نمادها و مفاهیم عرفانی در هفت پیکر
«هفت پیکر» که «هفت گنبد» و «بهرام نامه» نیز نامیده شده، چهارمین منظومه نظامی است. او کتاب خود را در بحر خفیف سروده است. این همان بحری است که سنایی نیز در «حدیقه الحقیقه» به کار برده است. نظامی در این کتاب، ضمن طرح مسایل و نمادهای عارفانه، زندگی بهرام را از آغاز شرح میدهد.
از مشخصههای اثر نظامی، تکرار عدد «هفت» است. در ضمن، او به مساله معراج هم میپردازد تا نشان داده باشد که منظومه او اثری معمولی نیست و آکنده از مفاهیم عرفانی است.
داستان بهرام در «تاریخ طبری» و شاهنامه فردوسی هم آمده است. علاوه بر ماجرای ربودن تاج توسط بهرام از میان دو شیر و خواستگاری او از هفت شاهدخت زیبا، به داستان اژدهاکشی او هم برمیخوریم. همان گونه که سنایی جنگ رستم و دیو سفید را از زاویه عارفانه مینگرد و میگوید که دیو سفید، صفتهای زشت آدمی است و رستم نماد سالک و رهرو دلیری است که به جنگ آن صفتهای ناپسند میرود، میتوان اژدهاکشی بهرام را هم از نگاه عارفانه دید و اژدها را نمادی از نفس آدمی دانست. مولانا هم نفس وسوسهگر را با داستان اژدها بیان میکند. گنجی هم که پس از کشتن اژدها به دست میآید، دلی است که انوار الهی در آن قابل مشاهده است.
هفت دختر این منظومه از هفت اقلیم بوده و نماد هفت ستارهاند. آنها روحانیانی در برابر محرابهای هفتگانه هستند. هفت اختر نیز اشاره به هفت کشور چین، هند، سقلاب، مغرب، یمن، ایران و روم است. هفت رنگ به کار رفته نیز عبارت است از زرد، آبی، نارنجی، سرخ، بنفش، سفید و نیلگون. اینها نمادها و مفاهیم درونی متن است.
رمزپردازی هفت داستان منظومه «هفت پیکر»
داستان اول افسانهای است که شاهزاده سیاه پوش هند میگوید. این داستان، تمثیلی برای این نکته عرفانی است که انسان لذتخواه و ماجراجو، هنگامی که افق دیدش وسیعتر میشود، درمییابد که در زندان تنگ دنیا گرفتار است. پس سیاهپوشی نمادی از انسان دور مانده از وطن و گرفتار غربت است.
شاهزاده هندی چون از اصل دور افتاده، ماتم زده است. بهرام در داستان دوم لباس زرد میپوشد و به دیدار «همای»، شاهزاده رومی میرود. در این داستان روان انسانها، به ویژه زنان، تحلیل میشود اما نکتههای خاص عارفانه هم دارد. نتیجهای هم که نظامی از آن میگیرد، لزوم راستگویی است.
داستان سوم روز دوشنبه و در گنبد سبز یا آبی با شاهدخت «ناز پری» رخ میدهد. نکتهای که در این داستان بدان تاکید میشود، دوری از عشقهای ننگین است «ترک شهوت نشان دین باشد/ شرط پرهیزکاری این باشد». دانشمند بی دین داستان، نماد کسی است که گرفتار عقل جزیی است اما در انتها این انسان کامل است که پیروز میشود.
در داستان چهارم، بهرام لباس سرخ میپوشد و به دیدار شاهدخت سقلاب میرود. این دختر نماد معشوق ازلی و ابدی، یعنی پروردگار جمال و جلال است. میبینید که نظامی زن را تا مقام معشوق ازلی و ابدی بالا میبرد. نظامی در این داستان میگوید که باید کبر و غرور را کنار گذاشت.
در داستان پنجم بهرام مهمان شاهدخت فیروزه پوش، «آذریون»، است. نکته عارفانه آن هم این است که شخصیت اصلی داستان دور از حرص و طمع است.
داستان ششم در گنبد سبز و در نزد دختر پادشاه یمن میگذرد و داستان خیر و شر است. نظامی پیشرفت دنیا را در تضاد میان این دو میداند. او به پیروزی خیر بر شر باور دارد.
