X
تبلیغات
زبان و ادبیات فارسی دبیرستان - معنی دروس ادبیات سوم انسانی ترم اول

معنی بر دارکردن حسنک


1- –در آغاز این کتاب فصلی در مورد چگونگی بر دار کردن حسنک خواهم نوشت و بعد قصه را آغاز

خواهم کرد. امروز که این داستان را شروع می کنم از این گروهی که درباره آنها سخن می گویم یکی دو نفر زنده اند و در گوشه ای به سر می برند و خواجه بوسهل زوزنی چند سالی است که مرده و گرفتار پاسخگویی به اعمالش است و ما به هیچ وجه با او کاری نداریم- هر چند که نسبت به من بدی کرد.- زیرا عمر من به ۶۵ رسیده و به دنبال او باید بروم. در تاریخی که می نویسم، سخنی نمی گویم که به حمایت و دروغ گویی منجر شود و خوانندگان این کتاب بگویند که: « این پیر باید خجالت بکشد.» بلکه چیزی می گویم که خواننده ها با من همراهی کنند و مرا سرزنش نکنند.

۲ – این بوسهل مردی بزرگ زاده و با شکوه و دانشمند و دانا بود. اما فتنه انگیزی و تندخویی در سرشت او استوار شده بود– در آفرینش خدا دگرگونی نیست- و با وجود آن فتنه انگیزی رحم نداشت و همیشه منتظر بود تا پادشاهی بزرگ و قدرتمند بر غلامی خشم بگیرد و به او آسیب برساند و از کار بر کنار کند. این مرد از گوشه ای وسط می پرید و دنبال فرصتی می گشت و سخن چینی می کرد و رنجی بزرگ به آن غلام می رساند و بعد بیهوده می گفت : که فلانی را من بازداشت کردم – و اگر چنین کرد به سزای عمل خود رسید- افراد عاقل می دانستند که حقیقت این گونه نیست و سری تکان می دادند و زیر لب می خندیدند یعنی که او بیهوده گوست. به جز استادم (بونصر مشکان)که نتوانست به او آسیبی برساند با آن همه مکری که در مورد او به کار برد . از آن جهت به هدفش نتوانست برسد، که حکم الهی با سخن چینی های او همراهی و یاری نکرد و دوم این که بونصر مشکان مردی دوراندیش بود . در روزگار سلطان محمود – خدا از او راضی باشد – بی آن که به سرور خود خیانتی بکند. مطابق میل سلطان مسعود – که رحمت خدا بر او باد – در همه ی موارد رفتار می کرد . زیرا می دانست که تخت پادشاهی بعد از محمود به مسعود خواهد رسید و روش حسنک با روش او فرق داشت، زیرا به خاطر امیر محمد و میل و دستور سلطان محمود، شاهزاده مسعود را ناراحت کرد و کارهایی کرد و چیزهایی گفت که هم طرازان او هم نمی توانند تحمل کنند تا چه برسد به پادشاه. همان طور که جعفر برمکی و این گروه در زمان هارون الرشید وزارت کردند و سرانجام کار آنها همان طور شد که نصیب این وزیر (حسنک) شد. و بوسهل با مقام و ثروت و زیردستانش در مقابل حسنک مثل یک قطره از یک رود بود- حساب فضل و دانش جداست- اما حسنک گاهی از حد خود تجاوز کرد. یکی آن بود که به عبدوس گفت :” به سلطان مسعود بگو که من آن چه را که انجام می دهم به فرمان سلطان محمود می کنم. اگر زمانی تخت پادشاهی به تو رسید حسنک را باید به دار بیاویزی.” به ناچار وقتی مسعود، پادشاه شد، حسنک به دار آویخته شد و بوسهل و سایرین در این مورد کاره ای نیستند. حسنک به عاقبت بی باکی و تجاوز از حد خود رسید.

۳ – وقتی که حسنک را از شهر بُست به هرات آوردند، بو سهل زورنی او را به علی رایض غلام خود تحویل داد و او را به هر شکل ممکن خوار و خفیف کردند و چون در مورد او بازرسی نبود ازاو انتقام ها گرفت و دل خود را تسکین داد و به همین علت مردم اعتراض کردند و گفتند: زده و افتاده را می توان زد اما جوانمرد کسی است که « عفو هنگام قدرت » را بتواند به کار ببندد.

