برای فعل نهی نیز همان تکواژ (ن ) به کار می رود. نرو – نکن * پرسشی کردن جمله ها در فارسی امروز به دوطرق : استفاده از واژه های پرسشی یا آهنگ صورت می گیرد .

     

    درس یازدهم * شروع نوشته وچگونگی آغاز آن از اهمیت بسیاری برخوردار است . * با فضا سازی یا براعت استهلال به نوشته تحرک وجذابی بیشتری داده می شود . * نگارش پایان هر نوشته به اندازه ی آغاز کردن مناسب آن مهم ، دقیق وحساس است . * در نوشته های سنتی معمولا نتیجه گیری به عهده ی خود نویسنده بوده درحالیکه امروزه این عمل در اغلب موارد به خواننده واگذار می شود . * پایان نوشته می تواند شیوه های گوناگون داشته باشد . * نام گذاری وعنوان نوشته می تواند شیوه های گوناگون داشته باشد . * نام گذاری وعنوان نوشته علاوه بر رعایت زیبایی باغث جلب توجه خواننده می شود . * برای انتخاب عنوان نوشته ونام گذاری نوشته راه های گوناگونی وجود دارد . * حذف فعل یا بخشی از آن باید طبق ظوابطی انجام گیرد . *بدون قرینه نمی توان فعل یا بخشی از آن را حذف کرد : معلم وارد کلاس ودرس راشروع کرد – در این عبارت فعل جمله ی اول بدون قرینه حذف شده که نادرست است .

     

    درس دوازدهم * برخی دستور نویسان ساختمان فعل را به سه صورت : ساده- پیشوندی ومرکب تقسیم می کنند . * فعل ساده آن است که بن مضارع آن یک تکواژ داشته باشد . خوابیده است = خواب * تکواژ کوچکترین واحد معنا دار زبان است . * تکواژ گاه کاربرد مستقل دارد = تکواژ آزاد * تکواژ گاه کاربرد مستقل ندارد = وند – تکواژ وابسته * فعل پیشوندی با وند همراه است . * اگر به اول فعل های ساده وند اضافه شود فعل پیشوندی به دست می آید . بر آورد – فرو رفت * وند تکواژی است که معنا وکاربرد مستقل ندارد ودودسته است : صرفی – اشتقاقی * فعل مرکب : اگر پیش از فعل ساده یا پیشوندی یک یا چند تکواژ مستقل بیاید وبا آن ترکیب شود کلمه ی حاصل فعل مرکب است . * هیچ گاه فعل ساده یا مرکب خارج از جمله بررسی نمی شود . * برای ساختن فعل های ماضی بعید – التزامی – نقلی ومستمر ومضارع مستمر – آینده وفعل های مجهول از فعل کمکی استفاده می شود . * به دوطریق می توان تشخیص داد که فعل ساده یا مرکب است : نقش پذیری – گسترش پذیری * هرگاه در جمله دو کلمه با مفهوم یکسان بدون واو عطف به کار رود یکی از آن کلمات تکراری وزیادی خواهد بود به این کاربرد اصطلاحا ((حشو )) می گویند . : پس بنابراین – سوابق گذشته

    + نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 21:32  توسط masiha  |