سرانجام، داستان هفتم در گنبد سفید با شاهزاده خانم ایرانی، «دُرستی»، میگذرد. شاهزاده ایرانی میگوید که عقل و پاکدامنی بر شهوت پرستی ترجیح دارد «در سپیدی است روشنایی روز/ وز سپیدی است مه جهان افروز/ همه رنگی تکلف اندود است/ جز سپیدی که او نیالوده است/ در پرستش به وقت کوشیدن/ سنت آمد سپید پوشیدن
زبان فارسی برای کنکوریها
خوشبختانه تعداد فعل هایی که مسند می خواهند و جمله سه جزئی با مسند می سازند انگشت شمار است پس همین حالا آنها را به خاطر بسپارید: بودن- شدن-
گشتن-به نظر رسیدن/آمدن-به شمار رفتن/آمدن-نام داشتن .
"ام -ای-است-ایم-اید-اند" و"باشم-باشی-باشد..."به ترتیب فعلهای مضارع اخباری و مضارع التزامی ساخته شده از مصدر بودن هستند و جمله های سه جزیی به مسند می سارند. گرسنه ام- خوشحالم-اگر شما موافق باشید...-مراقب باش-ناامید نباش
(همگی جمله های سه جزیی با مسند)
* فعل مرکب " به شمار آوردنجمله های چهار جزیی به مفعول ومسند می سازد. آن را با فعل های مرکب( به شمار رفتن /آمدن)که فقط مسندمی خواهند و جمله سه جزیی با مسند می سازند اشتباه نگیرید.
مثال: مرم آفریقا او را رهبر آزادیخواهان به شمار می آورند.(۴جزیی با مفعول و مسند)
او رهبر آزادیخواهان به شمار می رود.(۳جزیی با مسند)
* نامیدن را با نام داشتن اشتباه نگیرید. "نامیدن" گذرا به مسند ومفعول است و "نام داشتن "فقط گذرا ه مسند.
مثال: دانشمندان این ذره را نوترون نامیده اند. / این ذره نوترون نام دارد.
*هر گاه "نمودن" در معنی "به نظر رسیدن"به کار رود گذرا به مسند است.
او فرد عاقلی می نمود.(۳جزیی با مسند)
او تلاش بسیاری می نماید.(می کند)/ لطف نمودید(کردید) بنابراین این دوجمله ۳ جزیی گذرا به مسند نیستند.
ادامه درشماره بعد
چه نوع اسمهايي نياز به متمم دارند؟
متمم اسم
5. چه نوع اسمهايي نياز به متمم دارند؟
همان گونه كه برخي از فعلها گذرا به متمم هستند و با داشتن حرف اضافهي اختصاصي به متمم نياز دارند، بعضي از اسمها نيز از چنين خصوصيتي برخوردارند. فعل مركب "آشتي كردن " از جمله فعلهايي است كه حرف اضافهي اختصاصي دارد:"آشتي كردن با" و بدون متمم، معناي فعل و در نتيجه مفهوم جمله ناقص ميماند. واژهي "جدايي" هم از جمله اسمهايي است كه با داشتن حرف اضافهي اختصاصي "از" به متمم نياز دارد و بدون آن، معناي "جدايي" ناقص خواهد بود:جدايي از دوست دشوار بود." از دوست" متمم است ولي نه متمم فعل ؛ زيرا فعل اسنادي "بود" نيازي به متمم ندارد، بلكه متمم اسم "جدايي" است كه در جملهي بالا نقش "نهاد" دارد.
متمم اسم دربارهي اسم پيش از خود – و به ندرت پس از آن- توضيح ميدهد و معناي آن را تمام ميكند؛ يعني اسمي كه در جمله نفش نهادي، مفعولي، مسندي يا متممي دارد، بدون متمم خود ناقص ميماند و حرف اضافه هم جزء ذات آن اسم است:«انتقاد از نارساييها لازم است.»نارساييها متمم است ولي نه متمم فعل، بلكه متمم اسم" انتقاد" كه در اين جمله نقش نهادي دارد.