۴ – وقتی امیر مسعود – خداوند از او راضی باشد – تصمیم گرفت از هرات به بلخ برود، علی رایض حسنک را با دست بسته می برد و او را خوار می کرد و کینه توزی و سخت گیری و انتقام در حق او بود. هر چند که من شنیدم از علی، پنهانی به من گفت که از هر چه بوسهل دستور داد از کارهای زشت در مورد حسنک از ده تا یکی انجام می دادم و بسیار احتیاط و مدارا می کردم. و بوسهل در بلخ پادشاه را تحریک کرد که باید حسنک را باید به دار بیاویزی و پادشاه بسیار بردبار و بخشنده بود و جوابی نمی داد.

۵ – عبدوس مورد اعتماد (مشاور امیر مسعود) گفت:‌یک روز بعد از مرگ حسنک از استادم شنیدم که پادشاه به بوسهل گفت برای کشتن این مرد دلیل و عذری باید داشته باشیم. بوسهل گفت: دلیل از این بزرگتر که این مرد اسماعیلی مذهب است و هدیه ی اسماعیلیان مصر را پذیرفت. تا این که خلیفه القادر باا… ناراحت شد و مکاتبه را با امیر محمود قطع کرد و حالا مرتب از این مسأله حرف می زند و پادشاه می داند که در نیشابور، فرستاده ی خلیفه آمد و پرچم و هدیه آورد نامه ی دولتی و فرمان او در این مورد چه بود. دستور خلیفه را باید رعایت کنیم. پادشاه گفت: در این مورد فکر می کنم .

۶ – بعد از این سلطان با استادم جلسه ای داشت. استادم تعریف کرد که در آن خلوت چه صحبتی شد . گفت: پادشاه در مورد ماجرای حسنک و خلیفه پرسید و گفت نظرت در مورد دین و اعتقاد این مرد و هدیه پذیرفتن او از مصریان چیست؟ من شروع کردم و از رفتن حسنک به حج تا زمانی که از راه شام از مدینه به وادی القری بازگشت و دلیل و لزوم گرفتن هدیه از مصریان و تغییر مسیر دادن و به بغداد نرفتن و این که خلیفه به نظرش رسید که شاید سلطان محمود دستور داده ، همه را شرح دادم . پادشاه گفت: پس گناه حسنک در این مورد چه بوده اگر از صحرای عربستان می آمد همه را به کشتن می داد . گفتم این گونه بود اما برای خلیفه به چند شکل گزارش دادند تا این که بسیار ناراحت و خشمگین شد و گفت حسنک قرمطی ( اسماعیلی) است. در این مورد نامه ها و رفت و آمد بسیار صورت گرفت. سلطان محمود همان گونه که لجاجت و ستیزه جویی از خصوصیات او بود یک روز گفت به این خلیفه پیر شده و نادان باید نوشت که من بخاطر حمایت از عباسیان اقدام کرده ام و در همه ی دنیا به دنبال اسماعیلی مذهب ها می گردم و هر کسی را که پیدا کنیم و ثابت شود که اسماعیلی است، اعدامش می کنیم. اگر ثابت شود که حسنک اسماعیلی مذهب است، خبر به خلیفه می رسید که در مورد او چه تصمیمی گرفته ایم. او را من بزرگ کرده ام و با فرزندان و برادران من یکسان است اگر او قرمطی است من هم قرمطی هستم. به دفتر کارم آمدم و نامه را آن طور نوشتیم که غلامان به پادشاهان می نویسند و سرانجام بعد از رفت و آمد زیاد تصمیم بر این شد که آن هدیه ای را که حسنک گرفته بود و آن هدیه های نو که برای سلطان محمود فرستاده بودند را با فرستاده ای به بغداد بفرستند تا بسوزانند و وقتی فرستاده برگشت، پادشاه پرسید که آن هدیه ها را در کجا سوزاندند ؟ زیرا پادشاه بسیار ناراحت شده بود که خلیفه به حسنک تهمت قرمطی بودن زده بود. با آن همه ، ترس و دشمنی خلیفه زیاد می شد البته در پنهان نه آشکار، تا اینکه سلطان محمود مرد . بنده آن چه را اتفاق افتاده به طور کامل باز گفتم. گفت: فهمیدم.