نمونههاي ديگر:
كاسه پر از آب است. ( آب متمم صفت كه در جاي اسم نشسته و نقش مسندي دارد)
مبارزه با استعمار تاريخ طولاني دارد. ( متمم مبارزه در نقش نهاد)
او به جنگ با دشمن پرداخت. (دشمن متمم اسم جنگ است كه در اين جمله نقش متمم دارد----- متمم اسم)
جدايي از او براي من دشوار بود. ( او متمم اسم "جدايي" است كه نقش نهادي دارد و "من" متمم "او" است كه نقش متممي دارد----- متمم متمم است.)
رييس جمهور مصاحبه با خبرنگاران را پذيرفت.(خبرنگاران متمم اسم "مصاحبه" است كه نقش مفعولي دارد---- متمم مفعول)
نكتهي مهم: متمم اسم با اسم خود مجموعاً يك نقش دارد و در جايگاه يك نقش اصلي مينشيند. به همين دليل، با وجود اجباري بودن متمم اسم و لزوم آن در جمله، مستقل به حساب نميآيد و از اجزاي اصلي جمله شمرده نميشود.
جملهي : كاسه پر از آب است.
سه جزئي مسندي است و متمم "آب" با حرف اضافه جزئي از گروه اسمي "پر" به شمار ميرود كه نقش مسندي دارد. همچنين:«انتقاد از نارساييها لازم است.»"انتقاد از نارساييها" نهاد جمله است و متمم "نارساييها" جايگاه مستقل ندارد.
تعداد اجزاي جمله را فقط فعل تعيين ميكند.گاه متمم اسم را ميتوان به وابستهي يسين (صفت يا مضاف اليه) تبديل نمود:رئيس جمهور در يك مصاحبهي مطبوعاتي اعلام كرد....
مصاحبهي مطبوعاتي= مصاحبه با مطبوعات.
انتقاد از نارساييها لازم است.
انتقاد نارساييها لازم است.
مضافاليه
تعدادي از اسمهاي متممخواه:
نزاع با گفتگو با صلح با مناظره با جنگ با مناقشه با نبرد با سازش با رو بوسي با مقابله با وداع با دعوا با مدارا با مسابقه با معامله با
فعل مركب
7 - راه تشخيص فعل مركب از ساده چيست؟
ج- براي تشخيص فعل مركب از ساده چند راه وجود دارد كه هر يك در جاي خود مفيد و كارگشا است. قبل از ذكر اين شيوهها نكتهاي به تأكيد تمام يادآوري ميكنيم و آن توجه به فعل در زنجيرهي جمله است. فعل را به طور مجرد و خارج از جمله بررسي نكنيم، چه بسا فعلي در يك جمله ساده باشد و همان فعل در جملهي ديگر، در هم نشيني با اجزاي متفاوت، مركب به شمارآيد. اما راههاي تشخيص :
1. در جملههاي چهارجزئي مفعولي- متممي، اگر پيش از فعل اسم يا صفتي باشد كه نه مفعول است و نه متمم،قطعاًباجزء فعلي، يك فعل مركب به شمارميآيد. مثال:
1. احمدپول را از من قرض گرفت.
نهاد مفعول متمم فعل مركب
تهمينهنام سهراب را براي پسرش انتخاب كرد.
نهاد مفعول متمم فعل مركب
سارق پولها را از بانك سرقت نمود.
فعل مركب
2- در جملههاي چهار جزئي متمم – مسندي يا مفعولي – مسندي نيز اگر جزء غيرصرفي (پايه) نقش متمم يا مسند نداشتهباشد، حتماً جزئي از فعل مركب است:
مردماز پوريايولي به عنـــــوان پهلوان نام ميبردند.
نهاد متمم گروه حرف اضافه مسند فعل مركب
مناو را عاقل گمان كردهبودم.
نهاد مفعول مسند فعل مركب
3- عبارتهاي كنايي داراي فعل- كه اجزاي آن امروزه تك تك معناي خاصي دارد كه با معناي كل عبارت كاملاً متفاوت است- هميشه فعل مركب هستند.
اودست به عصا راه ميرود (= احتياط ميكند)
نهاد فعل مركب
جملهي بالا دو جزئي است.
اوبه من فخر ميفروشد. (=ناز ميكند يا غرور دارد)
نهاد متمم فعل مركب
4- مفعولپذيري : اگر در جملهاي مفعول همراه با نشانهي خود بيايد، فعل داراي جزء اسمي يا صفتي حتماً مركب است:
احمد اين كتاب را مطالعه كرد.