۷ – بعد از این جلسه البته بوسهل کار را رها نکرد. روز سه شنبه ۲۷ صفر وقتی ملاقات عمومی تمام شد، پادشاه به خواجه احمد گفت:‌باید به تالار بروید زیر حسنک را قاضی ها و شاهدان عادل به آن جا خواهند آورد تا آن چه را که از حسنک خریده شد همگی به نام ما سند بزنند و خود او نیز گواهی دهد. خواجه گفت: همین کار را انجام می دهم و به تالار رفت و بزرگان و رئیس دیوان مراسلات و بوسهل زرونی به آن جا آمدند و امیر دانشمند آگاه و فرمانروای سپاه یعنی نصر خلف را آن جا فرستاده و قاضیان بلخ و بزرگان دانشمندان و عالمان دین و شهادت دهندگان به عدالت پاکی همگی در آن جا حاضر بودند وقتی این جماعت مردم آماده شد من یعنی ابوالفضل و گروهی بیرون تالار بر روی سکوها به انتظار حسنک نشسته بودیم- یک ساعت گذشت. حسنک آمد بدون آن که بسته باشد عبایی داشت سیاه رنگ متمایل به کبود و کهنه، بالا پوش و عبایی بسیار تمیز و عمامه ای نیشابوری کهنه و کفش میکائیلی نو در پا و موی مرتب و بسته و زیر عمامه پوشیده کمی دیده می شد . رئیس نگهبانان و علی رایض و از هر گروه مردم می آمدند. او را به تالار بردند و تا نزدیک نماز ظهر در آن جا ماندند. بعد بیرون آوردند و به بازداشتگاه بردند و به دنبال او قاضی ها و عالمان دین خارج شدند و این اندازه شنیدم که دو نفر به هم می گفتند: «چه کسی بوسهل را به این کار وادار کرد؟ زیرا آبروی خود را برد، »به دنبال آنها، خواجه احمد با بزرگان بیرون آمد و به خانه ی خود رفت.

۸ – نصرخلف دوستم بود از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاد؟ گفت وقتی حسنک آمد، خواجه احمد حسن به احترام او بلند شد. وقتی که او این بزرگواری را نشان داد. دیگران خواه یا ناخواه بلند شدند. بوسهل زوزنی نتوانست خشم خود را تحمل کند بلند شد اما نه بطور کامل و زیر لب غرغر می کرد. خواجه احمد به او گفت در همه ی کارها ناقصی. بوسهل بسیار خشمگین شد. و خواجه احمد مانع شد که امیر حسنک هر قدر که خواست مقابل او ( به عنوان متهم ) بنشیند و حسنک کنار من نشست و طرف راست خودش ( خواجه احمد) بونصر مشکان را نشاند و بوسهل هم طرف چپ خواجه نشست و بوسهل از این مسئله بیشتر ناراحت شد.

۹ – خواجه ی بزرگ به حسنک رو کرد و گفت: حال سرورم چطور است و زندگی را چگونه می گذارند؟ حسنک گفت: جای سپاسگزاری است. خواجه گفت؟ نباید غمگین باشی زیرا این وضعیت ها برای مردان بزرگ رخ می دهد و باید هر چه که سلطان مسعود می گوید اطاعت کنی. زیرا تا زمانی که زنده ایم امید هزاران آسایش و گشایش است. تحمل بوسهل تمام شد گفت: برای خواجه ارزشی دارد که با این سگ قرمطی که می خواهند به دستور خلیفه به دار بیاویزندش اینگونه سخن بگوید؟ خواجه با عصبانیت به بوسهل نگاه کرد. حسنک گفت نمی دانم سگ کیست؟ همه از خانواده ی من و تمام ثروت و مقام و سرمایه ی من آگاهی دارند. از لذت های دنیا بهره بردم و کارهای زیادی انجام دادم و سرانجام کار انسان مرگ است. اگر امروز زمان مرگم فرا رسید کسی نمی تواند مانع آن شود که اعدام کند یا نکنند، من بزرگتر از امام حسین بن علی (ع) نیستم. این بوسهل که در مورد من این گونه صحبت می کند، در مورد من شعر ( مدحی ) گفته و قبلاً مرا ستایش کرد. جلوی خانه ی من ایستاده و تقاضا می کرد. اما برای قرمطی بودن من دلیلی بهتر از این لازم است زیرا او را با تهمت بازداشت کردند و نه من را و این را همه می دانند چنین اتهامی در مورد من درست درنمی آید.

۱۰ – بوسهل بسیار عصبانی شد و خواست که فریاد بزند و فحش و ناسزا بدهد، خواجه فریاد زد گفت برای این مجلس پادشاه که در آن نشسته ایم احترامی وجود ندارد؟‌ما برای انجام کار دور هم جمع شده ایم وقتی کار تمام شد این مرد پنج شش ماه است که زندانی شماست هر کاری خواستی انجام بده، بوسهل ساکت شد و تا پایان جلسه حرفی نزد.

۱۱ – دو سند برای همه ی وسایل و زمین های زراعی حسنک همه را به اسم پادشاه نوشتند همه ی زمین ها را با نام برای او خواندند و او اعتراف کرد که آن ها را با میل و رغبت فروخته است و آن پولی را که تعیین کرده بودند گرفت. و همه ی حاضران گواهی دادند. و حاکم در صورت جلسه آن را ثبت کرد چنان که در نظایر آن ها رسم است. وقتی از این کار آسوده شدند به حسنک گفتند باید برگردی. و او رو به خواجه کرد و گفت زندگی شما طولانی باد در زمان سلطان محمود به دستور او در مورد شما بیهوده گویی می کردم که همه اشتباه بود. چاره ای جز اطاعت نداشتم

وزارت را به ناحق و به زور به من دادند و من درباره ی خواجه تصمیم بدی نگرفتم و فامیلهای خواجه را محبت می کردم.

بعد گفت: « من اشتباه کردم و سزاوار هر مجازاتی که پادشاه بفرماید هستم! اما خداوند بخشنده مرا رها نمی کند و از جان دست شسته ام از عاقبت زن و بچه هایم می ترسم خواجه باید مرا حلال کند. و گریه کرد دل حاضران برای او سوخت و اشک در چشم خواجه جمع شد و گفت : « من تو را حلال کردم نباید اینگونه نا امید باشی زیرا در کارها امید بهبودی وجود دارد. »

۱۲ – بعد حسنک بلند شد و خواجه و مردم برخاستند و وقتی همه برگشتند و رفتند، خواجه بوسهل را خیلی سرزنش کرد و او از خواجه عذرخواهی کرد و گفت: نتوانستم بر خشم خود مسلط شوم گزارش این جلسه را فرمانروای لشکر و دانشمند آگاه به عرض پادشاه رساندند. پادشاه، بوسهل را خواست و خوب گوشمالی داد و گفت: فرض کنیم که تشنه خون حسنک هستی، اما باید به وزیر ما احترام و ارزش قایل شوی، بوسهل گفت: از آن کار بدی که او در حق پادشاه در هرات کرد یادم آمد. خود را نتوانستم نگه دارم؛ دیگر چنین اشتباهی صورت نمی گیرد.

۱۳ – از خواجه ی عمید عبدالرزاق شنیدم شبی که فردای آن حسنک را اعدام می کردند ، بوسهل وقت نماز عشاء نزد پدرم آمد. پدرم گفت چرا آمده ایی؟ گفت نمی روم تا زمانی که خواجه احمد بخواهد مبادا که نامه ای بنویسید به پادشاه در مورد شفاعت حسنک، پدرم گفت: نوشتم اما شما آن را از بین بردید و این بسیار زشت است. و به جای خواب خود رفت.