فعل مركب
دزد پولها را سرقت نمود.
فعل مركب
در جملهي «دزد پولها را به سرقت برد.»فعل جمله ساده است و "به سرعت" متمم قيدي و قابل حذف است: دزد پولها را برد.
5- هم معنايي با "گرداند"
اگر بتوانيم فعل يك جمله را با " گرداند" عوض كنيم به طوري كه معناي جمله تغير نكند، فعل حتماً ساده و جزء پيش از آن "مسند" است، مثال:شاعر، مجلس را گرم نمود. (گرداند) طوفان خانهها را خراب كرد.( =گرداند)
مسند مسند
دشمننقشههاي ما را نقش برآب ساخت. (= گرداند) نهاد مفعول مسند فعل
6- منفي ساختن فعل و افزودن "هيچ" "ي" پيش و پس از جزء غير صرفي(پايه):
اگر باز هم در ساده يا مركب بودن فعل ترديد داشتيم، بايد آن را منفي كنيم و پيش و پس از پايه " هيچ" و وابستهي پسين"ي" بيفزاييم، اگر جمله معنا داشت، فعل حتماً ساده است و در غير اين صورت، مركب خواهد بود. مثلاً:احمد براي پيروزي خود تلاش كـــــرد.
مفعول فعل ساده
ممكن است بگوييم : فعل "كوشش كرد" مركب است زيرا مترادف با فعل "كوشيد" است كه خود ساده به حساب ميآيد. اما اين نظر، درست نيست. هر فعلي كه يك مترادف ساده داشته باشد، ساده نيست. جملهي بالا را منفي ميكنيم:احمد براي پيروزي خود هيچ تلاشي نكرد. (= انجام نداد)
دربارهي جملهي : من درس را ياد گرفتم" نميتوانيم بگوييم: من درس را هيچ يادي نگرفتم.
ميبينيم كه ملاك گسترشپذيري (وابستهپذيري ) در اين جا ديده ميشود و بعد از "كوشش" وابستهي "ي" آمده است و جمله هم معناي كاملاً درست و رايجي دارد. چرا بايد از ملاك وابستهپذيري فقط در ساختهاي مثبت استفاده كنيم؟اگر فعلي در شكل مثبت خود مركب باشد،بايد در شكل منفي و ديگر ساختها هم مركب بماند. فراموش نكنيم فعل مركب، آن است كه مصدر مركب داشتهباشد و بن مضارع آن نيز به صورت مركب رايج باشد.
نكتهي مهم ديگر آن است كه برخي به جزءغيرصرفي (پايه) وابستهاي ميافزايند و ميگويند : معنا دارد. اما معناداري به تنهايي كافي نيست، فعل بايد كاربرد عام داشته باشد و رايج هم باشد.
7- جانشينپذيري
اگر در ساده يا مركب بودن فعلي در جمله ترديد داريم، ميتوانيم قسمت فعلي را با فعل هممعناي آن عوض كنيم تا ترديد ما برطرف شود. مثال:الف: احمد حرف جالبي زد.
ب: احمد حرف جالبي گفت.
پ : احمد حرف جالبي بر زبان آورد.
مي بينيم فعلهاي "گفت" و "بر زبان آورد" معادل و هممعناي فعل "زد" است. پس فعل "زد" در جملهي الف ساده است. توجه به نظام معنايي و كاربرد ها و معاني متفاوت يك فعل در جمله در تشخيص ساده و مركب بودن آن، ضروري و روشنگر است.مثال ديگر:
الف: او با من مصاحبه كرد.
ب: او با من مصاحبه انجام داد.
فعل "كرد" در جملهي الف به معناي "انجام داد" است و ساده به شمار ميرود.
همانگونه كه اگر فعلي به معناي "گرداند" يا "گشت " (= شد) باشد، فعل ربطي و اسنادي (مسند خواه) محسوب ميشود، فعل "كرد" كرد نيز اگر به معناي "انجام داد" باشد، هميشه ساده و گذرا به مفعول است و جزء پيش از آن (اسم يا صفت) مفعول جمله به شمار ميآيد.