۱۴ – در آن روز و شب در مورد اعدام حسنک چاره می اندیشیدند. دو مرد قاصد را آماده کردند با لباس مخصوص قاصدن یعنی از بغداد آمده اند و از طرف خلیفه نامه آورده اند در این مورد که حسنک اسماعیلی مذهب را باید اعدام کنید و سنگسار کنید تا دوباره کسی بر خلاف نظر خلیفه کسی لباس مصریان را نپوشد و حاجیان را به آن سرزمین نبرد.

۱۵ – وقتی که کارها آماده شد، روز بعد، چهارشنبه، دو روز آخر ماه صفر، امیر مسعود سوار بر اسب شد و قصد شکار کرد و تفریح سه روزه همراه با هم نشینان، افراد مخصوص نوازندگان و در شهر به جانشین خود دستور داد که تا کنار مصلای بلخ پایینتر از شهر، داری آماده کنند. مردم به آن طرف راه افتاده بودند. بوسهل سوار بر اسب شد و تا جلوی دار آمد و ایستاد و عده ای از افراد سواره و پیاده رفته بودند تا حسنک را بیاورند . وقتی از کنار بازار عاشقان وارد شدند و به مرکز شهر رسیدند، میکائیل در آنجا اسبش را نگه داشته بود، به استقبال او فحش های زشتی داد. حسنک به او نگاه نکرد و جوابی نداد. عموم مردم به خاطر این کار ناپسندی که کرد و حرف های زشتی که زد او را لعنت کردند. این میکائیل بسیار بلادید و هنوز زنده است و مشغول عبادت و خواندن قرآن است. وقتی دوستی کار زشتی انجام دهد چاره ایی نداریم جز گفتن آن حسنک را به پای چوبه ی دار آوردند، پناه می بریم به خدا از حوادث ناگوار ، از پیش دو قاصد را نگه داشته بودند به این معنی که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می خواندند به حسنک دستور دادند که لباست را بیرون بیاور. او دست به زیر لباسش کرد و بند شلوارش را محکم کرد و سر پاهای شلوارش را بست و بالا پوش و پیراهنش را در آورد و با عمامه دور انداخت و لخت با شلوار ایستاد و دست ها را در هم محکم کرد. تنش مثل نقره سفید و چهره اش بسیار زیبا. به زیبایی صد هزار نگار ، همه ی مردم به سختی گریه می کردند . کلاه خودی آهنی که صورت را می پوشاند آوردند عمداً تنگ بطوری که سر و صورتش را نمی پوشاند فریاد زدند که سر و صورتش را بپوشانید تا بر اثر سنگ از بین نرود زیرا می خواهیم سرش را به بغداد نزد خلیفه بفرستیم. حسنک را هم چنان نگه می داشتند و او زیر لب چیزی می خواند تا اینکه کلاه خودی گشادتر آوردند.

۱۶ – در این بین، احمد جامه دار سوار بر اسب امد و رو به حسنک کرد و گفت که سلطان می گوید: « این آرزوی خودت بود که می خواستی زمانی که سلطان مسعود به پادشاهی رسید ترا بردار کند ما می خواستیم ترا ببخشیم اما خلیفه نوشته است. تو اسماعیلی مذهب شده ایی ما به دستور خلیفه تو را به دار می آویزیم. »

۱۷ – حسنک جوابی نداد بعد از آن، با کلاه خود گشادتری که آورده بودند صورتش را پوشاندند بعد فریاد زدند که بدو حسنک حرفی نزد و به آنها توجهی نکرد . مردم می گفتند خجالت نمی کشید کسی را که می خواهید بکشید با حالت دو به طرف چوبه ی دار ببرید؟ . نزدیک بود که آشوبی بزرگ بپا شود. افراد سواره نظام به طرف مردم حرکت کردند و آنها آرام کردند.

۱۸ – حسنک را به طرف دار بردند و به جایگاه اعدام رساندند. بر اسبی که هرگز ننشسته بود نشاندند و جلاد او را محکم بست و ریسمان ها را پایین آورد. فریاد زدند که سنگ بزنند. هیچ کس راضی به انداختن سنگ نشد و همه ی مردم خصوصاً نیشابوریان به زاری گریه می کردند. به عده ایی از او باش پول دادند که سنگ بزنند در حالی که حسنک مرده بود زیرا جلاد طناب را به گردنش انداخته بود و او را خفه کرده بود.

۱۹ – این است حکایت حسنک و دوران وزراتش، و سخنان او -که خدا او را ببخشاید.- این بود که می گفت مرا دعای مردم نیشابور نجات می دهد اما نداد. و آن همه غلام و مال و زمین زراعتی و وسایل و طلا و نقره و ثروت برایش فایده ایی نداشت. او مرد و آن گروهی که این مکر و حیله را ترتیب داده بودند هم مردند -خدا همه را رحمت کند، -و این داستانی با عبرت و پند بسیار است. و این همه وسایل دشمنی و جنگ که برای مال دنیا بود کنار گذاشتند. چه بسیار احمق است انسانی که به این دنیا دل  ببندد زیرا دنیا نعمتی می بخشد اما آن را به زشتی پس می گیرد.

۲۰ – وقتی که از انجام این کار آسوده شدند، بوسهل و گروه مردم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند همانطوری که تنها از شکم مادر متولد شده بود. بعد از آن از ابوالحسن که دوست من بود و از افراد خاص بوسهل شنیدم که می گفت: یک روز با بوسهل بودم وی مجلس زیبایی ترتیب داده بود و غلامان زیادی برای خدمت ایستاد بودند و نوازندگان خوش آواز هم در آن مجلس حضور داشتند. در آن بین دستور داد که سر حسنک مخفیانه آوردند و در طبقی با سرپوش قرار داده بودند. بعد بوسهل گفت. بیاید میوه ی نوبرانه بخوریم. همگی گفتند می خوریم. دستور داد بیاورید. آن طبق را آوردند وقتی سر پوش آن را برداشتند. وقتی سر حسنک را دیدیم همگی تعجب کردیم و من بیهوش شدم و بوسهل خندید و من در جایی خلوت روز بعد او را سرزنش کردم او گفت. ای ابوالحسن تو مرد ترسویی هستی، سر دشمنان را باید اینگونه مشاهده کرد. این سخن آشکار شد و همه سرزنش کردند بخاطر این موضوع و او را لعنت کردند.

۲۱ – آن روزی که حسنک را اعدام می کردند استادم بونصر چیزی نخورد و بسیار ناراحت و در فکر بود. بطوری که هیچ وقت او را به این وضع ندیده بودم و می گفت دیگر امید نیست. و خواجه احمد حسن میمندی هم به این وضعیت بود و به محل کارش نرفت.

۲۲ – حسنک هفت سال بردار ماند بطوری که گوشت و پوست پاهای او هم ریخت و خشک شد بطوری که اثری از آن نماند. تا اینکه با اجازه او را پایین آوردند و دفن کرده بطوری که کسی نمی دانست سرش کجاست و تنش کجاست.

۲۳ – مادر حسنک زنی بسیار شجاع بود، اینگونه شنیدم که این موضوع را سه ماه از او مخفی کردند وقتی شنید بی تابی نکرد آن گونه که زنان بی تابی می کنند بلکه از ناراحتی آن گونه گریه کرد. به گونه ای که حاضران از غم او بسیار گریه کردند. سپس مادر حسنک گفت: پسرم چه بسیار مرد بزرگی بود که پادشاهی چون محمود مقام این دنیا( وزارت) را به او سپرد و پادشاهی بزرگ چون مسعود مقام آن دنیا (بهشت) را نصیب او کرد. و ماتم و عزای فرزند را بسیار نیکو برگزار کرد که هر انسان خردمندی که این را شنید، پسندید. و سزاوار و شایسته ی او بود. و یکی از شاعران نیشابور در مورد مرگ حسنک این مرثیه را سرود که این جا آورده می شود.

بیت ۱ ) مسعود سر کسی را برید که سرور و بزرگ بزرگان بود. او (حسنک ) مایه ی زینت روزگار و هم چون تاجی سبب افتخار کشور بود.