مثال ديگر:
الف: احمد سوگند خورد.
ب: احمد سوگند ياد كرد.
پ: احمد سوگند به جاي آورد.
فعل "خورد" در معناي "به جاي آورد" و "ياد كرد" آمده و ساده است و "سوگند " مفعول آن شمرده ميشود.
اغلب، نقش مفعول با فعل خود، با فعل مركب اشتباه ميشود. يعني مفعول جمله را جزء اسمي يا صفتي (پايه) فعل ميپندارندو خطا در همين جاست. اگر نتوانستيم با قاعدهي جانشيني و معادل معنايي، جزء پيشين فعل را مفعول به حساب آوريم، فعل ما مركب خواهد بود.گاهي نيز -به ندرت – جزء پيشين، متمم اسم است؛ مانند:کودک زمين خورد = کودک به زمين خورد = کودک به زمين افتاد.
فعل "خورد" ساده است و "زمين" نقش متممي دارد که نقشنماي آن به قرينهي معنوي حذف شده است.منظور از ساختگرايي و پرهيز از معنيگرايي نيز دقيقاً به اين معناست که :
1- فعلها را بايد در ساختمان جمله بررسي کرد نه خارج از آنها.
2- به کاربردهاي گوناگون فعل در جمله توجه نمود.
3- نشانههاي لفظي (نقش نماها ) اهميت دارند و استثناپذير نيستند.
براي مثال : نشانهي "را" هميشه و همه جا – در زبان فارسي معيار امروز- نقشنماي مفعول است و معناي آن مورد نظر نيست. در جملهي "پرستار کودک را غذا داد" "کودک" مفعول اول جمله و "غذا" مفعول دوم آن است و جمله دو مفعولي شمرده ميشود. نبايد بگوييم "را" يعني "به" و جمله در اصل چنين بوده است:" پرستار به کودک غذا داد.
آن چه اهميت دارد شکل فعلي جمله و قاطعيت نقشنماي مفعول است. هم چنين جملهي "دلم گرفت" با جملهي "احمد حقش را گرفت" يا "پليس دزد را گرفت" تفاوت دارد، در جمله ي اول "گرفت" يعني "غمگين شد"، در جملهي دوم "گرفت" يعني "به دست آورد" . در جملهي سوم " گرفت" يعني "دستگير کرد".فعلها تفاوتهاي معنايي دارند و يک فعل به حساب نميآيند."گرفت" جملهي اول ناگذر و در جملهي بعدي گذرا به مفعول است..در دستور مبتني بر ساختگرايي، تعيين نقش و معناي يک واژه به هم نشيني آن با ديگر واژه ها بستگي دارد که به آن ارتباط افقي يا ساختاري ميگويند.مثال:
الف: سرم به سنگ خورد.
ب: لباسش به من خورد.
پ: کودک شير خورد.
در جملهي الف "سرم به سنگ خورد" يک جملهي کنايي و مجموعاً يک فعل مرکب است و نهاد آن "من" بوده که حذف شده است.درجملهي "ب" لباس نهاد جمله، "من" متمم و "خورد" فعل آن و ساده است؛ يعني اندازه شد.در جمله ي "ب" "خورد" يعني نوشيد و اين معنا از همنشيني آن با کودک و شير پيدا ميشود.در جملهي الف، همنشيني فعل "خورد" با سر و سنگ، فعل مرکب کنايي ساخته است.در جملهي ب، همنشيني "خورد" با لباس، فعل سادهي گذرا به متمم پديد آورده است. در جمله ي پ هم نشيني "خورد" با شير و کودک، فعل را ساده و گذرا به مفعول نموده است.
از دو ملاک "وابستهپذيري و نقشپذيري سخن نميگوييم زيرا شرح آن در کتاب درسي آمده است.
به طور خلاصه :براي تشخيص فعل ساده از مرکب بايد سه نکته را مهم دانست:
1- توجه به معيار صرفي يعني استفاده از قاعدهي جانشينپذيري.
2- يعني هم به جاي فعل مورد نظر فعلهاي مناسب ديگر قرار دهيم و هم به جاي جزء غيرصرفي يا پايه (اسم/ صفت) نمونههاي ديگر بياوريم.