بیت ۲ ) حتی اگر او قرمطی و یا یهودی و یا کافر بوده باشد، از تخت وزارت به پای دار بردن او کاری زشت و ناپسند بود.




شبی در فکر گذشته بودم و به حال عمر تلف شده ام  تاسف می خوردم و دلم را با اشکهایم نرم می کردم و در وصف حال خود این بیتها را می سرودم:

2.ای کسی که پنجاه سال از عمرت گذشته شاید بتوانی فقط این پنج روز مانده از عمرت را غنیمت بشماری.

4.توجه به راحتیهای زندگی انسان را از رسیدن به مقصد باز می دارد .

6.آرزوهای باطل داشتن در این دنیا بی فایده است چون این دنیا برای هیچ کس باقی نمی ماند و همه رفتنی هستند.

8.همه چیز چه خوب و چه بد می میرند خوشا به حال کسی که با نیکی بمیرد.

10.ای کسی که با دست خالی به بازار دنیا رفته ای یقین دارم که با دست خالی به دنیای دیگر خواهی رفت .

.بعد از تفکر زیاد در این باره صلاح را در این دیدم که به گوشه ای بروم و معتکف شوم و دیگر صحبت نکنم و سخنان پریشان نگویم.:

تا اینکه یکی از دوستان نزدیکم که در همه حال همدم و هم نشین من بود به عادت همیشگی اش وارد شد هر قدر که بازی کرد و شوخی کرد به او پاسخی ندادم و عبادت و پرستش خود را رها نکردم  ناراحت به من نگاه کرد و گفت:

14.زیرا که وقتی مرگت هم چون قاصدی از راه برسد به اجبار سکوت اختیار می کنی.

15.ای خردمند می دانی زبان دردهان برای چیست؟ زبان در واقع  کلید در گنجینه شخص هنرمند است.

17.اگر چه در نظر خردمند سکوت نشانه ادب است در هنگام مصلحت  بهتر است که سخن بگویی.

به هر حال نتوانستم در برابر او سکوت کنم و صحبت نکردن با او را خلاف مردانگی دانستم زیرا که  او دوستی سازگار بود و ارادت من به او راست و صادق بود.

به ناچار حرف زدیم و گردش کنان بیرون رفتیم در فصل بهاری که شدت  سرما تازه کم شده بود و گل سرخ روییده بود.

21. بر روی گل سرخ شبنم نشسته بود مثل عرقی که بر روی صورت یار زیبا روی خشمگین می افتد.

22.باغی که آب جویبارش خوشگوار و درختستانی که آوای پرندگانش خوش بود.

24.باد در زیر سایه درختان باغ فرشی از گلها و سبزه ها گسترانیده است.

25.طبقی از گل برای تو چه نفعی دارد از کتاب گلستان من بهره ای ببر.

تا من این حرفها را به او زدم گلها را به روی زمین ریخت و التماس کنان  به من گفت: جوانمرد وقتی وعده می دهد وفا می کند. فصلی از کتاب را در همان روز پاکنویس کردم درباره ی آداب سخن گفتن و  خوش رفتاری به طریقی که هم سخن گویان را سود ببخشد و هم باعث رسایی کلام نویسندگان شود . به هر حال هنوز بهار تمام نشده بود که کتاب گلستان تمام شد.

 درس یازدهم دانش و دبیری

1- روزگار را سرزنش و نکوهش نکن / و غرور و تکبر و گستاخی را از سرت بیرون کن.

2-آسمان بلند و روزگار را از هرگونه کار و تعیین سرنوشت برای انسان مبرا بدان /شایسته نیست که دانا عوامل غیر مؤثر در کاری را نکوهش کند .

3- تا زمانی که جهان ظلم و بی وفایی را پیشه خود می سازد / تو به صبرو شکیبای عادت کن.

4- در این دنیا بار سنگین گناهان را از پشتت به زمین بینداز / و این قضاوت و داوری را به قیامت واگذار نکن.

5- وقتی که تو خودت سرنوشت و بخت و اقبال خود را بد می کنی/ از آسمان و روزگار انتظار سعادت و خوشبختی نداشته باش .

6- اگر تو از آموختن و فراگیری علم و دانش روی برگردانی / به سروری و بزرگی دست نخواهی یافت.

 7- چوب درختان بی ثمر را می سوزانند / سزا و کیفر بی ثمر بودن سوختن است.

8- با فرا گرفتن علم و دانش از آسمان سرافراز تر خواهی شد/ و آن را به فرمان خود در خواهی آورد .

9- ای برادر! به هوش باش که بی جهت / دبیری ( نویسندگی ) و شاعری را دانش واقعی نشمری .

10- دبیری و شاعری هر دو نوعی سخن گفتن هستند اما / هیچ شباهتی با سخن پیامبران (وحی) ندارند.

 11- اگر تو شاعری را پیشه خود قرار دادی و شعر می گویی / دیگری نیز آواز خوانی و خوانندگی را پیشه کرده است .

12- در مجلسی که مطرب اجازه نشستن دارد تو برپا و ایستاده ای و اجازه نشستن نداری / بنابراین شایسته است که زبان گستاخ خود را ببری و مداحی را رها کنی .

13- تا کی می خواهی چهره مانند ماه معشوق را به لاله سرخ ، و زلف خوشبوی او را در بلندی به شمشاد تشبیه کنی.

14- آیا با وجود عمار و ابوذر که هر دو مظهر زهد و تقوایند/ شایسته است که عنصری (شاعر دربار غزنوی) محمود غزنوی را مدح کند .

15- من آن کسی هستم که مروارید پر ارزش سخن فارسی را در پای صاحبان قدرت (خوکان) قربانی نمی کنم .

 

درس دوازدهم/ پیدا و پنهان

1- چه خوش و شیرین است آن دردی که درمانش تو باشی/ و چه نیکوست آن راهی که به تو منتهی شود.

2- خوشا به حال آن چشمی که چهره ی تو را مشاهده کند/ و خوشا به حال آن سرزمینی که پادشاهش تو باشی و تو بر آن حکومت کنی .

3- خوش به حال آن دل و جانی که معشوق و محبوبش تو باشی.

4- آن کسی  خوش و شادمان و خوشبخت است / که تو خواهان او باشی و او را بپذیری.

5- دل انسان امیدواری که امید دل و جان او تو باشی ، بسیار خوش و خرم است.

6- ای دوست! آن خانه ای که تو مهمان آن باشی و به آن قدم بگذاری/ سرشار از شادی و نشاط است.

7- کسی از گل و گلزار خوشش خواهد آمد / که تو گلستان او باشی ( کسی که تو به او عنایت کنی از زیبایی های آفرینش لذت می برد).

8- آن کسی که تو نگهبان و حافظ و حامی او باشی از هیچ کس ترس و بیمی نخواهد داشت .

9- عراقی همیشه خواهان درد است / به امید آن که درمان آن درد، تو باشی.

الفت موج

1- نه تنها آن نوگل خندان ( معشوق ) مرا رها کرده است / بلکه خار نیز از من دوری می گزیند.

2- آمیزش و معاشرت من با او، همانند انس و الفت موج و ساحل است / زیرا هر لحظه با من است و در عین حال پیوسته از من می گریزد و دوری می کند.

3- اگر چه همانند مورچه ضعیف و ناتوان هستم ولی آن توانایی و قابلیت را دارم / که اگر ملک سلیمان از آن من باشد ، آن را ببخشم و نثارکنم.

4- با هر شیوه ای چه با سخن گفتن، چه با خاموشی، چه با نگاه/ می توان به هر شیوه ای مرا شیفته و دلداده ی خود کرد.

5- من همانند قمری پرو بال ریخته وناتوانی هستم، به چه کسی پناه بیاورم؟/ ای معشوق، تا کی
می خواهی از من سرکشی و دوری کنی؟

6- ای کلیم! این همه اشک بیهوده از چشم خود جاری نکن/ زیرا با طوفان اشک نیز نمی توان گرد غم را از من شست و محو کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 7:55  توسط masiha  |