3- مثال : او مرا خسته کرد
بيچاره
خفه
ناتوان
مقروض ....
عوض کردن محتواي مسند و آوردن نمونههاي ديگر جمله را بيمعنا نميسازد. پس فعل ما ساده است. اگر مرکب بود، نميتوانستيم جزء پيشين آن را تغيير دهيم. در فعل مرکب دو جزء اسمي و فعلي تجزيهپذير و قابل جداسازي و جانشينسازي نيستند، مثال:حادثهي تلخي روي داد.به جاي "روي " هيچ واژهي ديگري نميتوان آورد که معناداري جمله را حفظ کند؛ جز در يک مورد که آن هم "رخ" است و اين واژه با "روي" در اين جمله کاربرد يکسان دارد. پس فعل ما مرکب است.
2- توجه به معيار نحوي، يعني استفاده از قاعدهي هم نشيني و نظاممعنايي در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل (نقشپذيري و وابسته پذيري جزء پيشين فعل)
3- توجه به معيار اوايي، يعني استفاده از عوامل زبرزنجيري و درنگ در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل. اگر فعل جمله مرکب باشد، چون يک واژه به شمار ميرودپس يک تکيه دارد. اگر بتوانيم پس از جزء پيشين فعل مکث يا درنگ کنيم، حتماً غعل ما ساده خواهد بود.براي اين که بدانيم مکث يا درنگ چگونه در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل دخالت دارد از يک شيوهي ساده و علمي استفاده ميکنيم:استفاده از نقش تبعي "تکرار:
او مرا بيچاره کرد بيچاره
من همه چيز را خراب کردم خراب
اگر فعل ما مرکب بود، هرگز نميتوانستيم قسمتي از آن را بعد از فعل تکرار کنيم. در نقش تبعي، مسندي که بعد از فعل ميآيد به جمله پايان ميدهد و بعد از آن بايد کاملا درنگ نمود و ساکت شد. اما نميتوانيم بگوييم:
حادثهي بدي روي داد روي
او مرا درک نميکند درک
اکنون بر فراز ايوانها قرار داريم قرار
زندگی نامه جمالزاده
|
جمالزاده با دمیدن روحی ایرانی به روشی که از غرب به رعایت گرفته بود توانست آن را صیقل دهد و در قالبی هماهنگ با ذوق و حوصله و نیاز فرهنگی زمان، به هموطنانش هدیه کند.
سید محمد علی جمالزاده در سال 1270 شمسی در اصفهان به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی را در زادگاه خود آغاز کرد.
پدرش، سید جمال الدین واعظ اصفهانی، از آزادی خواهان مشروطه بود و رهبری مشروطه خواهان اصفهان را برعهده داشت. سید جمال الدین خطیبی توانا بود و در سخنرانی هایش به زبان ساده و در حد فهم عوام سخن می گفت.
به سبب اختلافی که بین سید جمال الدین و حاکم اصفهان پدید آمد او به همراه خانواده اش به تهران هجرت کرد و به مبارزات خود ادامه می داد.
جمالزاده در شانزده سالگی به گفته ی پدرش به لبنان رفت و در آنجا تحصیلات خود را در دوره متوسطه ادامه داد.
چند ماه بعد در لبنان اطلاع یافت که به دستور محمد علی شاه پدرش را مسموم کرده اند.
مرگ پدر، محمد علی را در اعتقادات سیاسی و اخلاقی که از او به ارث برده بود استوارتر کرد. دو سال بعد به فرانسه رفت و در دانشگاه های لوزان و دیژون تحصیل کرد در رشته حقوق فارغ التحصیل شد.
در این زمان، عده ای از روشنفکران ایرانی مخالف استبداد قاجارها در برلین گرد آمده و فعالیت می کردند. جمالزاده در سویس می زیست، به دعوت آنان به برلین رفت. یک ماه بعد به منظور انجام ماموریتی به بغداد رفت و چند ماه بعد به کرمانشاه آمد و روزنامه رستاخیز انتشار داد.
او سپس دوباره به برلین بازگشت و با جمعی دیگر از آزادی خواهان ایرانی در انتشار مجله سیاسی- فرهنگی کاوه همکاری کرد.
جمالزاده در مجله کاوه مقالاتی می نوشت که اغلب آنها در زمینه موضوع هایی چون سیاست، اقتصاد، ایران شناسی و فرهنگ و ادب بود و در نگارش این مقالات شیوه ساده نویسی را که خصلت عمومی و نثر فارسی این دوره بود به کار می گرفت.
نخستین کتاب جمالزاده به نام گنج شایگان یا اوضاع اقتصادی ایران در سال 1918 میلادی منتشر شد و در مجله کاوه از آن به عنوان یکی از بهترین اثرهایی که تا آن روز در زبان فارسی در مورد اقتصاد نوشته شده سخن راندند.
جمالزاده از آن پس نیز به نوشتن مقالات علمی- انتقادی در مجله کاوه ادامه می داد و این همه پیش از انتشار مجموعه داستان کوتاه "یکی بود یکی نبود" در سال 1300 شمسی بوده است.
در سال 1921 میلادی/ 1300 شمسی داستان کوتاه انتقادی طنز "فارسی شکر است" را در مجله کاوه به چاپ رساند. جمالزاده خود می گوید که "چگونه گروه نویسندگان کاوه هر چهارشنبه شب گرد یکدیگر جمع می شدند تا مقالاتی را که هر یک برای چاپ در این نشریه نوشته بودند بخوانند و هنگامی که نوبت به جمالزاده می رسد تا نوشته خود را در حضور جمع بخواند، نه یک مقاله بلکه داستانی طنزآمیز را با ترس و لرز عرضه می کند."
|
از گفته جمالزاده چنین برمی آید که "فارسی شکر است" و پنج داستان کوتاه دیگر که مجموعاً در "یکی بود یکی نبود" به چاپ رسید در روزهای اول حتی در نظر خود نویسنده نیز کاری غیرجدی و تردید آمیز تلقی می شده است و او بیش از همه نگران قضاوت محمد قزوینی بوده که از اعضای برجسته آن گروه به شمار می رفته است، ولی قزوینی در مورد آثار جمالزاده از هیچ گونه ستایش و تشویقی فروگذار نکرده است.
سی و سه سال بعد، جمالزاده در این باره نوشت "به خوبی احساس می کنم که در کارهای ادبی امروز هم محرک واقعی من همان تشویق های آن بزرگوار است."
جمالزاده در پایان سال 1921 میلادی "یکی بود یکی نبود" را در برلین انتشار داد؛ مجله کاوه هم در آخرین شماره خود، طی ویژه نامه ای "یکی بود یکی نبود" را به عنوان نخستین مجموعه داستانی فارسی به سبک جدید، به مردم ایران معرفی کرد و از آن پس تعطیل شد.
اما انتشار "یکی بود یکی نبود"، مانند ظهور هر اثر بدیع دیگر در ادبیات، واکنشهای مثبت و منفی در پی داشت. گروهی آن را ستودند و جمعی دیگر سخت بر آن تاختند و جمالزاده به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.
هراس از واکنش منفی از یکسو، و نیز به گفته خود او، لذتهای زندگانی، منجر به سکوت محض او در تمام دوران سلطنت رضاخان شد.
جمالزاده در برلین ده سال دیگر اقامت گزید. کارنامه علمی- ادبی او در این مدت نگارش چند مقاله و داستان کوتاه بود که هیچ یک از آنها به آوازه "یکی بود یکی نبود" دست نیافت. مدتی هم سردبیر مجله علم و هنر بود که آن هم در برلین منتشر می شد.
در سال 1931 م. به سوئیس آمد و برای همیشه در ژنو ماندگار شد و در دانشگاه آن شهر به تدریس زبان و ادبیات فارسی پرداخت.
غیر از "یکی بود یکی نبود" مجموعه های داستانی دیگری نیز نگاشته است که عبارت اند از:
"دارالمجانین"
"راه آب نامه"
"صحرای محشر"
"سر و ته یک کرباس"
"تلخ و شیرین"
"کهنه و نو"
"شور آباد"
"غیر از خدا هیچ کی نبود"
آخرین اثر داستانی جمالزاده کتابی است به نام قصه ما به سر رسید که به سال 1357 در ایران انتشار یافته است. رساله ای هم تحت عنوان سرگذشت و کار جمالزاده نوشته است که نوعی "اتوبیوگرافی" است.